تکاپو پارت105: پیاده
تکاپو پارت105: پیاده
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
باد خنک عصر، میان خیابانهای خلوت میوزید.
صدای قدمهای مردانی که تعقیبشان میکردند، کمکم دورتر شد.
الیزابت و دیمیتریوس نفسنفسزنان از درِ شکستهی ایستگاه قطار بیرون آمدند.
چند قدم دیگر دویدند...
بعد هر دو تقریباً همزمان ایستادند.
هر دو نفس عمیقی کشیدند.
سکوت...
ناگهان نگاه الیزابت پایین افتاد.
دستش...
هنوز در دست دیمیتریوس بود.
انگشتانشان محکم در هم قفل شده بودند.
همان لحظه دیمیتریوس هم متوجه شد.
هر دو با تعجب به دستهایشان نگاه کردند.
چند ثانیه هیچکدام تکان نخوردند.
بعد...
انگار تازه از خواب بیدار شده باشند، همزمان دستشان را عقب کشیدند.
الیزابت گونهاش کمی سرخ شد.
ـ ببخشید...
دیمیتریوس هم کمی سرفهی کوتاهی کرد.
ـ من هم... معذرت میخوام.
چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
الیزابت برای عوض کردن موضوع اطراف را نگاه کرد.
ـ راننده... کجاست؟
دیمیتریوس هم اطراف را بررسی کرد.
ماشین...
نبود.
احتمالاً وقتی درگیری شروع شده بود، راننده برای در امان ماندن از آنجا دور شده بود.
دیمیتریوس دستش را داخل جیب کتش برد.
چند لحظه بعد مکث کرد.
ـ کیف پولم...
داخل ماشین مونده.
الیزابت هم جیبهای کت خود را گشت.
بعد با لبخند تلخی گفت:
ـ منم که اصلاً پول نقد برنداشتم...
دیمیتریوس آه آرامی کشید.
ـ یعنی...
باید پیاده برگردیم.
الیزابت خندهی کوتاهی کرد.
ـ کارآگاه معروف کشور...
گیر کرده وسط خیابون.
دیمیتریوس هم برای اولین بار بعد از آن درگیری، لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ ظاهراً همینطوره.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
باد خنک عصر، میان خیابانهای خلوت میوزید.
صدای قدمهای مردانی که تعقیبشان میکردند، کمکم دورتر شد.
الیزابت و دیمیتریوس نفسنفسزنان از درِ شکستهی ایستگاه قطار بیرون آمدند.
چند قدم دیگر دویدند...
بعد هر دو تقریباً همزمان ایستادند.
هر دو نفس عمیقی کشیدند.
سکوت...
ناگهان نگاه الیزابت پایین افتاد.
دستش...
هنوز در دست دیمیتریوس بود.
انگشتانشان محکم در هم قفل شده بودند.
همان لحظه دیمیتریوس هم متوجه شد.
هر دو با تعجب به دستهایشان نگاه کردند.
چند ثانیه هیچکدام تکان نخوردند.
بعد...
انگار تازه از خواب بیدار شده باشند، همزمان دستشان را عقب کشیدند.
الیزابت گونهاش کمی سرخ شد.
ـ ببخشید...
دیمیتریوس هم کمی سرفهی کوتاهی کرد.
ـ من هم... معذرت میخوام.
چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
الیزابت برای عوض کردن موضوع اطراف را نگاه کرد.
ـ راننده... کجاست؟
دیمیتریوس هم اطراف را بررسی کرد.
ماشین...
نبود.
احتمالاً وقتی درگیری شروع شده بود، راننده برای در امان ماندن از آنجا دور شده بود.
دیمیتریوس دستش را داخل جیب کتش برد.
چند لحظه بعد مکث کرد.
ـ کیف پولم...
داخل ماشین مونده.
الیزابت هم جیبهای کت خود را گشت.
بعد با لبخند تلخی گفت:
ـ منم که اصلاً پول نقد برنداشتم...
دیمیتریوس آه آرامی کشید.
ـ یعنی...
باید پیاده برگردیم.
الیزابت خندهی کوتاهی کرد.
ـ کارآگاه معروف کشور...
گیر کرده وسط خیابون.
دیمیتریوس هم برای اولین بار بعد از آن درگیری، لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ ظاهراً همینطوره.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۳۶
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط