{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام رمان :بوی خون عطر عشق

<<پارت دوم>>

ا/ت هنوز به تکه کاغذ خیره مانده بود.
صدای رفت‌وآمد مأموران کم‌کم از اطرافش دور می‌شد، اما ذهنش بیشتر از هر لحظه‌ای شلوغ بود.
«او نباید بیشتر از این کنجکاو باشد.»
کاغذ را دوباره برگرداند.
پشتش چیزی نبود.
نه امضا.
نه اسم.
نه حتی یک نشانی.
فقط همان یک جمله.
_________________________
ا/ت کاغذ را داخل جیب کتش گذاشت و نگاهش را به ساختمان متروکه دوخت.
چهار قتل.
چهار صحنه‌ی تقریباً مشابه.
و هر بار، یک چیز عجیب...
ردی که پلیس نمی‌توانست توضیحش دهد.

او همیشه فکر می‌کرد کارش فقط پیدا کردن حقیقت است.
اما حالا برای اولین بار احساس می‌کرد شاید حقیقت...
دنبال او افتاده باشد.
صبح روز بعد.
ا/ت پشت میز کارش نشسته بود و پرونده‌های سه قتل قبلی را روی میز پخش کرده بود.
عکس‌ها را کنار هم گذاشت.
قتل اول.

قتل دوم.

قتل سوم.

و حالا قتل چهارم.
چشم‌هایش روی جزئیات می‌چرخید.
«این غیرممکنه...»
چهار قربانی هیچ ارتباط ظاهری‌ای با یکدیگر نداشتند.
سن‌های متفاوت.
شغل‌های متفاوت.
محله‌های متفاوت.
اما یک چیز در هر چهار پرونده تکرار شده بود.
____________
ا/ت عکس‌ها را جلو کشید.
در گوشه‌ی هر صحنه، تقریباً نامحسوس، یک گل رز سیاه دیده می‌شد.
گاهی روی زمین.
گاهی کنار جسد.
و در آخرین صحنه...
روی دیوار.
ا/ت زیر لب گفت:
«رز سیاه...»
همان لحظه تلفن دفتر زنگ خورد.
«ا/ت؟»
صدای رئیسش بود.
«بله؟»
«بیا اتاق من.»
ا/ت پرونده‌ها را جمع کرد و وارد اتاق رئیس شد.
مرد پشت میزش نشسته بود و قیافه‌اش جدی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.
«پرونده قتل چهارم رو فراموش کن.»
ا/ت مات نگاهش کرد.
«چی؟»
«گفتم فراموشش کن.»
«ولی هنوز هیچ‌چیزی مشخص نشده.»
رئیسش از جایش بلند شد.
«دقیقاً به همین دلیل.»
ا/ت اخم کرد.
«یعنی چی؟»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«چون بعضی پرونده‌ها ارزش جون آدم رو ندارن.»
ا/ت به چشمانش خیره شد.
«این تهدید بود؟»
«نه.»
مکث کرد.
«هشدار بود.»
چند ساعت بعد.
ا/ت از ساختمان روزنامه بیرون آمد.
باران ریزی شروع شده بود.
چترش را باز کرد و قدم برداشت.
اما چند متر جلوتر ایستاد.
یک ماشین مشکی آن طرف خیابان پارک شده بود.
شیشه‌هایش کاملاً دودی بود.
از صبح همان‌جا بود؟
ا/ت چند ثانیه به ماشین نگاه کرد.
ماشین ناگهان روشن شد.
قلبش فرو ریخت.
اما خودرو بدون اینکه به سمت او بیاید، از خیابان دور شد.
ا/ت زیر لب گفت:
«دارم دیوونه می‌شم...»
نمی‌دانست دو خیابان آن‌طرف‌تر، داخل همان ماشین، مردی نشسته بود.
مردی با کت مشکی.
سرد.
ساکت.
و بی‌رحم.
مرد به صندلی تکیه داد.
یکی از افرادش گفت:
«رئیس، مطمئنی باید فقط مراقبش باشیم؟»
مرد نگاهش را از پنجره برداشت.
چشمان تیره‌اش بی‌احساس بود.
«فعلاً.»
«اگه دوباره دنبال پرونده بره چی؟»
لبخند بسیار کمرنگی روی لبش نشست.
«می‌ره.»
مرد مقابلش سکوت کرد.
تهیونگ نگاهش را به پرونده‌ای که روی صندلی کنارش بود انداخت.
روی جلد پرونده، یک عکس قرار داشت.
عکس ا/ت.
انگشتش را آرام روی عکس کشید.
«اون دختر زیادی سؤال می‌پرسه.»
مکثی کرد.
بعد با همان صدای سرد اضافه کرد:
«ولی هنوز نمی‌دونه وارد چه بازی‌ای شده.»
ماشین در تاریکی خیابان ناپدید شد.
و ا/ت...
بی‌خبر از همه‌چیز، همان شب تصمیم گرفت پرونده قتل چهارم را خودش دنبال کند.
تصمیمی که قرار بود زندگی‌اش را برای همیشه تغییر دهد.

ادامه دارد......
دیدگاه ها (۰)

نام رمان :بوی خون عطر عشق

رمان جدید

آتیشی که از بارون شروع شدpart 30ویوی ا. تبه تصویر روی صفحه خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط