سکوت مثل سایه در داخل اتوبوس خزیده بود و فقط زمزمه های مسافرا که ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
سکوت مثل سایه، در داخل اتوبوس خزیده بود، و فقط زمزمه های مسافرا که باهم پچ پچ میکردن شنیده میشد، نگاهش رو آروم سمت جونگکوک چرخوند، که با نگاه عجیبی به اطراف خیره بود، پاهاش تند تند با تکان های ریزی بالا و پایین میشد، کمی بعد با انگشتش یقه اش رو کمی جلو کشید، انگار که بخواد نفس بکشه، بعد به مخالف چرخید و خواست پنجره رو کمی باز کنه، اما به دلیل خراب بودنش بار نشد.
لوسیا به وضوح، فحشِ زیر لبیِ جونگکوک رو شنید، نیشخندی زد و کمی در جایش جابجا شد و بدون نگاه کردن بهش، با کنایه گفت:
_ انگار بعضیا از مکان های عمومی بدش میاد!
جونگکوک یهویی برگشت سمتش و نگاهش کرد، چهرهاش از نارضایتی فریاد میزد.
اخمی کرد و گفت:
_ از مکان های عمومی نه، از اتوبوس متنفرم!
لوسیا: مگه تا حالا سوارش شدی؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید و گفت:
_ نه، اما الان متنفر شدم!
لوسیا نگاهش رو ازش گرفت و خشک گفت:
_ بهت گفتم دنبالم راه نیوفتی، خودت اصرار کردی.
جونگکوک: من کی اصرار....؟
ادامه حرفش را نیاورد، نفسش رو پر صدا بیرون داد:
_ بیخیال اصلا..
لوسیا بعدِ کمی سکوت گفت:
_ امروز تو چت شده؟
جونگکوک سوالی نگاهش کرد:
_ چطوری؟
لوسیا: داری عجیب غریب رفتار میکنی...ببینم سرت ضربه ای چیزی خورده؟...یا تب داری؟
بعد سریع دستش رو آروم سمت پیشانی جونگکوک دراز کرد، و آروم لمسش کرد، کف دستش رو کاملا روی پیشانیش فشرد و نگاهش رو باریک کرد، بعد دستش رو کشید و با اخم گفت:
_ انگار تب نداری...
بعد زیر لب اضافه، زمزمه کرد:
_ پس صدرصد سرش ضربه خورده.
تمام مدت که لوسیا کار هاش رو عادی میدید، جونگکوک با تعجب و گیج شده بهش زل زوده بود، جای گرمایِ دستش، انگار هنوز روی پیشونیش نشسته بود، و بد تر از همه باعث شد کمی قلبش عجیب بتپه..نگاهش رو از لوسیا گرفت و چند باری پلک و با اخم توی دلش گفت: « خودتو جمع کن! یهو چیشد؟!»
بعد دوباره نگاهش رو به لوسیا داد، و سعی کرد فضای مزخرفی که در بین ساکن بود رو بشکنه..گفت:
_ اون شب داخل مدرسه، تو موهای میران رو قیچی کرده بودی؟
لوسیا ناگهان نگاهش رو سریع بهش دوخت، بعد با خونسردی گفت:
_ من فقط کاری رو که خودش میخواست بکنه رو برعکس کردم،....کی بهت در باره اش گفته؟
پسر با انگشتاش موهای خودش رو مرتب کرد و گفت:
_ چیزی نیست که ندونم، اما باید بگم....کارت بد هم نبود.
لوسیا سرش رو چرخوند، و با جونگکوک چشم تو چشم شد، بعد ناگهان نگاهش تبدیل به سرما و در هم رفتگی شد:
_ به نظرت کلِ ماجرا تقصیر کیه؟
جونگکوک بلافاصله گفت :
_ تقصیر خودت بود هشدار قرمز دریافت کردی..
لوسیا با حرص دستاش رو مشت کرد و پاهاش رو تند و از حرص تکون داد.
بعد که انگار حرصش فرو کش نکرده، پاشنهی کوتاهه کفشش رو محکم روی پای جونگکوک کوبید.
ادامه دارد...
حمایت خانومی؟!
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
سکوت مثل سایه، در داخل اتوبوس خزیده بود، و فقط زمزمه های مسافرا که باهم پچ پچ میکردن شنیده میشد، نگاهش رو آروم سمت جونگکوک چرخوند، که با نگاه عجیبی به اطراف خیره بود، پاهاش تند تند با تکان های ریزی بالا و پایین میشد، کمی بعد با انگشتش یقه اش رو کمی جلو کشید، انگار که بخواد نفس بکشه، بعد به مخالف چرخید و خواست پنجره رو کمی باز کنه، اما به دلیل خراب بودنش بار نشد.
لوسیا به وضوح، فحشِ زیر لبیِ جونگکوک رو شنید، نیشخندی زد و کمی در جایش جابجا شد و بدون نگاه کردن بهش، با کنایه گفت:
_ انگار بعضیا از مکان های عمومی بدش میاد!
جونگکوک یهویی برگشت سمتش و نگاهش کرد، چهرهاش از نارضایتی فریاد میزد.
اخمی کرد و گفت:
_ از مکان های عمومی نه، از اتوبوس متنفرم!
لوسیا: مگه تا حالا سوارش شدی؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید و گفت:
_ نه، اما الان متنفر شدم!
لوسیا نگاهش رو ازش گرفت و خشک گفت:
_ بهت گفتم دنبالم راه نیوفتی، خودت اصرار کردی.
جونگکوک: من کی اصرار....؟
ادامه حرفش را نیاورد، نفسش رو پر صدا بیرون داد:
_ بیخیال اصلا..
لوسیا بعدِ کمی سکوت گفت:
_ امروز تو چت شده؟
جونگکوک سوالی نگاهش کرد:
_ چطوری؟
لوسیا: داری عجیب غریب رفتار میکنی...ببینم سرت ضربه ای چیزی خورده؟...یا تب داری؟
بعد سریع دستش رو آروم سمت پیشانی جونگکوک دراز کرد، و آروم لمسش کرد، کف دستش رو کاملا روی پیشانیش فشرد و نگاهش رو باریک کرد، بعد دستش رو کشید و با اخم گفت:
_ انگار تب نداری...
بعد زیر لب اضافه، زمزمه کرد:
_ پس صدرصد سرش ضربه خورده.
تمام مدت که لوسیا کار هاش رو عادی میدید، جونگکوک با تعجب و گیج شده بهش زل زوده بود، جای گرمایِ دستش، انگار هنوز روی پیشونیش نشسته بود، و بد تر از همه باعث شد کمی قلبش عجیب بتپه..نگاهش رو از لوسیا گرفت و چند باری پلک و با اخم توی دلش گفت: « خودتو جمع کن! یهو چیشد؟!»
بعد دوباره نگاهش رو به لوسیا داد، و سعی کرد فضای مزخرفی که در بین ساکن بود رو بشکنه..گفت:
_ اون شب داخل مدرسه، تو موهای میران رو قیچی کرده بودی؟
لوسیا ناگهان نگاهش رو سریع بهش دوخت، بعد با خونسردی گفت:
_ من فقط کاری رو که خودش میخواست بکنه رو برعکس کردم،....کی بهت در باره اش گفته؟
پسر با انگشتاش موهای خودش رو مرتب کرد و گفت:
_ چیزی نیست که ندونم، اما باید بگم....کارت بد هم نبود.
لوسیا سرش رو چرخوند، و با جونگکوک چشم تو چشم شد، بعد ناگهان نگاهش تبدیل به سرما و در هم رفتگی شد:
_ به نظرت کلِ ماجرا تقصیر کیه؟
جونگکوک بلافاصله گفت :
_ تقصیر خودت بود هشدار قرمز دریافت کردی..
لوسیا با حرص دستاش رو مشت کرد و پاهاش رو تند و از حرص تکون داد.
بعد که انگار حرصش فرو کش نکرده، پاشنهی کوتاهه کفشش رو محکم روی پای جونگکوک کوبید.
ادامه دارد...
حمایت خانومی؟!
- ۳۸۲
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط