{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

- فقط چای...یادش بخیر

- فقط چای...یادش بخیر
چه شهرها که پشت سر گذاشته ام به تاخت :
تا برایت از غربت کوچه ای دوردست بگویم و زود برگردم...
و تو انگار بگویی : این بار قبول نیست...
حالا که گذشت ؛ ولی ای کاش :
در استکانم خواب آور می ریختی
یا با اخم می گفتی هوا را ببین !
یا قطار کوکیِ عطسه را براه می انداختی...
و من خواب آن کوچه ی دوردست را می دیدم در اتاقت... ؛
اتاقی که ساعت دیواری نداشت :
به احترام عشقی که دیواری نداشت
و کوچه ای که می دوید تا خانه ای
من "گفتم" فقط چای ؛
تو چرا باور کردی.......؟
دیدگاه ها (۹)

چشمان تو مرغوب ترین تیره ی خشخاشمن عاشق چشمان تو در پیشه ی ن...

وقتی همه دل بستندبرعالم و یارانش من خسته شدم ازاین دنیاوسو...

چه بارانها که خواهد خورد بر بام اتاق من...چه طوفانها که خواه...

همچو آتش آمد و سوزاند و رفت با غباری شیشه را پوشاند و رف...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط