{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک سانزو

فیک سانزو
-۱- توی کوچه ها قدم میزد. از وقتی پدر و مادرش رو ترک کرده بود، هر شب بیرون میومد و ساعت ها قدم میزد، هر جایی که می خواست. این بنظرش ازادی بود. ازادی از زیر طعنه ها، مقایسه ها و ازار های پدر و مادرش.
ا.ت، وارد کوچه ای شد که کمی روشن تر از بقیه ی خیابون و کوچه ها بود.
وقتی تا اخر کوچه رفت، متوجه شد که کوچه ادامه نداره و خواست برگرده که با چندتا پسر درست روبه روش مواجه شد.
پسر: دختری به قشنگی تو نباید این وقت شب بیرون باشه.
ا.ت: فقط بگو چی می خوای.
پسر: عامم هیچی... (ا.ت رو چسبوند به دیوار) فقط می خوام باهات حرف بزنم.
ا.ت: منو ول کن اون طوری هم میتونیم حرف بزنیم.
پسر: ولی منظور من اون ح...
سانزو: به به می بینم انقد بیکار شدید که میفتید دنبال دخترا تو خیابون.
پسر: ر...رئیس!
سانزو: یقه ی پسره رو گرفت* مگه نگفته بودم پیش مایکی بمون؟
پسره: ببخشید...دیگه تکرا...
سانزو: یه لگد زد تو شکم طرف* اخراجی
ولی میدونی اخراج شدن به سبک بونتن چه شکلیه دیگه‌‌‌...نه؟
دیدگاه ها (۵)

فیک سانزو -۲- پسره: ق...قربان ببخشید که مایکی سان رو...سانزو...

فیک سانزو -۳- این دختره خیلی کاواییه...سانزو: کاریت که نکرد ...

چگونه عشق را ریشه کن کنیم با شرلوک اسلاید دو 😂

بیا پیوی بفهمم کی ایییییخیلی ذوق کردمممم😭💖

کمی کصشعر پارت یک

(❁´◡❁)hiخب یه هنتای از مایکی بونتن ، لیلیلی که درخواسته یکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط