خون ومخمل
خون ومخمل
Part=۱۵
هوک: باید بریم یه جای دور. نزدیک سئول نیست.
یونا: (با ذوق) بله قربان!
هوک: (آه کشید) چرا اینقدر ذوق داری؟
یونا: چون باهاتم.
هوک نگاهش کرد. چیزی نگفت. ولی رنگ صورتش یه کم قرمز شد. توی نور کم، معلوم نبود.
مین-سو: (بلند شد) من میرم بالا.
یونا: خوب شدی؟
مین-سو: (بهش لبخند زد – ولی لبخندش به چشماش نرسید) آره. فقط خستهام.
اتاقش، در رو بست. زیر نور مهتاب، زخم گردنش رو دید. دو تا سوراخ کوچک. تقریباً خوب شده بود. ولی جاش موند.
موبایل زنگ زد. تهیونگ: «ببخشید. دیگه تکرار نمیشه.»
مین-سو تایپ کرد: «اگه بذارم تکرار بشه چی؟»
چند دقیقه بعد: «نمیذارم. به خودم قول دادم.»
مین-سو: «به من قول بده.»
«... باشه. قول میدم. فقط تو نخواه.»
مین-سو گوشی رو گذاشت کنار. به سقف نگاه کرد. فکر کرد به جیمین. فکر کرد به تهیونگ. فکر کرد به مادرش.
آخرش فقط یه چیز فهمید: توی این دنیا، هیچکس کامل نیست. فقط بعضیها بدتر از بقیه ان.
---
🚗 سه روز بعد – جاده شمال سئول
هوک رانندگی میکرد. یونا کنارش. مین-سو عقب، جیمین هم عقب – ولی باهاش حرف نمیزد.
جیمین: (آهسته) چیزی شده؟
مین-سو: نه. فقط فکر میکنم.
جیمین: به چی؟
مین-سو: به اینکه چرا بعضیها انقدر راحت دروغ میگن.
جیمین: (نگاه کرد) اگه منظورت منم... بگو.
مین-سو: (به بیرون نگاه کرد) نه. منظورم تو نیستی.
یونا: (از جلو) بچهها! بیاین یه آهنگ بذاریم!
هوک: نه.
یونا: چرا؟
هوک: تمرکز.
یونا: تمرکز واسه رانندگی توی جاده؟ مگه مسابقهست؟
هوک: (اخم کرد) تقریباً.
جیمین: (به مین-سو) تهیونگ رو دیگه ندیدی؟
مین-سو: (دروغ) نه.
جیمین: خوب. اگه دیدیش... بهش بگو برادرش هوک زندهست و خوشحال.
مین-سو: (جا خورد) هوک خبر نداره؟ نمیدونه برادرش زندهست؟
جیمین: نه. و نمیخوام بدونه.
مین-سو: چرا؟
جیمین: (به هوک نگاه کرد) چون اون تنها چیز خوب زندگیمه.
مین-سو چیزی نگفت. ولی یادش اومد تهیونگ چطور گفت: «هوک برادر منه.»
حالا دوتا روایت بود. یکی از جیمین، یکی از تهیونگ.
کی دروغ میگفت؟ یا شاید هیچکدوم راست نمیگفتن؟
---
ادامه دارد......
شرطا ۱۰ لایک
۲ بازنشر
Part=۱۵
هوک: باید بریم یه جای دور. نزدیک سئول نیست.
یونا: (با ذوق) بله قربان!
هوک: (آه کشید) چرا اینقدر ذوق داری؟
یونا: چون باهاتم.
هوک نگاهش کرد. چیزی نگفت. ولی رنگ صورتش یه کم قرمز شد. توی نور کم، معلوم نبود.
مین-سو: (بلند شد) من میرم بالا.
یونا: خوب شدی؟
مین-سو: (بهش لبخند زد – ولی لبخندش به چشماش نرسید) آره. فقط خستهام.
اتاقش، در رو بست. زیر نور مهتاب، زخم گردنش رو دید. دو تا سوراخ کوچک. تقریباً خوب شده بود. ولی جاش موند.
موبایل زنگ زد. تهیونگ: «ببخشید. دیگه تکرار نمیشه.»
مین-سو تایپ کرد: «اگه بذارم تکرار بشه چی؟»
چند دقیقه بعد: «نمیذارم. به خودم قول دادم.»
مین-سو: «به من قول بده.»
«... باشه. قول میدم. فقط تو نخواه.»
مین-سو گوشی رو گذاشت کنار. به سقف نگاه کرد. فکر کرد به جیمین. فکر کرد به تهیونگ. فکر کرد به مادرش.
آخرش فقط یه چیز فهمید: توی این دنیا، هیچکس کامل نیست. فقط بعضیها بدتر از بقیه ان.
---
🚗 سه روز بعد – جاده شمال سئول
هوک رانندگی میکرد. یونا کنارش. مین-سو عقب، جیمین هم عقب – ولی باهاش حرف نمیزد.
جیمین: (آهسته) چیزی شده؟
مین-سو: نه. فقط فکر میکنم.
جیمین: به چی؟
مین-سو: به اینکه چرا بعضیها انقدر راحت دروغ میگن.
جیمین: (نگاه کرد) اگه منظورت منم... بگو.
مین-سو: (به بیرون نگاه کرد) نه. منظورم تو نیستی.
یونا: (از جلو) بچهها! بیاین یه آهنگ بذاریم!
هوک: نه.
یونا: چرا؟
هوک: تمرکز.
یونا: تمرکز واسه رانندگی توی جاده؟ مگه مسابقهست؟
هوک: (اخم کرد) تقریباً.
جیمین: (به مین-سو) تهیونگ رو دیگه ندیدی؟
مین-سو: (دروغ) نه.
جیمین: خوب. اگه دیدیش... بهش بگو برادرش هوک زندهست و خوشحال.
مین-سو: (جا خورد) هوک خبر نداره؟ نمیدونه برادرش زندهست؟
جیمین: نه. و نمیخوام بدونه.
مین-سو: چرا؟
جیمین: (به هوک نگاه کرد) چون اون تنها چیز خوب زندگیمه.
مین-سو چیزی نگفت. ولی یادش اومد تهیونگ چطور گفت: «هوک برادر منه.»
حالا دوتا روایت بود. یکی از جیمین، یکی از تهیونگ.
کی دروغ میگفت؟ یا شاید هیچکدوم راست نمیگفتن؟
---
ادامه دارد......
شرطا ۱۰ لایک
۲ بازنشر
- ۱.۰k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط