قسمت ۱۱: آشوبِ بیرحمانه
قسمت ۱۱: آشوبِ بیرحمانه
دنیای زیرزمینیِ شهر، که همیشه با یه سری قوانینِ نانوشته و حسابشده اداره میشد، یهو به لرزه افتاد. همه شنیدن که "وارثِ خاندان جئون" دیگه اون آدمِ مطیع و آروم نیست؛ اون دیگه واردِ یه مرحلهی "تخریبِ بیرحمانه" شده.
جونگکوک واردِ یکی از اصلیترین و خطرناکترینِ بارها شد. اون تنها نبود؛ یه گله از خطرناکترینِ آدمها دورش بودن که دستورِ "مرگ یا مرگ" رو شنیده بودن. اما حضورِ جونگکوک، حضورِ یه رئیس نبود؛ حضورِ یه هیولا بود!
رفت سمتِ یکی از اون رئیسهایِ محلی که همیشه با احترام باهاش برخورد میکرد. اون مرد، که همیشه خودش خیلی آدمِ بزرگی بود، حالا توی گوشهی تاریک اتاق، از ترس داشت میلرزید. جونگکوک بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، یقهی مرد رو گرفت و با چنان قدرتی کوبیدش به دیوار که صدای برخوردِ سرش با سنگ، کلِ سالن رو پر کرد.
«کجاست؟!» صدای جونگکوک دیگه شبیه آدمها نبود؛ مثل غرشِ یه حیوانِ زخمی بود؛ بم، لرزان و پر از خشم.
مرد با صدای لرزون گفت: «جـ... جونگکوک... خواهش میکنم... من هیچی نمیدونم... یونا خودش...»
جونگکوک با یه خونسردیِ وحشتناک، چاقوش رو درآورد و لبهی تیزش رو روی گونهی مرد کشید. «من برای مذاکره نیومدم. من اومدم چیزی که متعلق به منه رو پس بگیرم. اگه فکر کردی با پنهان کردنِ حقیقت میتونی جلوی من رو بگیری، باید بدونی که من از هیچکس، حتی از خودم هم نمیترسم.»
اون شب، نظمِ دنیای سیاه کاملاً از هم پاشید. همه میدیدن که یکی از ستونهایِ اصلیِ این سیستم، داره تبدیل به یه آشوبِ متحرک میشه. جونگکوک دیگه برای "حفظِ نظم" نمیجنگید؛ اون داشت برای "انتقام" میجنگید. اون داشت هر نقشهای، هر آدم و هر جایی رو که ممکنه، با یه خشونتِ مطلق از بین میبرد. اون دیگه یه "شکارچیِ دیوانه" شده بود که فقط بوی خون و بویِ ملایمِ وانیلِ مینجی رو میفهمید.
دنیای زیرزمینیِ شهر، که همیشه با یه سری قوانینِ نانوشته و حسابشده اداره میشد، یهو به لرزه افتاد. همه شنیدن که "وارثِ خاندان جئون" دیگه اون آدمِ مطیع و آروم نیست؛ اون دیگه واردِ یه مرحلهی "تخریبِ بیرحمانه" شده.
جونگکوک واردِ یکی از اصلیترین و خطرناکترینِ بارها شد. اون تنها نبود؛ یه گله از خطرناکترینِ آدمها دورش بودن که دستورِ "مرگ یا مرگ" رو شنیده بودن. اما حضورِ جونگکوک، حضورِ یه رئیس نبود؛ حضورِ یه هیولا بود!
رفت سمتِ یکی از اون رئیسهایِ محلی که همیشه با احترام باهاش برخورد میکرد. اون مرد، که همیشه خودش خیلی آدمِ بزرگی بود، حالا توی گوشهی تاریک اتاق، از ترس داشت میلرزید. جونگکوک بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه، یقهی مرد رو گرفت و با چنان قدرتی کوبیدش به دیوار که صدای برخوردِ سرش با سنگ، کلِ سالن رو پر کرد.
«کجاست؟!» صدای جونگکوک دیگه شبیه آدمها نبود؛ مثل غرشِ یه حیوانِ زخمی بود؛ بم، لرزان و پر از خشم.
مرد با صدای لرزون گفت: «جـ... جونگکوک... خواهش میکنم... من هیچی نمیدونم... یونا خودش...»
جونگکوک با یه خونسردیِ وحشتناک، چاقوش رو درآورد و لبهی تیزش رو روی گونهی مرد کشید. «من برای مذاکره نیومدم. من اومدم چیزی که متعلق به منه رو پس بگیرم. اگه فکر کردی با پنهان کردنِ حقیقت میتونی جلوی من رو بگیری، باید بدونی که من از هیچکس، حتی از خودم هم نمیترسم.»
اون شب، نظمِ دنیای سیاه کاملاً از هم پاشید. همه میدیدن که یکی از ستونهایِ اصلیِ این سیستم، داره تبدیل به یه آشوبِ متحرک میشه. جونگکوک دیگه برای "حفظِ نظم" نمیجنگید؛ اون داشت برای "انتقام" میجنگید. اون داشت هر نقشهای، هر آدم و هر جایی رو که ممکنه، با یه خشونتِ مطلق از بین میبرد. اون دیگه یه "شکارچیِ دیوانه" شده بود که فقط بوی خون و بویِ ملایمِ وانیلِ مینجی رو میفهمید.
- ۶۶
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط