{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forbidden Moon (11)

Forbidden Moon (11)

ویو لیا

بعد از اون روز، بیشتر از قبل مطمئن شده بودم که این دهکده عادی نیست.

هیچ‌کس مستقیم دروغ نمی‌گفت.

اما هیچ‌کس هم حقیقت رو نمی‌گفت.

و این بدترین نوع راز بود.


---

عصر روی پله‌های جلوی خونه نشسته بودم.

کتابی توی دستم بود که حتی یک خطش رو هم نمی‌خوندم.

ذهنم جای دیگه‌ای بود.

ناگهان صدای قدم‌هایی شنیدم.

سرم رو بلند کردم.

مین‌سو بود.

مثل همیشه با یه لبخند بزرگ.

— سلام.

— سلام.

کنارم نشست.

— قیافه‌ات شبیه آدماییه که می‌خوان یه نفر رو بکشن.

اخم کردم.

— ممنون.

— خواهش می‌کنم.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— هنوز بابت اون روز ناراحتی؟

— فکر می‌کنی؟

مین‌سو خندید.

— جونگکوک آدم بدی نیست.

— اینو می‌دونم.

— پس مشکل چیه؟

به جنگل روبه‌رو نگاه کردم.

— مشکل اینه که هیچ‌کس بهم اعتماد نداره.

این بار مین‌سو ساکت شد.


---

ویو جونگکوک

از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه می‌کردم.

لیا و مین‌سو جلوی خونه نشسته بودن.

مین‌سو چیزی گفت که باعث شد لیا بخنده.

نگاهم چند لحظه روی صورتش موند.

بعد صدای تائه‌جون از پشت سرم اومد.

— داری مراقبش می‌کنی یا زیر نظرش گرفتی؟

بدون برگشتن گفتم:

— کاری داشتی؟

— آره.

نگاهش جدی شد.

— رد دشمن‌ها نزدیک‌تر شده.

فکم منقبض شد.

— چقدر نزدیک؟

— خیلی.

همون جواب کافی بود.


---

ویو لیا

هوا کم‌کم تاریک می‌شد.

مین‌سو چند دقیقه قبل رفته بود.

و من تصمیم گرفتم کمی اطراف خونه قدم بزنم.

البته فقط اطراف خونه.

چون هنوز حرف جونگکوک یادم بود.

همین‌طور راه می‌رفتم که ناگهان صدای عجیبی شنیدم.

یه صدای ضعیف.

انگار یکی کمک می‌خواست.

ایستادم.

دوباره شنیدم.

این بار واضح‌تر.

صدا از سمت جنگل می‌اومد.

عقل می‌گفت برگرد خونه.

اما کنجکاوی لعنتی من...

همیشه برنده می‌شد.

چند قدم جلو رفتم.

بعد چند قدم دیگه.

تا اینکه یه سایه بین درخت‌ها دیدم.

و وقتی نزدیک‌تر شدم، شوکه شدم.

یه دختر روی زمین افتاده بود.

لباس‌هاش پاره شده بودن.

و دستش زخمی بود.

سریع کنارش زانو زدم.

— هی... حالت خوبه؟

دختر آروم سرش رو بلند کرد.

و برای یه لحظه نگاه عجیبی بهم انداخت.

بعد زیر لب گفت:

— بالاخره پیدات کردم...


---

ویو جونگکوک

ناگهان از جام بلند شدم.

گرگ درونم بی‌قرار شده بود.

خیلی بی‌قرار.

تائه‌جون فوراً متوجه شد.

— چی شده؟

به سمت جنگل نگاه کردم.

بوی غریبه.

دوباره.

اما این بار فرق داشت.

و بدتر از همه...

بوی لیا هم باهاش قاطی شده بود.

لعنتی.

قبل از اینکه تائه‌جون چیزی بگه، با سرعت به سمت جنگل حرکت کردم.

چون یه حس بد بهم می‌گفت...

این فقط شروع دردسرهای بزرگ‌تره.

...

ادامه دارد...

#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
دیدگاه ها (۱)

Forbidden Moon (12)ویو لیاچند ثانیه به دختر خیره موندم.نفس‌ن...

بانو فالوشه؟ https://wisgoon.com/xxjeon

Forbidden Moon (8)ویو لیابعد از رفتن جونگکوک، خونه ساکت‌تر ا...

Forbidden Moon (2)ویو لیاصبح روز بعد با صدای کلاغ‌ها از خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط