{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی خطرناک

بازی خطرناک
پارت : ۳۵

غروب آرام‌آرام جای خودش را به شب می‌داد. جونگ کوک بدون اینکه مقصد را به آوا بگوید، ماشین را از خیابان‌های شلوغ سئول دور کرد و وارد همان جاده‌ی پیچ‌درپیچی شد که چند هفته قبل، زندگی هر دویشان را تغییر داده بود.

آوا وقتی منظره‌ی آشنا را دید، لبخند زد. «دوباره اینجا؟» جونگ کوک با نگاهی گرم به او گفت: «هر قشنگ‌ترین خاطره‌ی زندگیم از اینجا شروع شد... برای همین، دوست داشتم مهم‌ترین تصمیم زندگیم هم همین‌جا گرفته بشه.»

ماشین روی همان تپه‌ای که چراغ‌های سئول زیر پایش می‌درخشیدند، توقف کرد. نسیم خنکی میان علف‌ها می‌وزید و آسمان پر از ستاره بود. آوا آرام از ماشین پیاده شد و چند قدم جلو رفت. شهر مثل دریایی از نور زیر پایشان می‌درخشید.

او با لبخند گفت: «یادته؟ همین‌جا بود که برای اولین بار بهم گفتی دوستم داری.» جونگ کوک کنار او ایستاد و آرام جواب داد: «و همون شب فهمیدم هیچ موفقیتی، بدون تو برام ارزشی نداره.»

چند لحظه فقط سکوت بود. باد موهای آوا را روی صورتش می‌ریخت و جونگ کوک با لبخندی آرام، چند تار مو را پشت گوش او برد. نگاهشان در هم گره خورد؛ همان نگاهی که از اولین مأموریت، آرام‌آرام به عشق تبدیل شده بود.

جونگ کوک نفس عمیقی کشید. و خواست همه اون جملاتی که تمرین کرده بود رو مرور کنه بعد از اینکه مرور کرد ارام زمزمه کرد
«آوا... قبل از اینکه وارد زندگیم بشی، همیشه فکر می‌کردم قراره تا آخر عمرم فقط دنبال مأموریت‌ها و خطرها باشم. هیچ‌وقت برای آینده‌ای که توش آرامش باشه، برنامه‌ای نداشتم.»
او لبخند زد و ادامه داد: «اما تو همه‌چیز رو عوض کردی. یادم دادی بعد از هر تاریکی، می‌شه دوباره نور رو دید. یادم دادی یه خونه، فقط چهار تا دیوار نیست... خونه، جاییه که تو اونجا باشی.»

اشک آرام از گوشه‌ی چشم آوا پایین آمد. قبل از اینکه چیزی بگوید، جونگ کوک به‌آرامی روی یک زانو نشست. جعبه‌ی مخملی کوچکی را از جیبش بیرون آورد و آن را باز کرد. حلقه‌ی ظریفی زیر نور ماه می‌درخشید.

با صدایی که کمی از هیجان می‌لرزید، گفت: «جانگ آوا... حاضری تا آخر عمرت، شریک تمام خنده‌ها، گریه‌ها، سفرها و رویاهای من باشی؟ حاضری باهام ازدواج کنی؟»

آوا هر دو دستش را روی دهانش گذاشت. اشک‌هایش دیگر بی‌اختیار روی گونه‌هایش می‌لغزیدند. چند ثانیه فقط به جونگ کوک نگاه کرد، بعد با خنده‌ای که میان گریه گم شده بود، آرام گفت: «آره... هزار بار آره.»

جونگ کوک حلقه را با دستانی لرزان در انگشت آوا گذاشت. هنوز از جایش بلند نشده بود که آوا خودش را در آغوش او انداخت. هر دو می‌خندیدند و اشک می‌ریختند؛ اشک‌هایی که این بار فقط از خوشحالی بودند.

جونگ کوک آرام صورت آوا را میان دستانش گرفت، قطره‌های اشک را از روی گونه‌هایش پاک کرد و با مکثی کوتاه، او را بوسید؛ بوسه‌ای طولانی، آرام و سرشار از عشقی که دیگر هیچ ترسی نمی‌توانست از آن کم کند. وقتی از هم فاصله گرفتند، پیشانی‌هایشان به هم تکیه داشت و هر دو با لبخند به چراغ‌های سئول نگاه می‌کردند.

آوا دست چپش را بالا آورد و به حلقه خیره شد. بعد دست جونگ کوک را محکم گرفت و با شیطنت گفت: «حالا دیگه حق نداری هیچ‌جا بدون من بری، آقای نامزد.»

جونگ کوک خندید، دست او را بوسید و گفت: «قول می‌دم... از این به بعد، هر قدمی که برمی‌دارم، کنار تو باشه.»
ادامه دارد...
ادامه این پارت اس*مات می باشد.... سکانس اس*مات اپ شده
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۳)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۰: بدترین زمان برای بهترین سوالموج‌ها آرا...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیآن شب، ا.ت سعی کرد مثل همیشه ...

Forced love

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

پارت هشتم | انتخابات چشم‌هایش را باز کرد.دست‌هایش بسته نبودن...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط