( ظهور ازدواج )
( ظهور ازدواج )
پارت ۱۲۰
الا: تو بگو قضیه چیه؟ چرا جیمین با من ازدواج کرد؟
جدي .گفته گفت
دنیل : فک کردم درباره اش حرف زدین..
الا. اما خوب ميدوني دليلش اوني نيست که به گفتم دنیل. این رازي که وسطه زندگي شماست
الا: چیه؟ من حق ندارم بدونم دارم چه نقشي رو بازي ميکنم؟ سکوت کرد. درمونده گفتم ... الا: چرا آدمی مثل جیمین ترینر باید اینطور بچه بخواد؟ اون جوونه.. وضع مالیش خوبه..به هرچي بخواد میتونه برسه..میتونه عاشق شه با علاقه ازدواج کنه، صاحب بچه بشه. این چه بازیه؟ میدونم که میدوني قضیه چیه. پس کمکم کن
نفسش رو بیرون داد و گفت
دنیل :الا..من..متوجهم که
تلخ گفتم
الا : متوجه نيستي.. من دقیقا وسط به جهنمم خودم با دستاي خودم ساختم.. دلسوزانه گفت: قسم خوردم..نمیتونم بشکنمش درمونده چشمامو بستم.
آنالی اروم گفت دنیل خواهش میکنم..داره داغوت میشه..
دنیل گرفته گفت: آنالی .. قسم خوردم خانوم.. اجازه ندارم حرفي بزنم..
با بغض شديدي لرزون
الا :گفتم اگه خواهر خودتم درگیر این ماجرا و جاي من بود همینطور سكوت ميكردي؟ سكوت بدي شکل گرفت و بعد مدتي دنيل گرفته و تلخ گفت
دنیل : حتي اگه خواهرم بود. سکوت تنها کاری بود که از دستم برمیومد...متاسفم.. لبامو اشفته به هم فشردم
اانالی : -عزیزم..غصه نخور..
دنیل: همه چیز یه روز مشخص میشه..عجله نکن..
الا : باشه.. ممنونم...خداحافظ...
آنالی : -خداحافظ عزیزم. دنیل : خداحافظ..
کلافه قطع کردم و نفسم رو شدید بیرون دادم و نشستم و دستمو به صورتم کشیدم. این چه رازیه که بعدش دیگه نمیتونم راحت زندگیمو
بکنم؟ اي خدا!... اين زندگي ما عجب داستاني شد.. کمی خونه رو گردگیری کردم تا وقتم پرشه و بعد با ذهني اشفته و درگیر جلوي تلويزيون نشستم.. حوالي غروب شده بود..همیشه این موقع ها میومد. اما..نیومد.. سعی کردم سر خودمو گرم کنم.. به ساعت نگاه کردم. ۹ شب شد ولي نيومد..
گنگ چشمامو باريك كردم. يعني نمياد؟
يعني ميشه نياد؟ اره.. چرا باید رفت و آمدش رو براي من توضيح بده؟
هر کار بخواد میکنه.. شونه بالا انداختم و رفتم تو اشپزخونه و یه شام مختصر حاضري خوردم. باز مضطرب به ساعت نگاه کردم.
.....
وای خفنا حمایت خیلی کمه ترو خدا
پارت ۱۲۰
الا: تو بگو قضیه چیه؟ چرا جیمین با من ازدواج کرد؟
جدي .گفته گفت
دنیل : فک کردم درباره اش حرف زدین..
الا. اما خوب ميدوني دليلش اوني نيست که به گفتم دنیل. این رازي که وسطه زندگي شماست
الا: چیه؟ من حق ندارم بدونم دارم چه نقشي رو بازي ميکنم؟ سکوت کرد. درمونده گفتم ... الا: چرا آدمی مثل جیمین ترینر باید اینطور بچه بخواد؟ اون جوونه.. وضع مالیش خوبه..به هرچي بخواد میتونه برسه..میتونه عاشق شه با علاقه ازدواج کنه، صاحب بچه بشه. این چه بازیه؟ میدونم که میدوني قضیه چیه. پس کمکم کن
نفسش رو بیرون داد و گفت
دنیل :الا..من..متوجهم که
تلخ گفتم
الا : متوجه نيستي.. من دقیقا وسط به جهنمم خودم با دستاي خودم ساختم.. دلسوزانه گفت: قسم خوردم..نمیتونم بشکنمش درمونده چشمامو بستم.
آنالی اروم گفت دنیل خواهش میکنم..داره داغوت میشه..
دنیل گرفته گفت: آنالی .. قسم خوردم خانوم.. اجازه ندارم حرفي بزنم..
با بغض شديدي لرزون
الا :گفتم اگه خواهر خودتم درگیر این ماجرا و جاي من بود همینطور سكوت ميكردي؟ سكوت بدي شکل گرفت و بعد مدتي دنيل گرفته و تلخ گفت
دنیل : حتي اگه خواهرم بود. سکوت تنها کاری بود که از دستم برمیومد...متاسفم.. لبامو اشفته به هم فشردم
اانالی : -عزیزم..غصه نخور..
دنیل: همه چیز یه روز مشخص میشه..عجله نکن..
الا : باشه.. ممنونم...خداحافظ...
آنالی : -خداحافظ عزیزم. دنیل : خداحافظ..
کلافه قطع کردم و نفسم رو شدید بیرون دادم و نشستم و دستمو به صورتم کشیدم. این چه رازیه که بعدش دیگه نمیتونم راحت زندگیمو
بکنم؟ اي خدا!... اين زندگي ما عجب داستاني شد.. کمی خونه رو گردگیری کردم تا وقتم پرشه و بعد با ذهني اشفته و درگیر جلوي تلويزيون نشستم.. حوالي غروب شده بود..همیشه این موقع ها میومد. اما..نیومد.. سعی کردم سر خودمو گرم کنم.. به ساعت نگاه کردم. ۹ شب شد ولي نيومد..
گنگ چشمامو باريك كردم. يعني نمياد؟
يعني ميشه نياد؟ اره.. چرا باید رفت و آمدش رو براي من توضيح بده؟
هر کار بخواد میکنه.. شونه بالا انداختم و رفتم تو اشپزخونه و یه شام مختصر حاضري خوردم. باز مضطرب به ساعت نگاه کردم.
.....
وای خفنا حمایت خیلی کمه ترو خدا
- ۱۷.۳k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط