{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان چیه؟

داستان چیه؟

هائو و ا.ت قراره باهم برن چین و ا.ت هم کره ای هه

---

**عنوان: پژواک دل در سرزمین اژدها**

هوای ملایم پاییز پکن، با عطر آشنای غذاهای خیابانی و هیاهوی زندگی شهری در هم آمیخته بود. ا،ت با قلبی که به شوق و اضطراب در هم آمیخته بود، از هواپیما پیاده شد. این اولین سفرش به چین بود، کشوری که حالا با هائو، قلبش، به بخشی از دنیای او تبدیل شده بود. اما امروز، قرار بود قدم به دنیای بزرگتر و مهم‌تری بگذارد؛ دنیای خانواده‌ی هائو.
دستش را محکم‌تر به دستگیره چمدانش فشرد. چقدر دلش می‌خواست همین الان هائو اینجا بود و او را در آغوش می‌گرفت، اما او طبق قرار قبلی، در فرودگاه منتظرش بود. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. *«همه چیز خوب پیش میره، ا.ت تو قوی هستی.»*

صدای آشنایی او را از جا پراند: "ا.ت؟"

برگشت و با لبخندی که از شوق روی صورتش شکوفا شد، جانگ هائو را دید. او با همان لبخند دلنشین همیشگی‌اش، اما با نگاهی کمی نگران، به او خیره شده بود. انگار او هم دلشوره داشت.
"ژانگ هائو!" ا.ت خودش را در آغوش او انداخت. بوی عطر همیشگی‌اش، حس آشنای حضورش، تمام اضطرابش را فرو ریخت.
"خیلی دلتنگت بودم، عشق من،" ژانگ هائو زمزمه کرد و او را محکم‌تر در آغوش گرفت. "امروز روز بزرگیه. آماده‌ای؟"

ا.ت سرش را بلند کرد و به چشمانش نگاه کرد. "تو کنارمی، مگه نه؟"

"تا ابد."

رمان جدیدم وایب تغییر نکرده پوستر ندارم اونو ادامه ندادم خیلی کیرینچ بود

درک پلیز
دیدگاه ها (۲)

༻֍محفل ابدی ֍༺دیگه کلا اینجا محفله ولی فعلا برا خودمه

m.r carizma Zhang hao 🛐🛐

The Rival’s Embrace🍂✨️Part²روز بعد صدای قدم‌های ا/ت روی کفپو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط