{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم خدایا عاشقم کن ,,,, خدا خندید و گفت : او که باشد مرا

گفتم خدایا عاشقم کن ,,,, خدا خندید و گفت : او که باشد مرا از یاد میبری ,,, قسم خوردم که تا ابد در یادم میمانی ,,, خدا او را به من داد و نظاره گر شد ,,, دستانش را گرفتم , خدا دلش لرزید , بوسیدمش , خدا گریست ,,, در آغوش گرفتمش , خدا دور شد ,,, حالا من نه خدا را پیدا میکنم نه او را ,,, خدا در میان گناهانم گم شده و او در آغوش دیگری ,,,,
دیدگاه ها (۱۰)

توی بازار اصفهان باربری زندگی میکرد ,,, روزی داشت بار یکی از...

دلم را سپردم به بنگاه دنیا ,, و هی آگهی دادم اینجا و آنجا ,,...

معلم ریاضی گفت : دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسن , مگر اینکه...

اگر بزرگترین دوستم نیستی ,, لااقل بزرگترین دشمنم باش ,,,, اگ...

پرسه در جنگل...[پارت اول]شب...باد آرام میان شاخه‌های بلند در...

بازی خطرناکپارت : ۳۵ غروب آرام‌آرام جای خودش را به شب می‌داد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط