{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~*~ا~*~

~*~ا~*~
مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! یک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنید.
مرد فریاد کشید: به من معجزه ای نشان بده! کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد!
مرد فریاد زد: خدایا بگذار تو را ببینم. پروانه ای روی دست مرد نشست، پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...*
دیدگاه ها (۴)

<<< زندگی >>>باور میخواهد.... آن هم از جنس امید..... که اگر...

تنهایـی یـعنی : یـه بـغض ِ کهـنه و یـه چشـم ِ خـیس ویـه موزی...

انگار خدا درصدایت کدئین تزریق کرده بامن که حرف میزنی دردهایم...

چه ظریفانه است خلقت قلب آدمی……… به تلنگری میشکند…… به لحنی م...

نام رمان :بوی خون عطر عشق

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_11···بعد کلی حرف بار ا/ت کردن ، رفت سمت...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_21···ا/ت : " دوستی هم ندارم . "جیمین با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط