پارت ۸
پارت ۸
از آن شبِ دفترچه و نگاهها، یک هفته گذشت. هفتهای که در آن، جیمین هر روز به اتاقِ کوچکم سر میزد، اما نه با کلمات، با نگاه. نگاههایی که میگفت: «من هنوز اینجام.» و من، بیاختیار، میانِ راهروهایِ عمارت، دنبالِ صدایِ قدمهایش میگشتم.
سوآ اما دیگر فریاد نمیزد. سکوتِ سنگیناش، از فریادهایِ بلندش ترسناکتر بود. نگاه میکرد. نگاهی که میگفت: «صبر کن، روزِ تو هم میرسد.»
امروز، ساک به من گفت که جیمین مرا به درِ پشتی میخواهد. وقتی رسیدم، او بدونِ کتوشلوار بود. پیراهنِ سفید، شلوارِ مشکیِ ساده، موهایِ نامرتب. برای اولین بار، مثل یک مردِ معمولی بود. نه رئیسِ مافیا.
«بیا،» گفت و درِ ماشین را باز کرد، «امروز مالِ ماست.»
نپرسیدم کجا. فقط نشستم
ساحل رسیدیم. خلوت، با شنهایِ خاکستری و موجهایی که آرام میآمدند. یک کلبهی چوبیِ قدیمی کنارِ آب، با ایوانی که دو صندلیِ کهنه رویش بود.
«مالِ مادرم بود،» گفت، «وقتی بچه بودم، تابستانها اینجا بودیم. فقط من و اون.»
داخلِ کلبه، عکسهایی از زنیِ جوان با چشمانی درشت. شبیهِ جیمین.
«اون تنها کسی بود که منو بدونِ شرط دوست داشت. وقتی رفت، یه قسمتی از من هم رفت. بقیهش شد این... رئیسِ مافیا.» لبخندِ تلخی زد. «اما تو، لی آت، تو از همون روزِ اول، فقط منو دیدی. نه پولمو، نه قدرتمو. فقط منو.»
کلمهای نگفتم. دستم را رویِ بازویش گذاشتم. موجها، تنها صدایِ بینِ ما بودند
رویِ شنها نشستیم. کفشهایم را درآوردم، پاهایم را تویِ آبِ سرد گذاشتم. کنارم نشست.
«آت،» گفت، با لحنی که میلرزید، «اون شب که پدرت تو رو آورد، فکر کردم یه دخترِ شکستهرو میبینم. اما تو تویِ چشمام نگاه کردی و گفتی: «من هیچوقت مالِ تو نمیشم، حتی اگه تویِ قفس باشم.» و اون لحظه، فهمیدم که باختم. نه با اسلحه، نه با پول... با یه نگاه.»
اشکهایم جاری شد. پنهان نکردم.
«جیمین،» گفتم، «از روزی که اومدم، ازت متنفر بودم. چون تو نمادِ همهچیزی بودی که پدرم از من گرفت. اما حالا میبینم که تو هم، قربانیِ همون بازیای. بازیای که هیچکدوممون انتخابش نکردیم.»
دستش را دراز کرد و اشکِ گونهام را پاک کرد. اولین لمسِ بدونِ رسمیت. لمسِ یک مرد، نه رئیس.
«فقط امروز،» گفت، «بذار باورم کنم که میتونم یه آدمِ معمولی باشم. با تو. زیرِ آسمونی که مالِ هیچکس نیست.»
دستم را دراز کردم. انگشتانمان در هم گره خورد. نه دفترچهای، نه دیواری، نه قفسی. فقط دو دست، تویِ امواجِ ساحل
غروب شد. رویِ ایوان نشسته بودیم، چایِ گرم در دست. نه خدمتکاری، نه تشریفات. فقط من و او.
«آت،» گفت و به افق خیره شد، «فردا برمیگردیم عمارت. اما دیگه اون جیمینِ سابق نیستم. قدمِ اول اینه که دیگه اجازه نمیدم کسی بهت توهین کنه. قدمِ دوم...» لبخند زد، «اینکه بذارم تو به من یاد بدی چطور آدم باشم.»
خندیدم. «پس ما دو تا یه تیمیم؟ یکی یاد بده آدم باشی، یکی یاد بده تویِ دنیایِ وحشی زنده بمونی؟»
انگشتانش را تویِ انگشتانم قفل کرد. «تیمِ خوبیایم، مگه نه؟»
آن شب، وقتی به عمارت برگشتیم، سکوتِ راهروها سنگینتر بود. اما من دیگر نمیلرزیدم. چون جیمین، آن ساحل، به من نشان داد که حتی تاریکترینِ آدمها هم میتوانند روشنایی داشته باشند، اگر کسی آینه را جلویشان بگیرد.
و من، لی آت، قرار بود آون آینه باشم.
از آن شبِ دفترچه و نگاهها، یک هفته گذشت. هفتهای که در آن، جیمین هر روز به اتاقِ کوچکم سر میزد، اما نه با کلمات، با نگاه. نگاههایی که میگفت: «من هنوز اینجام.» و من، بیاختیار، میانِ راهروهایِ عمارت، دنبالِ صدایِ قدمهایش میگشتم.
سوآ اما دیگر فریاد نمیزد. سکوتِ سنگیناش، از فریادهایِ بلندش ترسناکتر بود. نگاه میکرد. نگاهی که میگفت: «صبر کن، روزِ تو هم میرسد.»
امروز، ساک به من گفت که جیمین مرا به درِ پشتی میخواهد. وقتی رسیدم، او بدونِ کتوشلوار بود. پیراهنِ سفید، شلوارِ مشکیِ ساده، موهایِ نامرتب. برای اولین بار، مثل یک مردِ معمولی بود. نه رئیسِ مافیا.
«بیا،» گفت و درِ ماشین را باز کرد، «امروز مالِ ماست.»
نپرسیدم کجا. فقط نشستم
ساحل رسیدیم. خلوت، با شنهایِ خاکستری و موجهایی که آرام میآمدند. یک کلبهی چوبیِ قدیمی کنارِ آب، با ایوانی که دو صندلیِ کهنه رویش بود.
«مالِ مادرم بود،» گفت، «وقتی بچه بودم، تابستانها اینجا بودیم. فقط من و اون.»
داخلِ کلبه، عکسهایی از زنیِ جوان با چشمانی درشت. شبیهِ جیمین.
«اون تنها کسی بود که منو بدونِ شرط دوست داشت. وقتی رفت، یه قسمتی از من هم رفت. بقیهش شد این... رئیسِ مافیا.» لبخندِ تلخی زد. «اما تو، لی آت، تو از همون روزِ اول، فقط منو دیدی. نه پولمو، نه قدرتمو. فقط منو.»
کلمهای نگفتم. دستم را رویِ بازویش گذاشتم. موجها، تنها صدایِ بینِ ما بودند
رویِ شنها نشستیم. کفشهایم را درآوردم، پاهایم را تویِ آبِ سرد گذاشتم. کنارم نشست.
«آت،» گفت، با لحنی که میلرزید، «اون شب که پدرت تو رو آورد، فکر کردم یه دخترِ شکستهرو میبینم. اما تو تویِ چشمام نگاه کردی و گفتی: «من هیچوقت مالِ تو نمیشم، حتی اگه تویِ قفس باشم.» و اون لحظه، فهمیدم که باختم. نه با اسلحه، نه با پول... با یه نگاه.»
اشکهایم جاری شد. پنهان نکردم.
«جیمین،» گفتم، «از روزی که اومدم، ازت متنفر بودم. چون تو نمادِ همهچیزی بودی که پدرم از من گرفت. اما حالا میبینم که تو هم، قربانیِ همون بازیای. بازیای که هیچکدوممون انتخابش نکردیم.»
دستش را دراز کرد و اشکِ گونهام را پاک کرد. اولین لمسِ بدونِ رسمیت. لمسِ یک مرد، نه رئیس.
«فقط امروز،» گفت، «بذار باورم کنم که میتونم یه آدمِ معمولی باشم. با تو. زیرِ آسمونی که مالِ هیچکس نیست.»
دستم را دراز کردم. انگشتانمان در هم گره خورد. نه دفترچهای، نه دیواری، نه قفسی. فقط دو دست، تویِ امواجِ ساحل
غروب شد. رویِ ایوان نشسته بودیم، چایِ گرم در دست. نه خدمتکاری، نه تشریفات. فقط من و او.
«آت،» گفت و به افق خیره شد، «فردا برمیگردیم عمارت. اما دیگه اون جیمینِ سابق نیستم. قدمِ اول اینه که دیگه اجازه نمیدم کسی بهت توهین کنه. قدمِ دوم...» لبخند زد، «اینکه بذارم تو به من یاد بدی چطور آدم باشم.»
خندیدم. «پس ما دو تا یه تیمیم؟ یکی یاد بده آدم باشی، یکی یاد بده تویِ دنیایِ وحشی زنده بمونی؟»
انگشتانش را تویِ انگشتانم قفل کرد. «تیمِ خوبیایم، مگه نه؟»
آن شب، وقتی به عمارت برگشتیم، سکوتِ راهروها سنگینتر بود. اما من دیگر نمیلرزیدم. چون جیمین، آن ساحل، به من نشان داد که حتی تاریکترینِ آدمها هم میتوانند روشنایی داشته باشند، اگر کسی آینه را جلویشان بگیرد.
و من، لی آت، قرار بود آون آینه باشم.
- ۱۳۶
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط