{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق من واقعیه

رمان عشق من واقعیه


بوسه | part 63



که چشمای جونگ کوک سر خورد سمت لبای نیلا ...
کم کم فاصله‌ی بین لباشون رو کم کرد
هر لحضه ضربان قلبهاشون بالاتر میرفت ..

جونگ کوک یه دستش رو دور کمر نیلا قرار داد و اون‌یکی رو روی گردنش و
به آرومی لباشو روی لبای نیلا قرار داد
نیلا شک شده و بود توانایی تکون خوردن نداشت

لبای نیلا واسه جونگ کوک لذتی بود که از عمق وجود میخواستم و بهش نیاز داشت
با تشنگی شروع کرد به مک زدن به لباش...
بدناشون با هم یکی شده بود توی آتیش این لذت در حال سوختن بود ...

نیلا که کمی داشت به خودش میومد دستاشو روی سینه های جونگ کوک گذاشت و اون رو به سمت عقب هدایت کرد ...

جونگ کوک که متوجه قصدش شد لباشو جدا کرد و صورتش رو کمی از صورت نیلا فاصله داد ..

نیلا با چشمای هراسون و صدایی که میلرزید گفت

+ چ چ چکار میکنی ؟

جونگ کوک چشماشو از نیلا گرفت و دستاشو برداشت و با صدای بمش گفت

- ببخشید

و بلافاصله از اتاق خارج شد ...

نیلا اول کمی با توجه به در نگاه کرد و بعدش افکارش رو کنار زد و کیفشو برداشت و به سمت بیرون از خونه راهی شد ...

هنوز کمی قلبش تند می‌زد و دستاش میلرزید
سعی کرد خودشو بزنه به اون راه
در ماشین رو باز کرد و سوار شد ...
تهیونگ که تا اون لحضه سرش تو گوشیش بود گوشیش رو خاموش کرد و گذاشت کنار ...
نگاه سطحی به نیلا انداخت و بعد که چشماشو ازش گرفت دوباره برگشت و با تعجب نگاهش کرد
چشماش رو ریز کرده بود و با دقت جزئات صورت نیلا رو برسی می‌کرد ...

نیلا که تا اون لحضه نگاهش به روبه روش بود
متوجه نگاه های سنگین روش شد و برگشت سمت تهیونگ با چشمای گرد شده نگاهش می‌کرد

+ عاممم چیزی شده
- اوممم هیچی

تهیونگ با همون چشمای ریز شده که قصد بیرون کشیدن حقیقت داشتن به روبه‌روش نگاهی کرد و بعد شروع کرد به رانندگی ...

نیلا هم با ذهنی درگیر به رو به روش خیره شد ...
همش با خودش فکر می‌کرد دلیلی نگاه های تهیونگ چی بوده
لبش کبود شده ؟
یا شایدم رژ لبش پخش شده باشه ...
شایدم اصلا ربطی به اون بوسه ها نداشته باشه
فکرش پرت شد سمت جونگ کوک

اینکه جونگ کوک بهش علاقه داره ؟
چرا جونگ کوک بوسیدش ؟
یا اینکه چرا وقتی بوسیدش حس خوبی بهش دست داد ؟
همیشه یه حسی نصبت به جونگ کوک ته قلبش بود که نمیدونست دقیقا چی بود ؟
اینکه چرا وقتی میبینتش قلبش به تپش میوفته ؟
اینکه چرا بیشر وقتا ازش خجالت میکشه ؟
یا اینکه چرا با این حالت ها کنارش احساس امنیت و راحتی داره ؟


چند دقیقه همینطور تو فکر بود که با صدای تهیونگ به خودش اومد

- رسیدیم
کمی تعجب کرد اول به اطرافش نگاه کرد و گفت

+ چه زود
چند دقیقه گذشت و نیلا داشت از توی ماشین اطراف رو نگاه می‌کرد

- نمیخوای پیاده بشی ؟
+ اها الان پیاده میشم

کیفش رو دست گرفت و از ماشین پیاده شد
تهیونگ هم همینطور ...
به سمت در راهی شدن
زنگ در رو زدن
بعد از اینکه در باز شد به سمت در خونه رفتن و در خونه هم باز شد ...
ولی با چیزی که دیدن خشکشون زد
دیدگاه ها (۲)

رمان عشق من واقعیه عذاب وجدان | part64یونا بود ...با چشمای گ...

رمان عشق من واقعیه عاشق پیشه | part65 & خب حالا هر چی جیمین ...

رمان عشق من واقعیه فاصله گیری | part 62که با دیدن چیزی که جل...

فالوشه @luna_jk_tae97

تو مال منی...p5

رمان عشق من واقعیه عاشق | part58جونگ کوک لبخند پیروزمندانه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط