◆ درد من این است که داود،

◆ درد من این است که داود،
که هرگز از پا نیفتاده بود...
زیر دست و پا افتاده بود !
و نمی‌توانست کمر راست کند و از مهلکه خارج شود

◆ این همان داودی بود که در سال‌های جنگ
وقتی به زحمت هجده سالش بود، پایش بر روی مین می‌رود
اما اجازه نمی‌دهد دوستانش برای کمک به او وارد میدان مین بشوند.
نگران بود کسی دیگر آسیب ببیند
که فریاد می‌زد نیایید، خودم می‌آیم
ایستاد و با یک پا حرکت کرد و هنوز چند قدمی برنداشته بود
که مین دیگری و انفجار دیگری و پای دیگرش...

◆ حرکت و خیز بچه ها را که دید،
صدا بلند کرد که: «گفتم که می‌آیم، کسی نیاید»
سینه‌خیز از میدان مین خارج شد...

◆ دردناک نیست که همین داود که با دو پای قطع شده
و خونین از پا نیفتاده بود
حالا بدون پاهای مصنوعی‌اش
زیر انبوه جمعیت افتاده باشد و نتواند بلند شود ؟
دیدگاه ها (۱)

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بود🔑پارت ۲موقع تمرین شد کوک...

partصدای آژیر پلیس نزدیک‌تر می‌شد.مین‌هو با عصبانیت گفت: «هم...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت سیزهمساعت از دوازده شب گذشته بود،...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁰کاش می‌شد همین چند دقیقه رو از همه‌ی...

...قانون خشونت...

پارت ۱۶ — انتخابکاروان بالاخره عصر همان روز اجازه‌ی حرکت گرف...

...پارت اول...

خسف | ویژهنامه: دویست شب

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط