{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه‌ی خون و گل

افسانه‌ی خون و گل
قسمت ۲: شب عروسیِ تلخ

شب عروسی بود. اما نه اون عروسی‌هایی که توی فیلم‌ها می‌بینی و همه دارن می‌رقصن و می‌خندن. اینجا، همه‌چی بوی خون و سیاست می‌داد. عمارت بزرگ خاندان پارک پر شده بود از آدم‌های کت‌وشلوار پوش که هر کدوم یه سلاح مخفی زیر کتشون داشتند.

مینجی توی اتاق داماد نشسته بود، در حالی که لباس عروس سنگین و پر از نگینش، روی تنش سنگینی می‌کرد. دست‌هاش داشت می‌لرزید. صدای قدم‌های سنگینی رو از پشت در شنید و قلبش یهو ریخت توی پاهایش. در باز شد و جونگ‌کوک وارد شد.

اون حتی به چشم‌های مینجی هم نگاه نمی‌کرد. با همون قیافه سرد و بی‌خیالش، رفت سمت میز بار و یه پیک نوشیدنی ریخت. مینجی با صدایی که به زور شنیده می‌شد، گفت: «جونگ‌کوک...»

جونگ‌کوک با تمسخر پوزخند زد و برگشت سمتش. با نگاهی که انگار می‌خواست مینجی رو سر جای خودش میخکوب کنه، گفت: «چیه؟ می‌خوای بگی از این ازدواج خوشحالی؟ بیخیال مینجی، هر دو می‌دونیم که این فقط یه بازی برای پدر و مادرامونه .»

مینجی اشک توی چشماش جمع شد ولی اجازه نداد بریزه. با جرات نگاهش کرد و گفت: «فکر کردی منم از این وضعیت خوشحالم؟ منم یه زندانی هستم، دقیقاً مثل تو!»

جونگ‌کوک یه قدم اومد جلو، اونقدر نزدیک که مینجی می‌تونست بوی عطر تلخ و مردونه‌اش رو حس کنه. با صدای آرومی که لرزه به تن آدم می‌انداخت، گفت: «پس یاد بگیر که توی این خانه، من حرف اول و آخر رو می‌زنم. تو فقط یه اسم توی شناسنامه‌ی منی، همین و بس.»


چطور بود ؟
دیدگاه ها (۰)

افسانه خون و گلقسمت ۳: سایه‌های در کمینمراسم تموم شد و همه ر...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۴: دیوار سرد و قلب‌های تنهاروزهای اول...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۱: پیمانِ خونینسئول، ساعت ۲ بامداد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط