{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌#بی‌اعتماد_23

‌#بی‌اعتماد_23

با احتیاط و با کمک جونگ‌کوک وارد خونه شدم
داشت به سمت اتاق هدایتم میکرد که فورا گفتم:
صبر کن..

-چیزی لازم داری؟!

لبخند دندون نمایی زدم و همزمان گفتم:
دوکبوکی میخوام😁

دستی رو دلم کشید و گفت:
آیگوو چه نینی کم خرجی داریم🙃
یه غذای گرون تر نمیخوای!؟

با صدای کیوتی گفتم:
+نچ فقط دوکبوکی...

لبخند خرگوشی عی زد و گفت:
باشه..
تو برو استراحت کن من برات میارم..

وارد اتاق شدم و رو تخت نشستم...
+درسته به منشی کیم گفتم گذشته برام مهم نیست
ولی الان واقعا کنجکاوم بدونم منظورش چیه؟!
اصلا چرا؟ چرا انقد تاکید کرد حواسم به بچم باشه؟!

با اومدن کوک تو اتاق از فکر و خیال بیرون اومدم و گوشه تخت نشستم تا کوک بیاد کنارم...

بعد از نشستنش ظرف غذا رو کنارم گذاشت بعد از کمی مکث گفت:
_کمکت کنم واسه خوردن؟

+عا.. نه نه نمیخواد..

مشغول خوردن غذا شدم..
به کوک نگاهی انداختم که انقد خیره نگام میکرد..

+امروز نمیری شرکت؟

-خیر.. من تا اخر هفته در خدمت شمام..هرکاری داشتی به خودم میگی...

+چخبره حالا!
بچه ی پادشاه نیست که انقد مراقبی..

- برای من همیشه خوانوادم در اولویت‌اَن...

خب اینم از این پارت ...
فقط حمایتا بیشتر شه و لطفا اینکه
تو پستای پیج قبلی به همه اطلاع بدین که اون پیج مسدود شده و ادامشو اینجا بخونن.....
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3وقتی تو مدرسه دعوات شد....... جونگکوک: حرف قانع کن...

The unwanted Roommate ___________________________ویو پارک یو...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_65با دستم هلی به کتابخونه دا...

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1ساعت ۶ عصر بود، طبق معمول بعد دانشگاه...

The unwanted Roommate ویو جئون جونگ کوک: از امروز که وارد شر...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

پارت ۲۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط