{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب که سازد غم آغوش تو بی تاب مرا

شب که سازد غم آغوش تو بی تاب مرا
گر بود فرش ز مخمل،نبرد خواب مرا

تا زبان چون قلم از کام نیاید بیرون
یک دم این چرخ سیه کاسه نداد آب مرا

سوی مسجد ندهد نفس بدم راه هنوز
گرچه از بار گنه ساخت چو محراب مرا

آب تیغت چو گذر در دل مجروح کند
بخیه چون موج شود، زخم چو گرداب مرا

دهر،نا امن چنان گشته که چون مردم چشم
تا در خانه نبندم ، نبرد خواب مرا
دیدگاه ها (۴)

شکوه ندارم که دل قرار نداردبِه که بسوزد دلی که یار نداردعشق ...

هنوز عشق تو امید بخش جان من استخوشا غمی که ازو شادی جهان من ...

هستی چه باشد؟ آشفته خوابی نقش فریبی، موج سرابینخل مح...

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست!که آنچه در سر من نیست ، ترس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط