افسانه ی خون و گل

افسانه ی خون و گل
قسمت ۹: رقصِ شکنجه در تاریکی

در آن سوی شهر، جایی که حتی نورِ ماه هم جرأت نمی‌کرد به زمینِ کثیفِ انبارِ متروکه نفوذ کنه، دنیایی از درد در جریان بود. بوی رطوبت، آهنِ زنگ‌زده و ترسی که در هوا معلق بود، فضا رو پر کرده بود.

مینجی، با بدنی که از شدتِ لرزش و ضعف، دیگر توانِ ایستادن نداشت، روی یک صندلی فلزیِ سرد بسته شده بود. لباس‌های حریر و سفیدش، حالا تکه‌پاره، خاک‌آلود و لکه‌دار از خون شده بودند. دست‌های ظریفش که همیشه با کرم‌های گران‌قیمت مراقبت می‌شد، حالا در میانِ طناب‌های زبر و خشن، چنان فشار داده شده بودند که پوستشان پاره شده و ردِ بنفش و سیاهی روی آن‌ها نشسته بود.

صدای قدم‌های یونا، مثل صدایِ برخوردِ خنجر روی سنگ، در فضای انبار می‌پیچید. یونا با لباسی مشکی و ظریف، که با محیطِ کثیفِ انبار در تضاد بود، جلو آمد. او با آرامشی که از هر نوع وحشی‌گری ترسناک‌تر بود، کنارِ مینجی ایستاد.

یونا به آرامی، با انگشتانِ آراسته و لاکِ قرمزِ خیره‌کننده‌اش، چانه را گرفت و سرِ مینجی را بالا آورد تا مستقیماً در چشمانِ خیس و بی‌دفاعِ او نگاه کند. «می‌دونی چی جالب‌ترین قسمتشه، مینجی جان؟» یونا با لحنی که مثل کشیدنِ نمک روی زخم بود، گفت. «جونگ‌کوک... اون مردِ بی‌روح، همون مردی که حتی وقتی توی تخت کنارش بودی، نمی‌توانست چشمش رو توی چشمات نگه داره... اون الان همون‌جاست. اما نه برای نجات تو. اون داره با پدرش بحث می‌کنه که چطور می‌تونه این "ضررِ مالی" رو جبران کنه. اون اصلاً نگرانِ این نیست که تو الان داری از ترس می‌لرزی یا داری از درد جیغ می‌زنی. اون فقط نگرانِ قراردادش با خاندانِ پارک هست.»

یونا ناگهان چهره‌اش را در هم کشید و با خشم، یک ابزارِ فلزی و تیز را از روی میز برداشت. «تو فقط یه عدد هستی. یه رقم توی یه دفترِ حسابداری. وقتی پیدات کنن، اون حتی نمی‌تونه با یه نگاهِ دلسوزانه به زخم‌های روی بدنت نگاه کنه، چون اون نگاه کردن هم برای اون، یعنی پذیرفتنِ یک شکستِ تجاری.»

یونا ابزار را به آرامی روی بازوی زخمی مینجی کشید. مینجی، با تمام توانِ باقی‌مانده‌اش، سعی کرد جیغ بزند، اما فقط ناله‌ای خفه و لرزان از گلویش خارج شد. او در آن لحظه، در اوجِ تنهایی، تنها چیزی که در ذهن داشت، تصویرِ سردِ جونگ‌کوک بود؛ او می‌خواست باور کند که شاید، حتی اگر ذره‌ای هم به او علاقه نداشته باشد، باز هم کسی می‌آید تا این کابوس را تمام کند. اما یونا، با هر ضربه و هر کلام، داشت این امیدِ کوچک را هم، ذره‌ذره می‌کشت.
دیدگاه ها (۰)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت سیزدهمصدای انفجار همه‌جا پیچید!ی...

p1

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

~کوکی واقعاً یه مدل جذابیتی داره که آدم نمی‌تونه بی‌تفاوت از...

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

ماکان، ۷ ساله، از میناب. 🌸با کوله‌پشتی کوچیکش راه افتاد،از ر...

**پارت ۲۷**دیدنِ اون عکس‌ها روی میز، تمامِ دنیام رو لرزوند. ...

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاهصدایِ خیسِ بارون بیرون از انبار، ت...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط