{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آروم آروم لبه پشت بوم راه میرفتم قدمهای سنگینم یکی پس ا

آروم آروم لبه پشت بوم راه میرفتم.. قدمهای سنگینم یکی پس از دیگری به سنگفرش کوبیده میشدن. وایسادم و به آسمون سیاه شب زل زدم. نسیم خنکی میوزید و موهای بلند و قهوه ای رنگم رو به رقص درمیاورد.صدای ناله های نسیم رو میشنیدم...سرماشو حس میکردم.. انگار اونم از سختی من خبر داشت و خسته شده بود. به قطره اشکی که گوشه چشمم سنگینی میکرد اجازه جاری شدن دادم... نگاهم رو از ستاره ها گرفتم و به پایین خیره شدم. ارتفاع زیادی بود... حس کردم پاهام کم کم دارن سست میشن... دستامو باز کردم و اجازه دادم نسیم از بینشون عبور کنه... میتونستم همین الان همه چیزو تموم کنم!.. میتونستم به این سختی ها پایان بدم... فقط..فقط کافی بود که یک قدم به جلو بردارم و اونوقت همه چیز تموم میشد‌.. زانوهام میلرزیدن.. پای چپم رو از زمین کندم...حس میکردم باد داشت هلم میداد اما..اما یه چیزی هم بود که سعی داشت جلومو بگیره... یه حس عجیب..شاید یجور دلبستگی.. چشمامو محکم بستم و پای چپم رو که هنوز روی هوا معلق بود کم کم جلو بردم..‌.
دیدگاه ها (۱۳)

چند ماه قبل پوفی کردم و روی تخت ولو شدم!غلطی زدم و به قاب عک...

چرا نور گوشیم انقدددددرررر کمه؟؟؟؟؟هیچ جوریم زیاد نمیشه-_-حا...

سکوت دریااین داستان داستان دختری است که از زندگی بارها ناام...

meو اونی ایونیی

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۶۰ و با لذت و متفکر :گفتم گما...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۷۵ تند و لرزون گوشیمو برداشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط