- فقط چای...یادش بخیر
- فقط چای...یادش بخیر
چه شهرها که پشت سر گذاشته ام به تاخت :
تا برایت از غربت کوچه ای دوردست بگویم و زود برگردم...
و تو انگار بگویی : این بار قبول نیست...
حالا که گذشت ؛ ولی ای کاش :
در استکانم خواب آور می ریختی
یا با اخم می گفتی هوا را ببین !
یا قطار کوکیِ عطسه را براه می انداختی...
و من خواب آن کوچه ی دوردست را می دیدم در اتاقت... ؛
اتاقی که ساعت دیواری نداشت :
به احترام عشقی که دیواری نداشت
و کوچه ای که می دوید تا خانه ای
من "گفتم" فقط چای ؛
تو چرا باور کردی.......؟
چه شهرها که پشت سر گذاشته ام به تاخت :
تا برایت از غربت کوچه ای دوردست بگویم و زود برگردم...
و تو انگار بگویی : این بار قبول نیست...
حالا که گذشت ؛ ولی ای کاش :
در استکانم خواب آور می ریختی
یا با اخم می گفتی هوا را ببین !
یا قطار کوکیِ عطسه را براه می انداختی...
و من خواب آن کوچه ی دوردست را می دیدم در اتاقت... ؛
اتاقی که ساعت دیواری نداشت :
به احترام عشقی که دیواری نداشت
و کوچه ای که می دوید تا خانه ای
من "گفتم" فقط چای ؛
تو چرا باور کردی.......؟
- ۵.۸k
- ۲۵ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط