{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب بر روی شیشه های تار

شب بر روی شیشه های تار

می نشست آرام چون خاکستری تب دار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد

پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید آرام

گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد
من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب ای سرانگشت کلید باغهای سبز

چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا

و

ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی!!!!!!!!
دیدگاه ها (۶)

وقتی خیالتهفت شهر عشق را می گرددُواژه هادر خم یک کوچه می مان...

زبانم سنگین شده است مثل دری که به زبانه ی ان قفل زده باشند ....

وقتی که اعتماد مناز ریسمان سست عدالت آویزان بودو در تمام شهر...

از من گذشتی تنها یک اسم در من باقی ماندبرزخی از خاطرات پنهان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط