{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه معلمی یک گدایی رو با دخترش دید که گدایی میکردن دختره ب

یه معلمی یک گدایی رو با دخترش دید که گدایی میکردن دختره بسیار زیبا بود معلم رفت به پدرش گفت که من میخوام با دخترت ازدواج کنم پدرش گفت که یه شرط داره و اون اینکه سه روز با ما گدایی کنی که در آینده به دختر من نگی گدا بودی باهات ازدواج کردم اولش معلم مردد بود وبعد قبول کرد تا دو روز کار گدایی رو انجام داد وبعد نشست و شروع کرد به گریه کردن گفت واسه چی گریه میکنی همش یه روز دیگه داری و دیگه تموم معلم گفت من واسه گدا بودنم گریه نمیکنم واسه سالهای عمرم که در آموزش وپرورش هدر رفت گریه میکنم
دیدگاه ها (۲)

* در حین رانندگی از رفاقت با دوستان متخلف دوری کنید.*خوردن و...

عَنْ عَائِشَةَ رَضِی اللَّـهُ عَنْهَا، أَنَّ رَسُولَ اللَّـه...

علت نام گذاری صدقه چیست؟علت نام گذاری صدقه به این نام، این س...

ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻧﯿﮑﯽ ﻫﺎﯾمان ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿمان ﻧﺨﻮﺍﻫیم ﺩ...

داستان

داستان

P3جئون وارد خانه شد.همین که قدم اولش را داخل گذاشت، تمام صدا...

پارت یک رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع

پیوند خون و اختیارپارت ۷ | سایه‌ای از گذشتهصبح اون روز، برخل...

رمان عشق ممنوع

P¹⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط