𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
p6
اون «احتمالا» یونگی، با بی تفاوتیِ تمام نگاهش را به نگاه خانم مین دوخت:« به اون پارچه دست نمیزنی؟ فهمیدی؟ اون پارچه.. اون.. اون.. »
اما لب های یونگی خیلی سریع ناپدید شدند. خانم مین دستش را سمت چیزی که شبیه به پسرش به دراز کرد؛ اما قبل از اینکه توانایی انجام کاری داشته باشه یونگی محوشد...
دنیای اطراف برای خانم مین محو شد...
درحالی که نفس نفس میزد، از خواب پرید.
سرش رو به بالشت یخ زده ای دوخته بود. ملحفه ی سرد و سفید رنگی رو در آغوش کشیده بود.
این واقعا فقط یک خواب بود؟ برای یک خواب، خیلی واقعی به نظر میاومد.
انگار خانم مین با تمام وجودش ناخن های «مثلا» پسرش که در کمرش فرو میرفت رو حس کنه.. سردیِ دست های کشیده ی پسرش.. احساس پاهاش روی سرامیک.. همه چیز خیلی واقعی بود...
موبایل خانم مین که روی میز چوبی رنگ کنار تخت بود به صدا در اومد.
این بار، صدا کمتر آزاردهنده به نظر میاومد.
بی اهمیت نسبت به شماره ای که تماس میگرفت موبایلش رو برداشت:« شما با خانم مین تماس گرفتید.»
صدای آشنای پسر جوان بلند شد:« اوه، سلام خانم مین. حالتون خوبه؟ درمورد سنگ قبر...دیشب به نظر میاومد خیلی عجله داشتید. برای همین همون دیشب گفتم فورا سنگ رو خراب کنن..»
بعد از چنین خوابی، به همچین خبری نیاز داشت..
با صدایی که هیجان در آن پر رنگ بود، گفت:« و؟»
مرد جوان ادامه داد:« و ما زیر سنگ قبر چیزی پیدا کردیم..یه پارچه، که چیزی درونش بود. اما فکر کردیم بهتره خودتون بیاید و ببریدش.. من کنار مزار پسرتون منتظر می مونم.»
خانم مین سریع از تخت برخاست:« یک ساعت دیگه اونجام! »
و تماس رو به اتمام رسوند.
ساعتی بعد، زیر نور آزاردهنده ی آفتاب، مزار یونگی:
خانم مین، دوباره به خودش اومده بود.. لباس مشکی رنگ گوتیک و جذب، که با مروارید و الماس های درخشان زینتش داده بودند. عطر تند و تلخ زنونه که تا صدها متر اون ور تر رو تسخیر کرده بود. در همین حین پسر جوان، با لباس های کارش به درختی تکیه داده بود.
با صدای تق تق کفش های پاشنه بلند ysl خانم مین، سرش رو بالا آورد. با دیدن خانم مین که عینک آفتابی زده بود لبخندی زد و دست تکون داد.
خانم مین با دیدن پسر جوان، سریع تر حرکت کرد. تقریبا به نفس نفس افتاده بود.
p6
اون «احتمالا» یونگی، با بی تفاوتیِ تمام نگاهش را به نگاه خانم مین دوخت:« به اون پارچه دست نمیزنی؟ فهمیدی؟ اون پارچه.. اون.. اون.. »
اما لب های یونگی خیلی سریع ناپدید شدند. خانم مین دستش را سمت چیزی که شبیه به پسرش به دراز کرد؛ اما قبل از اینکه توانایی انجام کاری داشته باشه یونگی محوشد...
دنیای اطراف برای خانم مین محو شد...
درحالی که نفس نفس میزد، از خواب پرید.
سرش رو به بالشت یخ زده ای دوخته بود. ملحفه ی سرد و سفید رنگی رو در آغوش کشیده بود.
این واقعا فقط یک خواب بود؟ برای یک خواب، خیلی واقعی به نظر میاومد.
انگار خانم مین با تمام وجودش ناخن های «مثلا» پسرش که در کمرش فرو میرفت رو حس کنه.. سردیِ دست های کشیده ی پسرش.. احساس پاهاش روی سرامیک.. همه چیز خیلی واقعی بود...
موبایل خانم مین که روی میز چوبی رنگ کنار تخت بود به صدا در اومد.
این بار، صدا کمتر آزاردهنده به نظر میاومد.
بی اهمیت نسبت به شماره ای که تماس میگرفت موبایلش رو برداشت:« شما با خانم مین تماس گرفتید.»
صدای آشنای پسر جوان بلند شد:« اوه، سلام خانم مین. حالتون خوبه؟ درمورد سنگ قبر...دیشب به نظر میاومد خیلی عجله داشتید. برای همین همون دیشب گفتم فورا سنگ رو خراب کنن..»
بعد از چنین خوابی، به همچین خبری نیاز داشت..
با صدایی که هیجان در آن پر رنگ بود، گفت:« و؟»
مرد جوان ادامه داد:« و ما زیر سنگ قبر چیزی پیدا کردیم..یه پارچه، که چیزی درونش بود. اما فکر کردیم بهتره خودتون بیاید و ببریدش.. من کنار مزار پسرتون منتظر می مونم.»
خانم مین سریع از تخت برخاست:« یک ساعت دیگه اونجام! »
و تماس رو به اتمام رسوند.
ساعتی بعد، زیر نور آزاردهنده ی آفتاب، مزار یونگی:
خانم مین، دوباره به خودش اومده بود.. لباس مشکی رنگ گوتیک و جذب، که با مروارید و الماس های درخشان زینتش داده بودند. عطر تند و تلخ زنونه که تا صدها متر اون ور تر رو تسخیر کرده بود. در همین حین پسر جوان، با لباس های کارش به درختی تکیه داده بود.
با صدای تق تق کفش های پاشنه بلند ysl خانم مین، سرش رو بالا آورد. با دیدن خانم مین که عینک آفتابی زده بود لبخندی زد و دست تکون داد.
خانم مین با دیدن پسر جوان، سریع تر حرکت کرد. تقریبا به نفس نفس افتاده بود.
- ۸۲۵
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط