جادویی عشق part 18

جادویی عشق part 18

نیستم.. اون یکیشون با غیض گفت: خفه شو..ما روزي هزارتا مثل

تو رو میبینیم. و با طناب جلو اومد شروع کرد به بستن دستام.. تند تند تقلا کردم و داد زدم ولم کنین.. ولم كنين عوضياا..

با لگد زدم تو شکمش.. اون يکي سریع و محکم بازوم رو گرفت و فشار محکمي

داد که دردم گرفت. داد زدم ولم كن حيوون كثيف..

با خشم گفت چه دختر وحشي بي چاك و دهني..

و محکم دستامو با طناب بست.. جیغ زدم.

کسي از پله ها پایین اومد و با صدای مردونه اي گفت:چه

خبره؟ نمیتونستم ببینمش

يکي از اين عوضیا گفت:دزد ذرت ها رو گیر اوردیم. با خشم داد زدم من دزد نیستم. ولم کنین..ولم كنين برم..و

تند وول خوردم و سعی کردم دستم رو باز کنم. طناب خيلي محکم بود و داشت دستم رو درد میاورد. مرد اومد جلوم..

یه مرد میانسال با پیرهن سفید و کت پارچه اي بلند کرم.. کتش خيلي دمده و مسخره به نظر میرسید.. مرد میانسال چه لباسهاي عجيبي پوشيده..

با منه؟ عجیب؟ تند به خودم نگاه کردم.

یه پیرهن سرمه اي استین بلند که تا زانوم میرسید و چندتا دکمه بالاش داشت پوشیده بودم و کفشی که قاب

۲ سانتي داشت.. گنگ به خودشون نگاه کردم.

كجاي لباس هاي من عجيبه؟ يکي از اون عوضیا شاید فاحشه است..

خونم به جوش اومد و با خشم سمتش حمله کردم و داد زدم خفه شو.. خفه شو عود .. فاحشه خودتي..

محكم كوبید تو صورتم که پرت شدم رو زمین

با درد لرزون به زمین چنگ زدم و سعی کردم صاف شم و بشینم.

خدایاا..اینا کین؟ چي از جونم میخوان؟
چي از جونم میخوان؟

مرد میانسال حرف زدن و رفتارشم مثل اوناست.. با نفرت و دندونهاي قفل از نفرت و خشم زل زدم بهش و گفتم من ازتون شکایت میکنم.

مرد میانسال:به کي؟ اخم کردم. يعني چي به کي؟

داد زدم به پلیس شکایت میکنم میدم پدرتون رو در

بیارن.. هر سه ابرو بالا انداختن. يکي از اون عوضیا گفت به کی؟

اون يکي نميدونم..منم نفهمیدم... دارن منو مسخره میکنن؟

با خشم گفتم هر چقدر دلتون میخواد مسخره کنین اما میدمتون دست پلیس وکیلم پدرتون رو در میاره مرد میانسال اخم متعجب و گنگي کرد و گفت: اين چي میگه؟ نکنه دیوانه است؟ پلیس چیه؟ وکیل چیه؟چي داره

میگه همینطور واسه خودش؟

صورتم از شوك و تعجب وا شد و گنگ زل زدم بهشون.

اینا چرا جدي به نظر میرسن؟ چرا از پلیس نمیترسن؟

اين بي تفاوتي و تعجبشون داشت شدیداً

میترسوندم.. يکي از اون عوضیا گفت اره احتمالا دیونه است..چیکارش

کنیم؟ مرد میانسال فعلا ببرینش بندازینش تو اصطبل و کلون در رو هم بندازین... صبر میکنیم تا اقا بیاد و تکلیفش رو

مشخص کنه... با رعب و وحشت نگاشون کردم.
اون دونفر دوباره بازوم رو کشیدن و بلندم کردن


اون دونفر دوباره بازوم رو کشیدن و بلندم کردن. تند تند تكون خوردم و داد زدم ولم کنین.. من دزد

نیستم.. بذارین برم دستاتونو بکشین کنار حيوونا..

کشیدنم سمتي..یه دختر نوجوون و یه زن پشت سرش جلوم قرار گرفتن و اون عوضيا وايستادن.

هر دو لباس هاي عجيب و بلندي پوشيده بودن.. متعجب به لباساشون نگاه کردم.. لباسهاي بلند و قديمي..

گنگ زل زدم بهشون. نکنه تو روستام؟ اما لباساشون..

دختره حدود ۱۲ یا ۱۳ ساله به نظر میرسید و موهاي طلاییش به طرز خاصي صاف شده بود و سنجاق بزرگ و سنگيني جمعشون کرده بود و چشماش عسلي بود و لباس بلند خيلي شيك نارنجي پوشيده بود و گردنبند و زیورآلات به نظر خیلی گرون اما از مد افتاده و قديمي انداخته بود و زن کنارش ساده موهاش رو گوجه اي بسته بود و یه چيزي شبيه کلاه سفيد كوچيك رو سرش گذاشته بود و جلوي پیرهنش پیشبند سفید پارچه اي بسته بود و پشت دختره ایستاده بود و حتي يه زيور آلات این شکل و شمایل..
دیدگاه ها (۵)

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

سرنوشت پارت(۱۴)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۵قبله..توي انبار بود.. سرشو ...

سرنوشت(ویو رایا)آروم چشمامو باز کردم.سرم درد می‌کرد و دستام ...

Dangerous Saviors=۱

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:76دستش رو پس زدم!+ن..نکن....ن...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

{ عشق بی پایان}پارت:۱اوهههه با اینکه این کتاب رو ۱۰۰۰۰۰ بار ...

wes2Part 15ویلیامبا سرعت به سمت مخفیگاهم رفتم و تمامی افراد ...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط