شکوه ندارم که دل قرار ندارد
شکوه ندارم که دل قرار ندارد
بِه که بسوزد دلی که یار ندارد
عشق نه عشق است گر بلا و غمش نیست
می نه که شور و شر و خمار ندارد
حیرتم آید که در زمانه چهدارد
آنکه به کف طرّهی نگار ندارد
بیرخت اردیبهشت،زشت بُود زشت
هر که ندارد گلی،بهـار ندارد
دیدهام آن زلف بیقرار و از آن شب
بی سر زلفت دلم قرار ندارد
گرمی بزمم ز آه سوختگان است
خام در این بارگاه،بار ندارد
آنچه دلم شکوه دارد از سرِ زلفت
هیچ کس از جور روزگار ندارد
چشم عماد است و طاق ابروی جانان
نیست غم ار طاق زرنگار ندارد
بِه که بسوزد دلی که یار ندارد
عشق نه عشق است گر بلا و غمش نیست
می نه که شور و شر و خمار ندارد
حیرتم آید که در زمانه چهدارد
آنکه به کف طرّهی نگار ندارد
بیرخت اردیبهشت،زشت بُود زشت
هر که ندارد گلی،بهـار ندارد
دیدهام آن زلف بیقرار و از آن شب
بی سر زلفت دلم قرار ندارد
گرمی بزمم ز آه سوختگان است
خام در این بارگاه،بار ندارد
آنچه دلم شکوه دارد از سرِ زلفت
هیچ کس از جور روزگار ندارد
چشم عماد است و طاق ابروی جانان
نیست غم ار طاق زرنگار ندارد
- ۴۹۶
- ۲۲ مهر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط