پارت نوزدهم [فصل اول] | آغاز پروژهی گروهی 📚✨
پارت نوزدهم [فصل اول] | آغاز پروژهی گروهی 📚✨
یک هفته بعد...
صبحی آفتابی در آکادمی ادن آغاز شده بود.
دانشآموزان یکییکی وارد کلاس شدند، اما امروز فضای کلاس با همیشه فرق داشت.
همه فقط دربارهی یک موضوع حرف میزدند...
اعلام گروههای پروژه.
امیل از همان لحظهی ورود، روی میزش افتاده بود.
امیل: «اگه با یه آدم درسخون همگروه نشم، فاتحهی نمرهم خوندهست... 😭»
اوئن کیفش را روی میز گذاشت.
اوئن: «قبل از شروع پروژه ناامید نشو.»
لئو خندید.
لئو: «شاید این بار شانس باهات یار باشه.»
در همان لحظه...
در کلاس باز شد.
معلم وارد شد و همه سریع سر جایشان نشستند.
معلم: «صبح بخیر.»
همه با هم گفتند:
«صبح بخیر، استاد.»
معلم برگهای را از روی میزش برداشت.
معلم: «همانطور که هفتهی گذشته گفتم، پروژهی این ترم بهصورت گروهی انجام میشود.»
چند نفر با هیجان به هم نگاه کردند.
معلم: «گروهها چهار نفره هستند و من آنها را انتخاب کردهام.»
زمزمهای در کلاس پیچید.
💭 ذهن آنیا: "لطفاً با پسر دوم باشه... برای عملیات استریکس...! 🥜✨"
معلم شروع به خواندن اسامی کرد.
«گروه اول...»
چند دانشآموز از جایشان بلند شدند.
بعد...
معلم: «گروه دوم؛ بکی بلکبل، لئو ولین، امیل و اوئن.»
امیل از خوشحالی نفس راحتی کشید.
امیل: «آخیش! حداقل تنها نیستم!»
اوئن خندید.
اوئن: «حالا باید واقعاً زحمت بکشی.»
بکی با لبخند رو به لئو گفت:
بکی: «امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم.»
لئو مؤدبانه سری تکان داد.
لئو: «حتماً.»
معلم دوباره به برگه نگاه کرد.
معلم: «گروه سوم...»
همه منتظر ماندند.
«آنیا فورجر، دامیان دزموند، الیزه ولین و کارلا لوسی.»
چشمهای آنیا گرد شد.
💭 ذهن آنیا: "موفق شد! آنیا با پسر دوم همگروه شد! عملیات استریکس یک قدم جلو رفت! 🥜✨"
دامیان لحظهای سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
دامیان: «امیدوارم همه وظیفهشون رو جدی بگیرن.»
الیزه با لبخند دوستانه گفت:
الیزه: «مطمئنم اگر همکاری کنیم، پروژهی خوبی میشه.»
دختری با موهای قهوهای مایل به صورتی و پاپیونی بزرگ روی موهایش از جایش بلند شد.
با احترام تعظیم کوتاهی کرد.
کارلا: «خوشحالم که با شما همگروه شدم.»
آنیا هم با لبخند گفت:
آنیا: «آنیا هم خوشحاله!»
دامیان فقط سری تکان داد.
چند دقیقه بعد...
زنگ تفریح به صدا درآمد.
اعضای گروه سوم زیر یکی از درختهای حیاط جمع شدند.
الیزه دفترچهای از کیفش بیرون آورد.
الیزه: «بهتره از همین امروز برنامهریزی کنیم.»
دامیان موافقت کرد.
دامیان: «درسته. اگر کارها تقسیم بشه، پروژه بهتر پیش میره.»
کارلا آرام گفت:
کارلا: «من هر کمکی از دستم بربیاد انجام میدم.»
الیزه لبخند زد.
الیزه: «ممنون.»
دامیان نگاهی به آنیا انداخت.
دامیان: «فورجر... فکر میکنی از عهدهی بخش تحقیق برمیای؟»
آنیا چند لحظه جا خورد.
بعد با انرژی گفت:
آنیا: «بله! آنیا تمام تلاشش رو میکنه! ✨»
💭 ذهن دامیان: "حداقل این بار واقعاً انگیزه داره..."
آنیا که ذهنش را خوانده بود، بیاختیار لبخند زد.
دامیان با تعجب پرسید:
دامیان: «...چرا لبخند میزنی؟»
آنیا سریع گفت:
آنیا: «هیچی! آنیا فقط خوشحاله! 😄»
صورت دامیان کمی سرخ شد.
امیل که از دور آنها را دیده بود، آرام به اوئن گفت:
امیل: «فکر کنم پروژهی این گروه قراره خیلی جالب باشه...»
اوئن خندهاش گرفت.
اما هیچکدام نمیدانستند...
این پروژهی ساده، قرار است آغاز اتفاقهایی باشد که دوستیها را عمیقتر...
و مسیر زندگی بعضی از دانشآموزان آکادمی ادن را تغییر دهد.
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
یک هفته بعد...
صبحی آفتابی در آکادمی ادن آغاز شده بود.
دانشآموزان یکییکی وارد کلاس شدند، اما امروز فضای کلاس با همیشه فرق داشت.
همه فقط دربارهی یک موضوع حرف میزدند...
اعلام گروههای پروژه.
امیل از همان لحظهی ورود، روی میزش افتاده بود.
امیل: «اگه با یه آدم درسخون همگروه نشم، فاتحهی نمرهم خوندهست... 😭»
اوئن کیفش را روی میز گذاشت.
اوئن: «قبل از شروع پروژه ناامید نشو.»
لئو خندید.
لئو: «شاید این بار شانس باهات یار باشه.»
در همان لحظه...
در کلاس باز شد.
معلم وارد شد و همه سریع سر جایشان نشستند.
معلم: «صبح بخیر.»
همه با هم گفتند:
«صبح بخیر، استاد.»
معلم برگهای را از روی میزش برداشت.
معلم: «همانطور که هفتهی گذشته گفتم، پروژهی این ترم بهصورت گروهی انجام میشود.»
چند نفر با هیجان به هم نگاه کردند.
معلم: «گروهها چهار نفره هستند و من آنها را انتخاب کردهام.»
زمزمهای در کلاس پیچید.
💭 ذهن آنیا: "لطفاً با پسر دوم باشه... برای عملیات استریکس...! 🥜✨"
معلم شروع به خواندن اسامی کرد.
«گروه اول...»
چند دانشآموز از جایشان بلند شدند.
بعد...
معلم: «گروه دوم؛ بکی بلکبل، لئو ولین، امیل و اوئن.»
امیل از خوشحالی نفس راحتی کشید.
امیل: «آخیش! حداقل تنها نیستم!»
اوئن خندید.
اوئن: «حالا باید واقعاً زحمت بکشی.»
بکی با لبخند رو به لئو گفت:
بکی: «امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم.»
لئو مؤدبانه سری تکان داد.
لئو: «حتماً.»
معلم دوباره به برگه نگاه کرد.
معلم: «گروه سوم...»
همه منتظر ماندند.
«آنیا فورجر، دامیان دزموند، الیزه ولین و کارلا لوسی.»
چشمهای آنیا گرد شد.
💭 ذهن آنیا: "موفق شد! آنیا با پسر دوم همگروه شد! عملیات استریکس یک قدم جلو رفت! 🥜✨"
دامیان لحظهای سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
دامیان: «امیدوارم همه وظیفهشون رو جدی بگیرن.»
الیزه با لبخند دوستانه گفت:
الیزه: «مطمئنم اگر همکاری کنیم، پروژهی خوبی میشه.»
دختری با موهای قهوهای مایل به صورتی و پاپیونی بزرگ روی موهایش از جایش بلند شد.
با احترام تعظیم کوتاهی کرد.
کارلا: «خوشحالم که با شما همگروه شدم.»
آنیا هم با لبخند گفت:
آنیا: «آنیا هم خوشحاله!»
دامیان فقط سری تکان داد.
چند دقیقه بعد...
زنگ تفریح به صدا درآمد.
اعضای گروه سوم زیر یکی از درختهای حیاط جمع شدند.
الیزه دفترچهای از کیفش بیرون آورد.
الیزه: «بهتره از همین امروز برنامهریزی کنیم.»
دامیان موافقت کرد.
دامیان: «درسته. اگر کارها تقسیم بشه، پروژه بهتر پیش میره.»
کارلا آرام گفت:
کارلا: «من هر کمکی از دستم بربیاد انجام میدم.»
الیزه لبخند زد.
الیزه: «ممنون.»
دامیان نگاهی به آنیا انداخت.
دامیان: «فورجر... فکر میکنی از عهدهی بخش تحقیق برمیای؟»
آنیا چند لحظه جا خورد.
بعد با انرژی گفت:
آنیا: «بله! آنیا تمام تلاشش رو میکنه! ✨»
💭 ذهن دامیان: "حداقل این بار واقعاً انگیزه داره..."
آنیا که ذهنش را خوانده بود، بیاختیار لبخند زد.
دامیان با تعجب پرسید:
دامیان: «...چرا لبخند میزنی؟»
آنیا سریع گفت:
آنیا: «هیچی! آنیا فقط خوشحاله! 😄»
صورت دامیان کمی سرخ شد.
امیل که از دور آنها را دیده بود، آرام به اوئن گفت:
امیل: «فکر کنم پروژهی این گروه قراره خیلی جالب باشه...»
اوئن خندهاش گرفت.
اما هیچکدام نمیدانستند...
این پروژهی ساده، قرار است آغاز اتفاقهایی باشد که دوستیها را عمیقتر...
و مسیر زندگی بعضی از دانشآموزان آکادمی ادن را تغییر دهد.
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۸۶
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط