{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گویند ملا مهرعلی خویی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک

گویند ملا مهرعلی خویی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کنند.
به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد.
یکی را درد چشم گرفت
و دیگری را ترس چشم درآوردن، گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند.
ملا رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است.
گریه کرد.
پرسیدند تو چرا گریه میکنی؟
گفت: از نادانی و حس کودکانه، سر گردویی دعوا می‌کردند که پوچ بود و مغزی هم نداشت.
دنیا نیز چنین است، مانند گردوییست بدون مغز که بر سر آن می‌جنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها کرده و برای همیشه می‌رویم🌷

#کمپین_حال_خوب🌷🌱
دیدگاه ها (۴)

love and the moonPart 8 ویو خونه هی تو دختر بی تربیت چه جور...

P7اجوما طناز را از راهروی اصلی جدا کرد و وارد بخش غربی عمارت...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

خطوط قرمز و لمس‌های ممنوعه (۲)

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²﴿ویو ات﴾همه‌ی حیاط در سکوت فرو رفته بود...

......پارت هفتم......

خب بریم 🎀 حالا تقریبا یه روز از اون اتفاق گذشت و دیشب سانزو...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط