عشق ممنوع
عشق ممنوع
Part=۱
اولین روز بهار
دبیرستان خصوصی سئول – حیاط پشتی
(بهار ۲۰۱۶)
درختهای گیلاس شکوفه داده بودند. باد ملایمی میوزید و برگهای صورتی میریخت توی هوا. بعضیها روی نیمکتها نشسته بودند، بعضیها داشتند والیبال بازی میکردند. اولین روز بهار بود و همه حس خوبی داشتند.
همه به جز جونگکوک.
اون گوشه حیاط، زیر یه درخت بلوط، به دیوار تکیه داده بود، دستهاش توی جیب شلوار جینش، چشمان نیمهبسته به آسمون خیره شده بود. موهای مشکی صافش افتاده بود روی پیشونیش. صورتش سفید و بدون هیچ احساسی بود.
مدرسه براش مثل زندان بود. کلاسها کسلکننده، آدما سطحی، و بسکتبال تنها چیزی بود که میتوند چند ساعتی ذهنش رو آزاد کنه.
دختری با موهای قهوهای، یه دسته کتاب به سینه چسبونده بود، داشت از بین درختا رد میشد.
"آخیش!"
ناگهان کتابهاش پخش شد روی زمین. چند تا دفتر افتاد توی یه گودال آب. دختر سریع زانو زد و شروع کرد به جمع کردن.
چونگوک ناخودآگاه نگاهش کرد.
دختر بلند شد. صورتش زیر نور افتاب صورتی به نظر میومد. چشمهایی درشت و قهوهای، نوک بینی کوچک، لبخندی که نصفش خجالتی بود و نصفش معصوم.
"ببخشید... مزاحم شدم؟" صدایش آروم و مودب بود.
جونگکوک شونه بالا انداخت. "نه."
دختر نفس راحتی کشید. "فکر کردم شما... ناراحت شدید که کتابا ریخت."
جونگکوک به کتابای خیس نگاه کرد.
"برات مهم نیست که کتابات خیس شدن؟"
دختر نگاهی بهش انداخت و خندید. "چند تاشون رو میتونم خشک کنم. اون یکی که مال کتابخونهست... خدا کمکم کنه."
جونگکوک بدون اینکه حرف بزنه، به دو تا از کتابایی که کمترین آسیب رو دیده بودن اشاره کرد.
"اونا رو ببر خونه خشک کن. مابقی رو بگو کتابخونه رد کنن. میگن تو کمد گذاشتی اشتباهی."
دختر با ذوق گفت: "واقعاً؟ این کار رو میتونم بکنم؟"
"چرا نه."
دختر نگاه قدردانی بهش کرد. بعد یهو پرسید: "تو کدوم کلاسی؟ من ندیدمت."
"همون کلاس خودت. دوم دبیرستان. تازه اومدم."
"اوه... خوش اومدی. من امیلی هستم."
و دستش رو دراز کرد. دست لرزون و کوچک.
جونگکوک به دستش نگاه کرد، بعد به چشماش. اولین بار بود که کسی اینقدر راحت با او دست میداد.
"جونگکوک."
دستش رو فشرد. دستش سرد بود. دست امیلی گرم. هردو چند ثانیه به هم نگاه کردند. باد وزید و چند برگ صورتی بینشون رقصید.
اون روز، اولین روز بهار بود. نه جونگکوک میدونست، نه امیلی. قرار بود این دیدار ساده، یه روز تبدیل بشه به یه عشق ممنوع...
---
اولین ضربه: قبل از ترکیدن طوفان
(چند روز بعد – راهرو مدرسه)
رفت و آمد دانشآموزا توی راهرو بند اومده بود. همه نگاه به یه نقطه دوخته بودن. ته راهرو، ایروه، کاپیتان تیم بسکتبال، با دو تا از دوستاش محاصره کرده بود یه پسر ضعیف و ترسو.
پسر داشت خواهش میکرد: "ولم کنید دیگه... من دیگه نمیام این راهرو..."
ایروه خندید و محکم پس گردنش رو گرفت. "میخوام بری بهش بگی... اون... اون هیچوقت مال تو نیست."
همین موقع، جونگکوک از پشت سر رسید. ایستاد. نگاه سردش رو انداخت به صحنه.
("بازم از این حرفاست...")
اما قبل از اینکه کاری کنه، یه صدای نازک و آروم از پشتش بلند شد.
"آقای ايروه... اگه دستت رو بر نداری از پشت پسر، میرم به مدیر میگم."
همه برگشتن. امیلی بود. کیفش رو چسبونده بود به سینه، رنگ از صورتش پریده بود، ولی چشماش جرات داشت.
ايروه خنديد. "امیلی؟ تو... تو به من میگی چیکار کنم؟"
امیلی نفس عمیقی کشید. "میگم ولش کن."
جونگکوک یه ابرو بالا انداخت. ("این... همون دختر دیروز بود؟")
ايروه پسر رو هل داد کنار و به سمت امیلی قدم برداشت. "میدونی من کی ام؟"
"میدونم. و برام مهم نیست."
جونگکوک یه قدم جلوتر گذاشت. نکرده بود. نخواسته بود. فقط بدنش خودش حرکت کرد تا جلوی ايروه رو بگیره. "الان برو."
ايروه که تا حالا جونگکوک رو ندیده بود، با تعجب نگاهش کرد. "تو کي هستی پسر؟"
جونگکوک نگاهش نکرد. فقط گفت: "گفتم برو."
یهو یه جوی سنگین راهرو رو پر کرد. ايروه خواست حرف بزنه، ولی وقتی چشمش به چشمای جونگکوک افتاد...
اون چشمها. مثل یه تیغ. برنده. سرد.
بيرون رفت.
امیلی با چشمان درشت به جونگکوک نگاه کرد. "تو... تو شدی؟"
جونگکوک برگشت به سمتش. "تو بدون من هم میتونستی."
"شاید. ولی... ممنونم."
اولین باری بود که کسی جز مادرش ازش تشکر میکرد.
جونگکوک فقط شونه بالا انداخت، کتاباش رو برداشت و رفت.
اما اون نگاه. اون صدای "ممنونم" توی گوشش جا خوش کرده بود. هیچی نمیدونست از اون روز به بعد، این دختر قراره قلبش رو آروم آروم تسخیر کنه... بدون اینکه حتی خودش بفهمه.
---
ادامه دارد...
Part=۱
اولین روز بهار
دبیرستان خصوصی سئول – حیاط پشتی
(بهار ۲۰۱۶)
درختهای گیلاس شکوفه داده بودند. باد ملایمی میوزید و برگهای صورتی میریخت توی هوا. بعضیها روی نیمکتها نشسته بودند، بعضیها داشتند والیبال بازی میکردند. اولین روز بهار بود و همه حس خوبی داشتند.
همه به جز جونگکوک.
اون گوشه حیاط، زیر یه درخت بلوط، به دیوار تکیه داده بود، دستهاش توی جیب شلوار جینش، چشمان نیمهبسته به آسمون خیره شده بود. موهای مشکی صافش افتاده بود روی پیشونیش. صورتش سفید و بدون هیچ احساسی بود.
مدرسه براش مثل زندان بود. کلاسها کسلکننده، آدما سطحی، و بسکتبال تنها چیزی بود که میتوند چند ساعتی ذهنش رو آزاد کنه.
دختری با موهای قهوهای، یه دسته کتاب به سینه چسبونده بود، داشت از بین درختا رد میشد.
"آخیش!"
ناگهان کتابهاش پخش شد روی زمین. چند تا دفتر افتاد توی یه گودال آب. دختر سریع زانو زد و شروع کرد به جمع کردن.
چونگوک ناخودآگاه نگاهش کرد.
دختر بلند شد. صورتش زیر نور افتاب صورتی به نظر میومد. چشمهایی درشت و قهوهای، نوک بینی کوچک، لبخندی که نصفش خجالتی بود و نصفش معصوم.
"ببخشید... مزاحم شدم؟" صدایش آروم و مودب بود.
جونگکوک شونه بالا انداخت. "نه."
دختر نفس راحتی کشید. "فکر کردم شما... ناراحت شدید که کتابا ریخت."
جونگکوک به کتابای خیس نگاه کرد.
"برات مهم نیست که کتابات خیس شدن؟"
دختر نگاهی بهش انداخت و خندید. "چند تاشون رو میتونم خشک کنم. اون یکی که مال کتابخونهست... خدا کمکم کنه."
جونگکوک بدون اینکه حرف بزنه، به دو تا از کتابایی که کمترین آسیب رو دیده بودن اشاره کرد.
"اونا رو ببر خونه خشک کن. مابقی رو بگو کتابخونه رد کنن. میگن تو کمد گذاشتی اشتباهی."
دختر با ذوق گفت: "واقعاً؟ این کار رو میتونم بکنم؟"
"چرا نه."
دختر نگاه قدردانی بهش کرد. بعد یهو پرسید: "تو کدوم کلاسی؟ من ندیدمت."
"همون کلاس خودت. دوم دبیرستان. تازه اومدم."
"اوه... خوش اومدی. من امیلی هستم."
و دستش رو دراز کرد. دست لرزون و کوچک.
جونگکوک به دستش نگاه کرد، بعد به چشماش. اولین بار بود که کسی اینقدر راحت با او دست میداد.
"جونگکوک."
دستش رو فشرد. دستش سرد بود. دست امیلی گرم. هردو چند ثانیه به هم نگاه کردند. باد وزید و چند برگ صورتی بینشون رقصید.
اون روز، اولین روز بهار بود. نه جونگکوک میدونست، نه امیلی. قرار بود این دیدار ساده، یه روز تبدیل بشه به یه عشق ممنوع...
---
اولین ضربه: قبل از ترکیدن طوفان
(چند روز بعد – راهرو مدرسه)
رفت و آمد دانشآموزا توی راهرو بند اومده بود. همه نگاه به یه نقطه دوخته بودن. ته راهرو، ایروه، کاپیتان تیم بسکتبال، با دو تا از دوستاش محاصره کرده بود یه پسر ضعیف و ترسو.
پسر داشت خواهش میکرد: "ولم کنید دیگه... من دیگه نمیام این راهرو..."
ایروه خندید و محکم پس گردنش رو گرفت. "میخوام بری بهش بگی... اون... اون هیچوقت مال تو نیست."
همین موقع، جونگکوک از پشت سر رسید. ایستاد. نگاه سردش رو انداخت به صحنه.
("بازم از این حرفاست...")
اما قبل از اینکه کاری کنه، یه صدای نازک و آروم از پشتش بلند شد.
"آقای ايروه... اگه دستت رو بر نداری از پشت پسر، میرم به مدیر میگم."
همه برگشتن. امیلی بود. کیفش رو چسبونده بود به سینه، رنگ از صورتش پریده بود، ولی چشماش جرات داشت.
ايروه خنديد. "امیلی؟ تو... تو به من میگی چیکار کنم؟"
امیلی نفس عمیقی کشید. "میگم ولش کن."
جونگکوک یه ابرو بالا انداخت. ("این... همون دختر دیروز بود؟")
ايروه پسر رو هل داد کنار و به سمت امیلی قدم برداشت. "میدونی من کی ام؟"
"میدونم. و برام مهم نیست."
جونگکوک یه قدم جلوتر گذاشت. نکرده بود. نخواسته بود. فقط بدنش خودش حرکت کرد تا جلوی ايروه رو بگیره. "الان برو."
ايروه که تا حالا جونگکوک رو ندیده بود، با تعجب نگاهش کرد. "تو کي هستی پسر؟"
جونگکوک نگاهش نکرد. فقط گفت: "گفتم برو."
یهو یه جوی سنگین راهرو رو پر کرد. ايروه خواست حرف بزنه، ولی وقتی چشمش به چشمای جونگکوک افتاد...
اون چشمها. مثل یه تیغ. برنده. سرد.
بيرون رفت.
امیلی با چشمان درشت به جونگکوک نگاه کرد. "تو... تو شدی؟"
جونگکوک برگشت به سمتش. "تو بدون من هم میتونستی."
"شاید. ولی... ممنونم."
اولین باری بود که کسی جز مادرش ازش تشکر میکرد.
جونگکوک فقط شونه بالا انداخت، کتاباش رو برداشت و رفت.
اما اون نگاه. اون صدای "ممنونم" توی گوشش جا خوش کرده بود. هیچی نمیدونست از اون روز به بعد، این دختر قراره قلبش رو آروم آروم تسخیر کنه... بدون اینکه حتی خودش بفهمه.
---
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط