#Strawberrywhiskey
#Strawberrywhiskey
#IU
PART:12
یونگی اروم پسرکو از بغـ//لش بیرون کشید. خودشم برای حرفی که میزد مطمئن نبود.
یونگی: اگه ازم میترسی برو
جیمین با دست کوچیکش اشکشو پاک کرد.
جیمین: نی... نینی(هق هق)
یونگی: یه نفس بکش، نمیفهمم چی میگی.
پسرک نفسشو منظم کرد
جیمین: نینی اگه بله دلش بلا یونی تنگ میسه و حتی تشی منتظل نینی نیشت.
یونگی احساس دلگرمی میکرد که پسرک انتخاب کرده پیشش بمونه.
جیمین چشمش به پاستیلی که رانگ خریده بود و گذاشته بودش جلو شیشه ماشین تا بعدا بدتش بهش خورد.
جیمین: بلا نینی پاشتیل خلیدی(ذوق)
یونگی کنجکاو به جلو شیشه ماشین نگاهی کرد.
یونگی: فکر کنم رانگ خریده باشه
جیمین: میزالی نینی بخولتش؟!(ذوق)
مافیا نگاهی به چشمای مشتاق پسر کرد.
یونگی: خب... اگه میخوای بخور.
جیمین ذوق زده سوار ماشین شد و شروع کرد به خوردن پاستیل. یونگی تک خنده ای کرد و سوار شد.
جیمین: دوشیت ژنگ میژنه
یونگی گوشیرو برداشت و با لمس صفحش اجازه برقراری تماس رو داد.
رانگ: ا... اقا... نیست
از اون طرف جیمین وقتی صدای رانگو شنید ذوق زده گفت
جیمین: عمو ممون که بلا نینی پاشتیل خلیدی
رانگ: ا... اقا
یونگی: پیداش کردم،دیگه قطع میکنم.
تمام مدت پسرک مشغول خوردن پاستیل بود در صورتی که مافیا هر بار به یه بهونه میخواست به چشمای تیله ای پسرک خیره بشه.
جیمین: یونی پاشتیل نمیخولی؟
یونگی: نه بخور
جیمین: چلا؟
یونگی: چون دوست ندارم.
جیمین: چلا دوست ندالی؟
یونگی: چون زیادی شیرینه، سوالات تموم شد؟!
بعد از گذشت 40 مین که همش با پرسشو پاسخای جیمین بود بلاخره رسیدن به عمارت مین. یونگی و جیمین به نوبت از ماشین پیاده شدن. موقع ورود رانگ با خوشحالی جلوشون سبز شد.
رانگ: اقا...
یونگی: عرضه نداشتی واسه چند ساعت، فقط چند ساعت نگهش داری.
رانگ با احساس سرافکندگی سرشو پایین انداخت و جلو یونگی زانو زد.
رانگ: حق با شماس اقا، سزای بی عرضگی من، مرگه
یونگی عصبی کلتـ//شو دراورد تا گلوله ای حروم رانگ کنه.
یونگی: خب وقتی....
همون لحظه جیمین خم شد و دست رانگو گرفت و حتی اگه بزورم شده بلندش کرد و مشغول تکوندن خاک رو لباس رانگ شد.
یونگی: داری چیکار میکنی؟
جیمین: عمو واشه نینی پاشتیل خلید، دنا داله اذیتش تنی
یونگی: اما...
جیمین دست رانگو گرفت و گفت
جیمین: من عمولو میبلم تا تو اذیتش نتنی
یونگی: هی لی رانگ، اینبار ازت میگذرم
رانگ: ممنونم اقا، ممنونم، قسم میخورم از این به بعد دستیار خوبی براتون باشم
#IU
PART:12
یونگی اروم پسرکو از بغـ//لش بیرون کشید. خودشم برای حرفی که میزد مطمئن نبود.
یونگی: اگه ازم میترسی برو
جیمین با دست کوچیکش اشکشو پاک کرد.
جیمین: نی... نینی(هق هق)
یونگی: یه نفس بکش، نمیفهمم چی میگی.
پسرک نفسشو منظم کرد
جیمین: نینی اگه بله دلش بلا یونی تنگ میسه و حتی تشی منتظل نینی نیشت.
یونگی احساس دلگرمی میکرد که پسرک انتخاب کرده پیشش بمونه.
جیمین چشمش به پاستیلی که رانگ خریده بود و گذاشته بودش جلو شیشه ماشین تا بعدا بدتش بهش خورد.
جیمین: بلا نینی پاشتیل خلیدی(ذوق)
یونگی کنجکاو به جلو شیشه ماشین نگاهی کرد.
یونگی: فکر کنم رانگ خریده باشه
جیمین: میزالی نینی بخولتش؟!(ذوق)
مافیا نگاهی به چشمای مشتاق پسر کرد.
یونگی: خب... اگه میخوای بخور.
جیمین ذوق زده سوار ماشین شد و شروع کرد به خوردن پاستیل. یونگی تک خنده ای کرد و سوار شد.
جیمین: دوشیت ژنگ میژنه
یونگی گوشیرو برداشت و با لمس صفحش اجازه برقراری تماس رو داد.
رانگ: ا... اقا... نیست
از اون طرف جیمین وقتی صدای رانگو شنید ذوق زده گفت
جیمین: عمو ممون که بلا نینی پاشتیل خلیدی
رانگ: ا... اقا
یونگی: پیداش کردم،دیگه قطع میکنم.
تمام مدت پسرک مشغول خوردن پاستیل بود در صورتی که مافیا هر بار به یه بهونه میخواست به چشمای تیله ای پسرک خیره بشه.
جیمین: یونی پاشتیل نمیخولی؟
یونگی: نه بخور
جیمین: چلا؟
یونگی: چون دوست ندارم.
جیمین: چلا دوست ندالی؟
یونگی: چون زیادی شیرینه، سوالات تموم شد؟!
بعد از گذشت 40 مین که همش با پرسشو پاسخای جیمین بود بلاخره رسیدن به عمارت مین. یونگی و جیمین به نوبت از ماشین پیاده شدن. موقع ورود رانگ با خوشحالی جلوشون سبز شد.
رانگ: اقا...
یونگی: عرضه نداشتی واسه چند ساعت، فقط چند ساعت نگهش داری.
رانگ با احساس سرافکندگی سرشو پایین انداخت و جلو یونگی زانو زد.
رانگ: حق با شماس اقا، سزای بی عرضگی من، مرگه
یونگی عصبی کلتـ//شو دراورد تا گلوله ای حروم رانگ کنه.
یونگی: خب وقتی....
همون لحظه جیمین خم شد و دست رانگو گرفت و حتی اگه بزورم شده بلندش کرد و مشغول تکوندن خاک رو لباس رانگ شد.
یونگی: داری چیکار میکنی؟
جیمین: عمو واشه نینی پاشتیل خلید، دنا داله اذیتش تنی
یونگی: اما...
جیمین دست رانگو گرفت و گفت
جیمین: من عمولو میبلم تا تو اذیتش نتنی
یونگی: هی لی رانگ، اینبار ازت میگذرم
رانگ: ممنونم اقا، ممنونم، قسم میخورم از این به بعد دستیار خوبی براتون باشم
- ۹۵
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط