افسانهی خون و گل
افسانهی خون و گل
قسمت ۱: پیمانِ خونین
سئول، ساعت ۲ بامداد. زیر باران تند و بیامان، بارونی که انگار میخواست تمام گناهان شهر رو بشوره، عمارت باشکوه خاندان «جئون» در سکوتی مرگبار فرو رفته بود.
توی اتاق کار تاریک و پر از بوی چوب و الکل، جئون جونگ کوک، وارث سرد و بیرحم خانواده، با چشمهای خونی به پدرش خیره شده بود. لیوان کریستالی توی دستش میلرزید، نه از ترس، بلکه از خشمی که مثل آتشفشان زیر پوستش بود.
پدرش با صدایی محکم و بیرحمانه گفت: «بحث تمومه جونگکوک! برای اینکه جنگ بین جئون و پارک تموم بشه، تو باید با پارک مینجی ازدواج کنی. این یه معاملهست، نه یه انتخاب!»
جونگکوک با فریادی که دیوارها رو لرزوند، لیوان رو پرت کرد و گفت: «من نمیخوام با اون دخترِ بیعرضه ازدواج کنم! من یونا رو میخوام! اون تنها کسیه که واقعاً دوستش دارم!»
پدرش با خونسردی پاسخ داد: «یونا؟ همون دختری که همین الان با دشمن ما دیده شد؟ واقعیت رو بفهم جونگکوک، این ازدواج تنها راهیه که ما رو از نابودی نجات میده.»
در همین لحظه، در سمت دیگه شهر، پارک مینجی جلوی آینه ایستاده بود و به لباس عروس سفید و لعنتباری که براش آماده کرده بودن، خیره شده بود. اشکهاش رو پاک کرد و با قلبی که از ترس میلرزید، زمزمه کرد: «این شروع یه زندگی نیست... این شروع یه کابوسه.»
او نمیدانست که در سایههای تاریک شهر، چشمهای شیطانی یونا و باند "سایه سیاه" منتظرند تا از این ازدواجِ اجباری، برای نابودی هر دو خانواده استفاده کنند.
چطور بود؟ حتما نظرتون رو بگید ☺️
قسمت ۱: پیمانِ خونین
سئول، ساعت ۲ بامداد. زیر باران تند و بیامان، بارونی که انگار میخواست تمام گناهان شهر رو بشوره، عمارت باشکوه خاندان «جئون» در سکوتی مرگبار فرو رفته بود.
توی اتاق کار تاریک و پر از بوی چوب و الکل، جئون جونگ کوک، وارث سرد و بیرحم خانواده، با چشمهای خونی به پدرش خیره شده بود. لیوان کریستالی توی دستش میلرزید، نه از ترس، بلکه از خشمی که مثل آتشفشان زیر پوستش بود.
پدرش با صدایی محکم و بیرحمانه گفت: «بحث تمومه جونگکوک! برای اینکه جنگ بین جئون و پارک تموم بشه، تو باید با پارک مینجی ازدواج کنی. این یه معاملهست، نه یه انتخاب!»
جونگکوک با فریادی که دیوارها رو لرزوند، لیوان رو پرت کرد و گفت: «من نمیخوام با اون دخترِ بیعرضه ازدواج کنم! من یونا رو میخوام! اون تنها کسیه که واقعاً دوستش دارم!»
پدرش با خونسردی پاسخ داد: «یونا؟ همون دختری که همین الان با دشمن ما دیده شد؟ واقعیت رو بفهم جونگکوک، این ازدواج تنها راهیه که ما رو از نابودی نجات میده.»
در همین لحظه، در سمت دیگه شهر، پارک مینجی جلوی آینه ایستاده بود و به لباس عروس سفید و لعنتباری که براش آماده کرده بودن، خیره شده بود. اشکهاش رو پاک کرد و با قلبی که از ترس میلرزید، زمزمه کرد: «این شروع یه زندگی نیست... این شروع یه کابوسه.»
او نمیدانست که در سایههای تاریک شهر، چشمهای شیطانی یونا و باند "سایه سیاه" منتظرند تا از این ازدواجِ اجباری، برای نابودی هر دو خانواده استفاده کنند.
چطور بود؟ حتما نظرتون رو بگید ☺️
- ۲۸
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط