{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

**عنوان: پژواک دل در سرزمین اژدها**

**[از دید نویسنده]**

چند روز بود که هائو، با آن لبخند همیشگی‌اش که گاهی رازهای ناگفته‌ای را در خود پنهان می‌کرد، در فکر سفر به چین بود. اما این بار، سفرش فقط برای دیدن خانواده و سرزمین مادری‌اش نبود. قرار بود برای اولین بار، نامزد دوست‌داشتنی‌اش را به آن‌ها معرفی کند. ذهنش پر بود از تصورات مختلف؛ اینکه خانواده‌اش او را چطور خواهند پذیرفت؟ آیا لهجه‌ی شیرین و خنده‌های از ته دلش، قلب پدر و مادرش را تسخیر خواهد کرد؟ یا شاید نگرانی‌های پنهانی وجود داشت که او هنوز از آن‌ها بی‌خبر بود؟

این اولین باری بود که نامزدش را با خود به چین می‌آورد و همین موضوع، هیجان و دلهره‌ی عجیبی در دلش انداخته بود. او می‌دانست که خانواده‌اش، به خصوص پدرش، سنت‌گرا هستند و معرفی نامزدی که از فرهنگی دیگر آمده، شاید آنقدرها هم آسان نباشد. اما عشق او به نامزدش، آنقدر عمیق و واقعی بود که حاضر بود برای خوشبختی‌شان از هر چالشی عبور کند.

در این میان، نامزدش نیز با قلبی سرشار از عشق و کمی اضطراب، خود را برای این سفر آماده می‌کرد. سفر به کشوری جدید، آشنایی با خانواده‌ی عشقی که تمام دنیایش شده بود، تجربه‌ای بود که هم هیجان‌انگیز بود و هم ترسناک. او می‌دانست که هائو تمام تلاشش را خواهد کرد تا او احساس راحتی کند، اما فشارهای فرهنگی و انتظارات احتمالی خانواده، سایه‌ی مبهمی بر این شروع شیرین انداخته بود.

**[پایان دید نویسنده]**

***

چمدان‌ها یکی پس از دیگری کنار در ورودی انباشته می‌شدند. لباس‌هایی با دقت انتخاب شده، هدیه‌هایی که با عشق بسته‌بندی شده بودند، و یادگاری‌های کوچک از دنیای خودشان که قرار بود حالا بخشی از دنیای بزرگتر جانگ هائو شود. هر وسیله‌ای که درون چمدان‌ها قرار می‌گرفت، گویی تکه‌ای از دل نامزدش بود که با او به سرزمین اژدها سفر می‌کرد.
لحظه‌ی خداحافظی با دوستان، با خانه‌ی آشنا، با خیابان‌هایی که خاطراتشان در آن‌ها نفس می‌کشید، سخت‌ترین بخش ماجرا بود. هر لبخند، هر بغل، با طعم تلخ و شیرین دلتنگی همراه بود. در آغوش جانگ هائو، احساس امنیت می‌کرد، اما وقتی هواپیما از زمین برخاست و منظره‌ی شهر از پنجره کوچک به توده‌ای از نورهای چشمک‌زن تبدیل شد، موجی از احساسات او را در بر گرفت.
آینده‌ای نامعلوم، مردمی ناآشنا، فرهنگی متفاوت. ترس و هیجان در هم آمیخته بودند. چشمانش را بست. صدای هائو در گوشش پیچید: "نگران نباش، من کنارتم."
اما جاده‌ی پیش رو، پر از پیچ و خم‌های دراماتیک بود. در طول پرواز، خاطرات گذشته در ذهنش مرور می‌شد؛ لحظات شادی، لحظات غم، و عشقی که او را به این سفر کشانده بود. گاهی اشک بر گونه‌هایش می‌لغزید، گاهی لبخندی محو بر لبانش می‌نشست. هر لحظه، وزنی عمیق‌تر پیدا می‌کرد.
وقتی هواپیما در فرودگاه پکن به زمین نشست، دیگر آن دختر پرانرژی و بی‌دغدغه نبود. احساس می‌کرد سنگین‌تر شده، آماده‌تر، اما در عین حال، شکننده‌تر. هوای پکن، با تمام آشنایی‌اش برای هائو، برای او غریبه و پر از رمز و راز بود.

صدای آشنای هائو او را از افکارش بیرون کشید: "رسیدیم، عشق من."
نامزدش با لبخندی که سعی می‌کرد تمام نگرانی‌هایش را بپوشاند، دستش را گرفت. "آماده‌ای برای دیدن خانواده‌ام؟"
نفسی عمیق کشید و به چشمانش خیره شد. "هر جا تو باشی، من آماده‌ام."
وقتی از میان جمعیت گذشتند، چهره‌های ناآشنای پدر و مادر جانگ هائو را دید. مردی با صلابت پدرانه و زنی با نگاهی کنجکاو و مهربان. در آن لحظه، تمام تردیدها و نگرانی‌هایش به اوج خود رسید. آیا او را خواهند پذیرفت؟ آیا عشقش به هائو، برای غلبه بر تمام موانع کافی بود؟

***
! آماده‌ای؟پارت دو اینو گذاشتم پوستر
دیدگاه ها (۰)

داستان چیه؟هائو و ا.ت قراره باهم برن چین و ا.ت هم کره ای هه ...

༻֍محفل ابدی ֍༺دیگه کلا اینجا محفله

my vampire. last part.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط