کوله را خواهم بست !
کوله را خواهم بست !
دور خواهم شد از این شهر غریب ...
به دهی خواهم رفت
که در آن آیینه ارزان باشد ...
هر زمان چهره ی تکراری من باز گرفت بی هراس از دلمان بشکنمش ...
به دهی خواهم رفت
که اگر از سر دلتنگی وغم داد زدم ...
مردم تلخ خیابانی مان
اعتراضی نکنند!
من از این شهر سفر خواهم کرد،
به دهی خواهم رفت ...
بشود پیشانی شاپرکی را بوسید.
به دهی خواهم رفت
که نخ پیرهن مردمشان
جای ابریشم ناب
از گل نسترن ویاسمن است
وتمام اوج خوشبختی شان
چیدن گندم یک مزرعه است
به دهی خواهم خواهم رفت که هوایش
بوی غربت ندهد
من به هنگام طلوع خورشید کوله را
می بندم
فارغ از عشق وسراب ..!
بی خدا حافظی از شهر سفر خواهم کرد...!
دور خواهم شد از این شهر غریب ...
به دهی خواهم رفت
که در آن آیینه ارزان باشد ...
هر زمان چهره ی تکراری من باز گرفت بی هراس از دلمان بشکنمش ...
به دهی خواهم رفت
که اگر از سر دلتنگی وغم داد زدم ...
مردم تلخ خیابانی مان
اعتراضی نکنند!
من از این شهر سفر خواهم کرد،
به دهی خواهم رفت ...
بشود پیشانی شاپرکی را بوسید.
به دهی خواهم رفت
که نخ پیرهن مردمشان
جای ابریشم ناب
از گل نسترن ویاسمن است
وتمام اوج خوشبختی شان
چیدن گندم یک مزرعه است
به دهی خواهم خواهم رفت که هوایش
بوی غربت ندهد
من به هنگام طلوع خورشید کوله را
می بندم
فارغ از عشق وسراب ..!
بی خدا حافظی از شهر سفر خواهم کرد...!
- ۳۱۸
- ۱۱ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط