ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.15 
(روایت از زبان نویسنده)

---

شب اولی که امنیت بیشتر شد، ویلا دیگه حال و هوای قبل رو نداشت. دو تا ماشین مشکی جلوی در بودن و چند نفر با لباس تیره دور تا دور دیوارا می‌چرخیدن. پروژکتورهای جدید هم روشن بودن و حیاط رو کامل روشن کرده بودن.

داخل خونه همه سعی می‌کردن عادی باشن ولی معلوم بود نیستن. پدرها جدی‌تر حرف می‌زدن. مامان‌ها هم صداشون آروم‌تر شده بود. ا.ت بعد شام مستقیم رفت اتاقش و در رو بست. چراغش تا دیروقت روشن بود.

جونگ کوک تو اتاق خودش رو لب تخت نشسته بود. گوشی دستش بود ولی واقعاً نگاه نمی‌کرد. هنوز حرفایی که عصر به ا.ت زده بود تو سرش می‌چرخید. اون جواب آروم دختره که فقط گفته بود «فهمیدم» بیشتر از هر چیزی اذیتش می‌کرد.

نزدیک نیمه‌شب یکی از نگهبان‌ها اومد در زد. پدر جونگ کوک رو صدا کرد. چند دقیقه بعد هر دو پدر و خود جونگ کوک پایین جمع شدن. گزارش این بود که یه ماشین ناشناس دو بار از جلوی ویلا رد شده و سرعتش رو کم کرده. پلاک مشخص نبود. احتمالاً گشت‌زنی دشمن بود.

جونگ کوک فقط سر تکون داد. براش منطقی بود. گفته شد از فردا صبح اگه ا.ت بخواد از خونه بره بیرون، یکی باید همراهش باشه. جونگ کوک هیچ اعتراضی نکرد.

وقتی برگشت بالا، دید هنوز نور از زیر در اتاق ا.ت می‌اد. چند ثانیه وایستاد. انگار می‌خواست چیزی بگه، ولی در نهایت هیچی نگفت و رفت تو اتاق خودش.

تو اتاق ا.ت، دختر کنار پنجره نشسته بود و پرده رو یه کم کنار زده بود. بیرون فقط سایه‌های نگهبان‌ها و نور پروژکتورها دیده می‌شد. کتابش باز بود ولی مدتی بود همون صفحه مونده بود. ذهنش هنوز پیش حرفای تند جونگ کوک بود و این‌که دیگه حتی حیاط خونه هم امن نیست.

یهو یه صدای تقه‌ی کوتاه از سمت دیوار اومد. ا.ت سریع پرده رو بست و چراغ رو خاموش کرد. قلبش تند زد. چند ثانیه بعد نگهبان‌ها با چراغ‌قوه اومدن و چیزی چک کردن. بعد دوباره ساکت شد.

جونگ کوک هم اون صدا رو شنید. رفت کنار پنجره اتاقش و نگاه کرد. دو نفر داشتن با چراغ‌قوه یه گوشه رو می‌گشتن. چیزی پیدا نکردن. احتمالاً گربه یا شاخه شکسته بود. ولی همین برای سنگین‌تر شدن هوا کافی بود.

جونگ کوک پرده رو انداخت و برگشت رو تخت. دراز کشید و به سقف نگاه کرد. سه سال باید تو این خونه بمونه. خونه‌ای که دشمن ممکنه هر شب دورش بگرده. و تو همین خونه دختری هست که با مهربونی و لبخنداش فقط حواس‌پرتی درست می‌کنه. دختری که بهتره از سر راهش کنار بره.

پایین نگهبان‌ها شیفت عوض کردن. یکی از ماشین‌ها روشن شد و آروم دور ویلا چرخید. نور چراغ‌هاش از لای پرده‌ها اومد تو بعضی اتاق‌ها و رفت.

اون شب هیچ‌کس درست نخوابید. نه ا.ت که هنوز تو تاریکی نشسته بود، نه جونگ کوک که چشماش رو بسته بود ولی ذهنش بیدار بود، نه پدرها که چند بار بلند شدن پیام‌ها رو چک کردن.

تنش اومده بود تو خونه و معلوم بود به‌این راحتی نمی‌ره................
ادامه دارد..............
دیدگاه ها (۸)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.3 (روایت از زبان ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط