{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شکوه ندارم که دل قرار ندارد

شکوه ندارم که دل قرار ندارد
بِه که بسوزد دلی که یار ندارد

عشق نه عشق است گر بلا و غمش نیست
می نه که شور و شر و خمار ندارد

حیرتم آید که در زمانه چه‌دارد
آن‌که به کف طرّه‌ی نگار ندارد

بی‌رخت اردیبهشت،زشت بُود زشت
هر که ندارد گلی،بهـار ندارد

دیده‌ام آن زلف بیقرار و از آن شب
بی سر زلفت دلم قرار ندارد

گرمی بزمم ز آه سوختگان است
خام در این بارگاه،بار ندارد

آنچه دلم شکوه دارد از سرِ زلفت
هیچ کس از جور روزگار ندارد

چشم عماد است و طاق ابروی جانان
نیست غم ار طاق زرنگار ندارد
دیدگاه ها (۱)

هنوز عشق تو امید بخش جان من استخوشا غمی که ازو شادی جهان من ...

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرمتبسمی کن و جان بین که چون همی...

شب که سازد غم آغوش تو بی تاب مراگر بود فرش ز مخمل،نبرد خواب ...

هستی چه باشد؟ آشفته خوابی نقش فریبی، موج سرابینخل مح...

---میتسوری این بار دقیقاً سر ساعت به خانه رسید؛ نه دیرتر، نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط