{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شکوه ندارم که دل قرار ندارد

شکوه ندارم که دل قرار ندارد
بِه که بسوزد دلی که یار ندارد

عشق نه عشق است گر بلا و غمش نیست
می نه که شور و شر و خمار ندارد

حیرتم آید که در زمانه چه‌دارد
آن‌که به کف طرّه‌ی نگار ندارد

بی‌رخت اردیبهشت،زشت بُود زشت
هر که ندارد گلی،بهـار ندارد

دیده‌ام آن زلف بیقرار و از آن شب
بی سر زلفت دلم قرار ندارد

گرمی بزمم ز آه سوختگان است
خام در این بارگاه،بار ندارد

آنچه دلم شکوه دارد از سرِ زلفت
هیچ کس از جور روزگار ندارد

چشم عماد است و طاق ابروی جانان
نیست غم ار طاق زرنگار ندارد
دیدگاه ها (۱)

True Love①②ا/تبا یه تیپ ساده ولی قشنگ رفتم پایین. تهیونگ تو ...

نقش لب تو از شکر و پسته بسته‌اندزلف و رخت ز نسترن و لاله رست...

ای به دوش افکنده گیسو ...کجا بودی که دیشب تا سحر در فکر گیسو...

از عشق تو جان نمی‌توان بردوز وصل نشان نمی‌توان بردبر خوان رخ...

از عشق تو جان نمی‌توان بردوز وصل نشان نمی‌توان بردبر خوان رخ...

دلم گرفته، هوای بهار می‌خواهمبرای بغض مدادم، انار می‌خواهمدل...

#عنکبوت

هوای دولتِ مشرق سفیرِ باران شدو چترهای دلِ ما سریرِ باران شد...

خواهم که شب جمعه‌ای از خانه خمارآیم به در صومعه زاهد دین دار...

کمانِ ابرویِ دلبر، شکار می خواهدذبیح می طلبد؛ جان نثار می خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط