PAIN. part3
ساعت ۲۰:۳۹ دقیقه _سئول
....
《+پس یعنی کلا پرونده تخریب شده؟》
《_نه کلا، فقط تا اینجا بهت بگم که این آدم بدجور با تجربه است تاحالا هیچ سابقه ای ازش ثبت نشده یعنی خودش اینجوری ترتیب داده وگرنه کی میتونه اینقدر خوب لاپوشانی کنه و دروغ های کزاعی بگه یا هر دفعه از زیر محاکمه قاضی دربره ؟!》
نامسون کلافه فریاد آرومی میکشد
《_لعنت بهت نیکاتور اگه بفهمم کی هستی.....》
با نگرانی سمتش میرم و سعی میکنم آرومش کنم وقتی میرم متوجه میشم این رفتارش برای انه که ترحم منو به وجد بیاره و بعد دوباره جیم بشه و بره ماموریت
《+نامسون دوباره قرار نیست که بری ها؟》
با صدای آهسته زیر لب گفت
《_ببخشید خواهر کوچولو ماک تنها میمونی !》
کلافه دستی داخل موهای بلندم میکشم و میگم
《+دیونه شدی؟همین دفعه شش ماه اونجا موندی آخرش که چی؟ها؟!بیخیال این پرونده شو نامی !مثل چهار پلیس قبلی این پرونده رو رها کن خیلی راحت و مارو دوباره به آرامش برگردون و این تنش و نگرانی مزخرف رو دور کن ! فقط همین کارو بکن باشه؟!》
اما بدون جوا فقط زمزمه کرد
《_متاسفم》
_________
یک هفته بعد*سئول _ساعت ۱۸:۱۰ دقیقه بعد از ظهر سه شنبه
یک هفته از نبود نامسون میگذره ایندفعه نمیدونیم چقدر قراره کجا بمونه یعنی متغیره ولی هرروز همون تماس تصویری سابق رو داریم توی این یک هفته اتفاق خاصی نیوفتاد نامی بهم گفته به یکی از دوستای خفنش سفارشم کرده به هر حال تا حالا که نیومده همینطور دارم پیاده میرم خونه که بارون میگیره اولش ملایم اما بعد اونقدر شدید که دیگه نمیتونم جلوم رو ببینم اما خوشگله!به سمت ایستگاه اتوبوسی که مشخصه میرم و زیرش پناه میگیرم
.....
حدود 30 دقیقه است گذشته این لعنتی قصد نداره تموم شه؟
ناگهان با صدای جیره ماشین مقابلم از افکارم بیرون میام یک لامبرگینی به رنگ سیاه که نورش سیاهی شب رو میشکافد نه تنها از ماشین تعجب کردم بلکه از سرنشین هم تعجب کردم اون اینجا چیکار میکنه؟
اولین تصویری که با پایین اومدن شیشه ماشین میبینم....جئونه؟درست میبینم؟اره اون...استاده با همون لحن دستوری همیشگی و تن بم و مردونه حرف میزنه
《_سوارشو》
با استرس بلند میشم چرا هر وقت میبینمش انگار ترس و استرس رو با موچین روی تک تک عضلاتم کار میزارن؟
《+مم...ممنون استاد نگران من نباشیم وایمستم تا بارون بند بیاد بعد میرم》
اروم از ماشین پیاده شد و سمت ایستگاه اومد....
//////
بچه ها از الان به بعد شرط میزارم که خیل کمننننن
برای پارت چهارم
شرط:۳ لایک
۱ کامنت
۱ بازنشر
بوس بهتوننننن
....
《+پس یعنی کلا پرونده تخریب شده؟》
《_نه کلا، فقط تا اینجا بهت بگم که این آدم بدجور با تجربه است تاحالا هیچ سابقه ای ازش ثبت نشده یعنی خودش اینجوری ترتیب داده وگرنه کی میتونه اینقدر خوب لاپوشانی کنه و دروغ های کزاعی بگه یا هر دفعه از زیر محاکمه قاضی دربره ؟!》
نامسون کلافه فریاد آرومی میکشد
《_لعنت بهت نیکاتور اگه بفهمم کی هستی.....》
با نگرانی سمتش میرم و سعی میکنم آرومش کنم وقتی میرم متوجه میشم این رفتارش برای انه که ترحم منو به وجد بیاره و بعد دوباره جیم بشه و بره ماموریت
《+نامسون دوباره قرار نیست که بری ها؟》
با صدای آهسته زیر لب گفت
《_ببخشید خواهر کوچولو ماک تنها میمونی !》
کلافه دستی داخل موهای بلندم میکشم و میگم
《+دیونه شدی؟همین دفعه شش ماه اونجا موندی آخرش که چی؟ها؟!بیخیال این پرونده شو نامی !مثل چهار پلیس قبلی این پرونده رو رها کن خیلی راحت و مارو دوباره به آرامش برگردون و این تنش و نگرانی مزخرف رو دور کن ! فقط همین کارو بکن باشه؟!》
اما بدون جوا فقط زمزمه کرد
《_متاسفم》
_________
یک هفته بعد*سئول _ساعت ۱۸:۱۰ دقیقه بعد از ظهر سه شنبه
یک هفته از نبود نامسون میگذره ایندفعه نمیدونیم چقدر قراره کجا بمونه یعنی متغیره ولی هرروز همون تماس تصویری سابق رو داریم توی این یک هفته اتفاق خاصی نیوفتاد نامی بهم گفته به یکی از دوستای خفنش سفارشم کرده به هر حال تا حالا که نیومده همینطور دارم پیاده میرم خونه که بارون میگیره اولش ملایم اما بعد اونقدر شدید که دیگه نمیتونم جلوم رو ببینم اما خوشگله!به سمت ایستگاه اتوبوسی که مشخصه میرم و زیرش پناه میگیرم
.....
حدود 30 دقیقه است گذشته این لعنتی قصد نداره تموم شه؟
ناگهان با صدای جیره ماشین مقابلم از افکارم بیرون میام یک لامبرگینی به رنگ سیاه که نورش سیاهی شب رو میشکافد نه تنها از ماشین تعجب کردم بلکه از سرنشین هم تعجب کردم اون اینجا چیکار میکنه؟
اولین تصویری که با پایین اومدن شیشه ماشین میبینم....جئونه؟درست میبینم؟اره اون...استاده با همون لحن دستوری همیشگی و تن بم و مردونه حرف میزنه
《_سوارشو》
با استرس بلند میشم چرا هر وقت میبینمش انگار ترس و استرس رو با موچین روی تک تک عضلاتم کار میزارن؟
《+مم...ممنون استاد نگران من نباشیم وایمستم تا بارون بند بیاد بعد میرم》
اروم از ماشین پیاده شد و سمت ایستگاه اومد....
//////
بچه ها از الان به بعد شرط میزارم که خیل کمننننن
برای پارت چهارم
شرط:۳ لایک
۱ کامنت
۱ بازنشر
بوس بهتوننننن
- ۵۹
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط