{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 83.

"ویو پارک دوین"

صبح روز بعد...

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.

با چشم‌های نیمه‌باز از اتاق بیرون اومدم.

موهام به هر طرف پخش شده بود.

هنوز کاملاً بیدار نشده بودم.

همین که وارد آشپزخونه شدم...

جونگ کوک جلوی دستگاه قهوه ایستاده بود.

پیراهن سفید آستین‌بلند پوشیده بود و آستین‌هاش رو تا آرنج بالا زده بود.

بدون اینکه برگرده، گفت:

_«صبح بخیر.»

با صدای خواب‌آلود جواب دادم:

+«صبح بخیر...»

روی یکی از صندلی‌ها نشستم.

سرم رو روی اپن گذاشتم.

جونگ کوک یه فنجون قهوه جلوم گذاشت.

_«بخور، شاید بیدار شی.»

فنجون رو برداشتم.

یه جرعه خوردم.

چشم‌هام کمی بازتر شد.

+«مرسی...»

چند لحظه سکوت بود.

بعد بی‌اختیار گفتم:

+«راستی...»

_«هوم؟»

+«اگه یه روز بری سفر...»

+«یادت نره برای من سوغاتی بیاری.»

جونگ کوک لبخند زد.

_«هنوز که نرفتم.»

+«می‌دونم.»

_«چه سوغاتی می‌خوای؟»

فکر کردم.

بعد با شیطنت گفتم:

+«هرچی...»

+«فقط برای دونگ وو گرون‌تر از من نخری.»

جونگ کوک آروم خندید.

_«پس مسئله هنوز دونگ ووعه؟»

هول شدم.

+«نه!»

_«هست.»

+«نیست.»

_«هست.»

با اخم مصنوعی گفتم:

+«اصلاً برو با همون سفر.»

+«برام مهم نیست.»

جونگ کوک فنجون قهوه‌ش رو روی میز گذاشت.

بعد آروم اومد روبه‌روم ایستاد.

دست به سینه شد.

_«خانوم پارک.»

+«بله؟»

_«یه سؤال.»

+«بپرس.»

_«اگه واقعاً برات مهم نیست...»

_«چرا از دیشب تا الان سه بار در مورد سفر پرسیدی؟»

سکوت.

دهانم باز موند.

+«من...»

+«سه بار؟»

_«آره.»

+«نشمردم.»

_«من شمردم.»

با حرص از روی صندلی بلند شدم.

+«تو زیادی دقت می‌کنی.»

_«شغل معمار همینه.»

+«نه، شغل فضول‌ها اینه.»

جونگ کوک خندید.

_«باشه، من فضول.»

خواستم از کنارش رد بشم.

اما درست جلوی راهم ایستاد.

نه آن‌قدر نزدیک که معذبم کند...

فقط آن‌قدر که مجبور شوم نگاش کنم.

لبخند محوی روی لبش بود.

_«دوین.»

برای اولین بار...

به جای «خانوم پارک»، فقط اسمم را گفت.

+«هوم؟»

_«اگه یه روزی هم سفر برم...»

_«قول می‌دم...»

_«قبل از هر کسی...»

_«سوغاتی تو رو انتخاب کنم.»

نمی‌دونستم چرا...

ولی دلم گرم شد.

لبخندم رو قایم کردم و با غرغر گفتم:

+«به درد نمی‌خوره.»

_«چرا؟»

+«چون معلوم نیست سلیقه‌ت خوب باشه.»

_«پس با خودت میام خرید.»

چشم‌هام گرد شد.

+«مگه قرار نبود با دونگ وو بری؟»

جونگ کوک با شیطنت گفت:

_«هنوز که نرفتم...»

_«شاید هم هم‌سفرم عوض شد.»

چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.

بعد هر دومون همزمان خندیدیم.

و درست در همان لحظه...

صدای زنگ تلفن جونگ کوک سکوت خونه رو شکست.

اسم روی صفحه‌ی گوشی ظاهر شد:

دونگ وو...

جونگ کوک نگاهی به صفحه انداخت...

و بعد، ناخودآگاه نگاهی هم به من کرد.
دیدگاه ها (۱۲)

همخونه اجباری... پارت 84."ویو جئون جونگ کوک"نگاهم بین صفحه‌ی...

همخونه اجباری... پارت 85."ویو سوآ"از همون لحظه‌ای که پارک دو...

همخونه اجباری.. پارت 82."ویو جئون جونگ کوک"هنوز کنار هم روی ...

همخونه اجباری.. پارت 81."ویو جئون جونگ کوک"ساعت...نزدیک ده ش...

همخونه اجباری... پارت 31."ویو پارک دوین"صبح...ساعت هفت و نیم...

همخونه اجباری... پارت 61."ویو جئون جونگ کوک"تمام مسیر...دونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط