{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گُرگے بودَم کہ هَمہ اَز مَن مےتَرسیدنــد

گُرگے بودَم کہ هَمہ اَز مَن مےتَرسیدنــد
عِشـــق بَره اے مَرا خانہ نِشیـن کرد❣
بہ حـَــدّے رســـیــدَم کــہ حتّـے
خَرگوش هاهَم مَرا مَسخَره میکنند
واے به روزے کہ عِشق آن بَره
اَز ِذهـنـــَم بپــــَرد
هَمہ را میدَرم
دیدگاه ها (۱)

کـارد بـِزَنــےخــونَـم نـِــمـیـادنـِـمـیـدونــَم زنـدِگـےا...

ﺍَﮔـہ ﻣﯿﺒﯿنے تَنهـــامنہ ﺁﺩﻡ ﺷُــــﺪﻡنہ ﺗُﻮﺑـــــــہ ﮐَﺮﺩﻡنہ...

وَالسَلام

بخون بعد خواستی لایک کن

اینکه نمیتونم داستان بنویسم واقعا برام دردناکه... وقتی داستا...

زن هاآن شبی کهدوستت دارمِدلخواهشان را می شنوندبا گوشواره می ...

عشق آن است که خیابان به خیابان همه را رد کنی ناگهان بر سرِ ی...

وقتی لب تو خنده زد

.این متن را باید طلا گرف"خانه پدر و مادر"بعد از خانه خدا،تنه...

.این متن را باید طلا گرف"خانه پدر و مادر"بعد از خانه خدا،تنه...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

افتاده در چشم تو صاف

❤️#خانه€پدر_مادرتنها خانه‌ی که هواش هیچ وقت دلگیر نیست..بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط