لوسیا با شنیدن جملهی جونگکوک ناخودآگاه دست دخترک را محکمتر فشرد انگار حضور سوفیا ...
𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁶
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا با شنیدن جملهی جونگکوک، ناخودآگاه دست دخترک را محکمتر فشرد. انگار حضور سوفیا، هم سپر دفاعیاش بود و هم یادآوری تلخی از گذشته.
با سردی و لحنی که تمام احساسات گذشته را پشت کلماتی گزنده پنهان کرده بود، پاسخ داد:
_ منم همین فکر رو میکردم، اما میگفتم اگه سر صحبتی باز کنیم، مثل ده سال پیش بازم فرار میکنی!
اخم جونگکوک غلیظتر شد. صدایش بریده بریده و با تلخی بیرون آمد:
_من فرار نکردم!
لوسیا نیشخندی زد، نیشخندی تلخ و آمیخته با دردی کهنه:
_ واقعاً؟... پس میشه اون دلیل لعنتی و مسخرهات رو بازگو کنی که چرا منو مثل احمقا، تنها، توی شبِ کریسمس ول کردی؟!
ناگهان، در میانهی این تبادل کلماتِ زهرآگین، صدای نفسنفس زدنِ کوچکی شنید. سوفیا، انگشتان کوچکش را روی دهانش گذاشته بود و با چشمانی گرد شده، از میان انگشتانش به آنها نگاه میکرد.
نگاهش پر از حیرت بود، انگار در حال تماشای نمایشی عجیب و غریب بود.
لوسیا یکه خورد. یادش آمد که در میانهی این طوفانِ احساساتِ فروخورده، دخترکی بیگناه حضور داره. نفس عمیقی کشید، سعی کرد آرام شود و با لحنی خشک و قاطع رو به جونگکوک گفت:
_ الان وقت مناسبی برای باز کردن زخمهای کهنهی گذشته نیست، جونگکوک.
جونگکوک، خیره به لوسیا، لحظهای در سکوت ایستاد. نگاهش انگار تمام جزئیات چهرهی لوسیا را با دقتی موشکافانه در ذهن حک میکرد؛ خطوطی که از نگرانی بر پیشانیاش افتاده بود، و سردیِ ناگهانیِ نگاهی که زمانی گرمای عشقش بود. سپس، آرام سرش را تکان داد:
_باشه... اما این حرفها رو باید بعدها با هم بزنیم. حتماً.
لوسیا ناخودآگاه مشتهایش را گره کرد. تمام وجودش فریاد میزد که باید دلیل آن رفتنِ ناگهانی را بداند. چرا ان رو رها کرده بود؟ چرا رفته بود؟ این سوالها سالها مثل خاری در دلش مانده بود.
_ باشه...
گفت و بالاخره رضایت داد:
_دوشنبه، ساعت ۶ همین پارک منتظرتم.
جونگکوک فقط سر تکان داد و نگاهش همچنان روی لوسیا بود، انگار میخواست خاطرهی این دیدار را تا ابد در ذهنش ثبت کند. سپس، بدون کلمهی دیگری، رویش را برگرداند و در میان درختان پارک ناپدید شد.
لوسیا نفس راحتی کشید، اما سنگینیِ قرارِ دوشنبه، مثل پتک بر سرش کوبیده میشد.
به سوفیا نگاه کرد که حالا با کنجکاوی به جایی که جونگکوک ایستاده بود، خیره مانده بود.
_ خب، پرنسس کوچولو...مادرت یکم پیش زنگ زد و گفت میاد تا ببرتت!
لوسیا لبخندی زد، لبخندی که دیگر از آن شادیِ اولیهاش خبری نبود:
_ حالا که بازیِ ما تموم شد، منتظر مامانت بمونیم؟
سوفیا سر تکان داد و دست لوسیا را دوباره گرفت.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا با شنیدن جملهی جونگکوک، ناخودآگاه دست دخترک را محکمتر فشرد. انگار حضور سوفیا، هم سپر دفاعیاش بود و هم یادآوری تلخی از گذشته.
با سردی و لحنی که تمام احساسات گذشته را پشت کلماتی گزنده پنهان کرده بود، پاسخ داد:
_ منم همین فکر رو میکردم، اما میگفتم اگه سر صحبتی باز کنیم، مثل ده سال پیش بازم فرار میکنی!
اخم جونگکوک غلیظتر شد. صدایش بریده بریده و با تلخی بیرون آمد:
_من فرار نکردم!
لوسیا نیشخندی زد، نیشخندی تلخ و آمیخته با دردی کهنه:
_ واقعاً؟... پس میشه اون دلیل لعنتی و مسخرهات رو بازگو کنی که چرا منو مثل احمقا، تنها، توی شبِ کریسمس ول کردی؟!
ناگهان، در میانهی این تبادل کلماتِ زهرآگین، صدای نفسنفس زدنِ کوچکی شنید. سوفیا، انگشتان کوچکش را روی دهانش گذاشته بود و با چشمانی گرد شده، از میان انگشتانش به آنها نگاه میکرد.
نگاهش پر از حیرت بود، انگار در حال تماشای نمایشی عجیب و غریب بود.
لوسیا یکه خورد. یادش آمد که در میانهی این طوفانِ احساساتِ فروخورده، دخترکی بیگناه حضور داره. نفس عمیقی کشید، سعی کرد آرام شود و با لحنی خشک و قاطع رو به جونگکوک گفت:
_ الان وقت مناسبی برای باز کردن زخمهای کهنهی گذشته نیست، جونگکوک.
جونگکوک، خیره به لوسیا، لحظهای در سکوت ایستاد. نگاهش انگار تمام جزئیات چهرهی لوسیا را با دقتی موشکافانه در ذهن حک میکرد؛ خطوطی که از نگرانی بر پیشانیاش افتاده بود، و سردیِ ناگهانیِ نگاهی که زمانی گرمای عشقش بود. سپس، آرام سرش را تکان داد:
_باشه... اما این حرفها رو باید بعدها با هم بزنیم. حتماً.
لوسیا ناخودآگاه مشتهایش را گره کرد. تمام وجودش فریاد میزد که باید دلیل آن رفتنِ ناگهانی را بداند. چرا ان رو رها کرده بود؟ چرا رفته بود؟ این سوالها سالها مثل خاری در دلش مانده بود.
_ باشه...
گفت و بالاخره رضایت داد:
_دوشنبه، ساعت ۶ همین پارک منتظرتم.
جونگکوک فقط سر تکان داد و نگاهش همچنان روی لوسیا بود، انگار میخواست خاطرهی این دیدار را تا ابد در ذهنش ثبت کند. سپس، بدون کلمهی دیگری، رویش را برگرداند و در میان درختان پارک ناپدید شد.
لوسیا نفس راحتی کشید، اما سنگینیِ قرارِ دوشنبه، مثل پتک بر سرش کوبیده میشد.
به سوفیا نگاه کرد که حالا با کنجکاوی به جایی که جونگکوک ایستاده بود، خیره مانده بود.
_ خب، پرنسس کوچولو...مادرت یکم پیش زنگ زد و گفت میاد تا ببرتت!
لوسیا لبخندی زد، لبخندی که دیگر از آن شادیِ اولیهاش خبری نبود:
_ حالا که بازیِ ما تموم شد، منتظر مامانت بمونیم؟
سوفیا سر تکان داد و دست لوسیا را دوباره گرفت.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
- ۱۸.۹k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط