ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.16
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صبح که بیدار شدم، هنوز حس سنگینی دیشب رو داشتم. خوابم خوب نبود. چند بار وسط شب چشمم باز شده بود و به سقف خیره شدم. صدای ماشینهای نگهبان و نور پروژکتورها هنوز تو سرم بود.
از تخت اومدم پایین و رفتم حموم. آب سرد رو باز کردم تا کمی حواسم جمع بشه. وقتی اومدم بیرون، موهام هنوز خیس بود. یه تیشرت مشکی ساده پوشیدم و رفتم پایین.
تو آشپزخونه فقط مامان ا.ت بود. صبح بخیر گفت و من فقط سر تکون دادم. شیر موز رو از یخچال برداشتم و کنار کانتر ایستادم. هنوز نصف بطری رو نخورده بودم که ا.ت اومد تو.
موهاش رو بسته بود و یه هودی خاکستری گشاد بالای ناف پوشیده بود. شکمش چه تخته.....وای جونگ کوک خودتو جمع کن. چشماش کمی قرمز به نظر میرسید. احتمالاً اونم مثل من درست نخوابیده بود. وقتی منو دید، یه لحظه مکث کرد. انگار نمیدونست باید چی کار کنه. بعد آروم صبح بخیر گفت.
من جواب ندادم. فقط نگاش کردم. اون رفت سمت کابینت و یه لیوان برداشت. پشتش به من بود. چند ثانیه همینطور ایستادم و بهش نگاه کردم. بعد تصمیم گرفتم حرف بزنم. نه از روی مهربونی. فقط چون لازم بود.
(سرد)
- از امروز اگه بخوای از خونه بری بیرون، یکی باید همراهت باشه. خودت تنها نرو.
ا.ت برگشت و نگاهم کرد. لیوان هنوز تو دستش بود. چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آروم جواب داد:
(ملایم)
+ میدونم. پدرم دیشب گفت.
من بطری شیر موز رو گذاشتم رو کانتر و دستام رو تو جیب کردم.
(بیتفاوت)
- فقط بدون. اگه یکی از نگهبانها نبود، منم ممکنه بیام. پس الکی اصرار نکن تنها بری.
ا.ت سر تکون داد. هیچ بحثی نکرد. هیچ لبخند الکیای هم نزد این بار. فقط گفت:
(آروم)
+ باشه.
بعد لیوان آبش رو پر کرد و بدون حرف دیگهای از آشپزخونه رفت بیرون. من همونجا موندم و به در نگاه کردم. هنوز صدای قدمهاش تو راهرو میاومد.
(تو دلم)
+ حداقل این بار بحث نکرد. بهتره همینجوری بمونه. هر چی کمتر حرف بزنه، بهتره.
شیر موز رو تموم کردم و بطری خالی رو انداختم تو سطل. از پنجره آشپزخونه بیرون رو نگاه کردم. دو تا از نگهبانها داشتن شیفت عوض میکردن. هوا ابری بود.
رفتم سمت سالن. ا.ت رو دیدم که روی کاناپه نشسته و کتاب دستشه. این بار نگاهش رو بلند نکرد. انگار دیگه نمیخواست چشم تو چشم بشه. خوب بود. همین رو میخواستم.
من بدون اینکه چیزی بگم از کنارش رد شدم و رفتم بالا. در اتاقم رو بستم و روی تخت نشستم. هنوز زود بود، ولی حوصله پایین موندن رو نداشتم.
سه سال. هر روز باید این صحنه رو ببینم. دختری که آروم و بیصدا تو خونهست و من مجبورم حواسم بهش باشه فقط چون دشمنها ممکنه بیاد سراغمون. اعصابم از همین فکر خرد میشد.
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. حداقل امروز یه چیز مشخص شده بود. اون دیگه زیاد نزدیکم نمیشد. و این برای من کافی بود..............
ادامه دارد.............
لباس ا.ت رو توی اسلاید ۲ می تونین ببینین
Forbidden Weakness
p.16
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صبح که بیدار شدم، هنوز حس سنگینی دیشب رو داشتم. خوابم خوب نبود. چند بار وسط شب چشمم باز شده بود و به سقف خیره شدم. صدای ماشینهای نگهبان و نور پروژکتورها هنوز تو سرم بود.
از تخت اومدم پایین و رفتم حموم. آب سرد رو باز کردم تا کمی حواسم جمع بشه. وقتی اومدم بیرون، موهام هنوز خیس بود. یه تیشرت مشکی ساده پوشیدم و رفتم پایین.
تو آشپزخونه فقط مامان ا.ت بود. صبح بخیر گفت و من فقط سر تکون دادم. شیر موز رو از یخچال برداشتم و کنار کانتر ایستادم. هنوز نصف بطری رو نخورده بودم که ا.ت اومد تو.
موهاش رو بسته بود و یه هودی خاکستری گشاد بالای ناف پوشیده بود. شکمش چه تخته.....وای جونگ کوک خودتو جمع کن. چشماش کمی قرمز به نظر میرسید. احتمالاً اونم مثل من درست نخوابیده بود. وقتی منو دید، یه لحظه مکث کرد. انگار نمیدونست باید چی کار کنه. بعد آروم صبح بخیر گفت.
من جواب ندادم. فقط نگاش کردم. اون رفت سمت کابینت و یه لیوان برداشت. پشتش به من بود. چند ثانیه همینطور ایستادم و بهش نگاه کردم. بعد تصمیم گرفتم حرف بزنم. نه از روی مهربونی. فقط چون لازم بود.
(سرد)
- از امروز اگه بخوای از خونه بری بیرون، یکی باید همراهت باشه. خودت تنها نرو.
ا.ت برگشت و نگاهم کرد. لیوان هنوز تو دستش بود. چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آروم جواب داد:
(ملایم)
+ میدونم. پدرم دیشب گفت.
من بطری شیر موز رو گذاشتم رو کانتر و دستام رو تو جیب کردم.
(بیتفاوت)
- فقط بدون. اگه یکی از نگهبانها نبود، منم ممکنه بیام. پس الکی اصرار نکن تنها بری.
ا.ت سر تکون داد. هیچ بحثی نکرد. هیچ لبخند الکیای هم نزد این بار. فقط گفت:
(آروم)
+ باشه.
بعد لیوان آبش رو پر کرد و بدون حرف دیگهای از آشپزخونه رفت بیرون. من همونجا موندم و به در نگاه کردم. هنوز صدای قدمهاش تو راهرو میاومد.
(تو دلم)
+ حداقل این بار بحث نکرد. بهتره همینجوری بمونه. هر چی کمتر حرف بزنه، بهتره.
شیر موز رو تموم کردم و بطری خالی رو انداختم تو سطل. از پنجره آشپزخونه بیرون رو نگاه کردم. دو تا از نگهبانها داشتن شیفت عوض میکردن. هوا ابری بود.
رفتم سمت سالن. ا.ت رو دیدم که روی کاناپه نشسته و کتاب دستشه. این بار نگاهش رو بلند نکرد. انگار دیگه نمیخواست چشم تو چشم بشه. خوب بود. همین رو میخواستم.
من بدون اینکه چیزی بگم از کنارش رد شدم و رفتم بالا. در اتاقم رو بستم و روی تخت نشستم. هنوز زود بود، ولی حوصله پایین موندن رو نداشتم.
سه سال. هر روز باید این صحنه رو ببینم. دختری که آروم و بیصدا تو خونهست و من مجبورم حواسم بهش باشه فقط چون دشمنها ممکنه بیاد سراغمون. اعصابم از همین فکر خرد میشد.
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. حداقل امروز یه چیز مشخص شده بود. اون دیگه زیاد نزدیکم نمیشد. و این برای من کافی بود..............
ادامه دارد.............
لباس ا.ت رو توی اسلاید ۲ می تونین ببینین
- ۸۷۹
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط