همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 82.
"ویو جئون جونگ کوک"
هنوز کنار هم روی مبل نشسته بودیم.
فیلم توی تلویزیون پخش میشد...
اما هیچکدوممون حواسمون بهش نبود.
دوین یه دونه پاپکورن برداشت.
بدون اینکه نگام کنه، آروم گفت:
+«یه چیزی بپرسم؟»
_«بپرس.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با لحنی که سعی میکرد عادی باشه، گفت:
+«شنیدم...»
+«با دونگ وو میخوای بری سفر.»
نگاهم از تلویزیون جدا شد.
بهش نگاه کردم.
سرش پایین بود.
داشت بیحوصله پاپکورنها رو هم میزد.
_«از کی شنیدی؟»
+«ملیس گفت.»
_«آها...»
چند لحظه سکوت بینمون افتاد.
بعد آروم گفتم:
_«هنوز چیزی قطعی نشده.»
دوین خیلی سریع جواب داد:
+«اهمیتی هم نداره.»
_«ولی پرسیدی.»
+«فقط کنجکاو بودم.»
_«مطمئنی؟»
+«آره.»
لبخند خیلی ریزی زدم.
_«تو وقتی کنجکاوی...»
_«با این لحن حرف نمیزنی.»
این بار سرش رو بلند کرد.
+«یعنی چه لحنی؟»
_«همین لحن.»
_«یه کم...»
مکث کردم.
_«اخمو.»
+«اخمو نیستم.»
_«هستی.»
+«نیستم.»
_«هستی.»
با حرص یه دونه پاپکورن پرت کرد سمتم.
پاپکورن به شونهم خورد و افتاد روی زمین.
_«این حمله بود؟»
+«آره.»
_«خیلی خطرناک بود.»
چشمهاش رو ریز کرد.
+«مسخره نکن.»
چند لحظه بهش نگاه کردم.
بعد آروم گفتم:
_«دونگ وو سالهاست دوستمه.»
_«همین.»
+«خب؟»
_«هیچی.»
+«پس چرا میخوای باهاش بری سفر؟»
_«چون از قدیم قرار بود یه سفر بریم.»
_«ولی هنوز معلوم نیست برم یا نه.»
دوین چیزی نگفت.
فقط سرش رو تکون داد.
انگار جوابم رو شنیده بود...
ولی هنوز چیزی ته دلش مونده بود.
بلند شدم که لیوانم رو بردارم.
همون موقع صدای آرومش اومد.
+«اگه بری...»
برگشتم سمتش.
+«چند روز طول میکشه؟»
_«نمیدونم.»
+«هوم...»
دوباره ساکت شد.
بعد خیلی آروم، طوری که انگار با خودش حرف میزد، گفت:
+«خونه خیلی ساکت میشه...»
لبخند محوی روی لبم نشست.
_«یعنی دلت برای کلکلهامون تنگ میشه؟»
فوراً سرش رو بلند کرد.
+«نه!»
_«مطمئنی؟»
+«صد درصد.»
_«پس خوبه.»
+«چی خوبه؟»
_«پس با خیال راحت میرم.»
دوین اخم کرد.
بالش کنار دستش رو برداشت.
_«جئون جونگ کوک...»
_«بله؟»
_«یه کلمهی دیگه بگی...»
_«چی میشه؟»
بالش رو محکم پرت کرد.
پوف!
این بار مستقیم به صورتم خورد.
بالش رو از روی صورتم برداشتم و خندیدم.
_«پس این یعنی...»
_«دلت نمیخواد برم؟»
دوین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد صورتش رو برگردوند و با لجبازی گفت:
+«فقط...»
+«اگه نباشی...»
+«کی اعصابمو خورد کنه؟»
خندهم بلندتر شد.
_«نگران نباش.»
_«فعلاً هیچ سفری در کار نیست.»
_«تا وقتی پروژهی گالری تموم نشه...»
_«جایی نمیرم.»
دوین چیزی نگفت.
فقط خیلی آروم...
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
و همون لبخند...
برای من کافی بود تا بفهمم سؤالش...
فقط از روی کنجکاوی نبود.
پارت 82.
"ویو جئون جونگ کوک"
هنوز کنار هم روی مبل نشسته بودیم.
فیلم توی تلویزیون پخش میشد...
اما هیچکدوممون حواسمون بهش نبود.
دوین یه دونه پاپکورن برداشت.
بدون اینکه نگام کنه، آروم گفت:
+«یه چیزی بپرسم؟»
_«بپرس.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با لحنی که سعی میکرد عادی باشه، گفت:
+«شنیدم...»
+«با دونگ وو میخوای بری سفر.»
نگاهم از تلویزیون جدا شد.
بهش نگاه کردم.
سرش پایین بود.
داشت بیحوصله پاپکورنها رو هم میزد.
_«از کی شنیدی؟»
+«ملیس گفت.»
_«آها...»
چند لحظه سکوت بینمون افتاد.
بعد آروم گفتم:
_«هنوز چیزی قطعی نشده.»
دوین خیلی سریع جواب داد:
+«اهمیتی هم نداره.»
_«ولی پرسیدی.»
+«فقط کنجکاو بودم.»
_«مطمئنی؟»
+«آره.»
لبخند خیلی ریزی زدم.
_«تو وقتی کنجکاوی...»
_«با این لحن حرف نمیزنی.»
این بار سرش رو بلند کرد.
+«یعنی چه لحنی؟»
_«همین لحن.»
_«یه کم...»
مکث کردم.
_«اخمو.»
+«اخمو نیستم.»
_«هستی.»
+«نیستم.»
_«هستی.»
با حرص یه دونه پاپکورن پرت کرد سمتم.
پاپکورن به شونهم خورد و افتاد روی زمین.
_«این حمله بود؟»
+«آره.»
_«خیلی خطرناک بود.»
چشمهاش رو ریز کرد.
+«مسخره نکن.»
چند لحظه بهش نگاه کردم.
بعد آروم گفتم:
_«دونگ وو سالهاست دوستمه.»
_«همین.»
+«خب؟»
_«هیچی.»
+«پس چرا میخوای باهاش بری سفر؟»
_«چون از قدیم قرار بود یه سفر بریم.»
_«ولی هنوز معلوم نیست برم یا نه.»
دوین چیزی نگفت.
فقط سرش رو تکون داد.
انگار جوابم رو شنیده بود...
ولی هنوز چیزی ته دلش مونده بود.
بلند شدم که لیوانم رو بردارم.
همون موقع صدای آرومش اومد.
+«اگه بری...»
برگشتم سمتش.
+«چند روز طول میکشه؟»
_«نمیدونم.»
+«هوم...»
دوباره ساکت شد.
بعد خیلی آروم، طوری که انگار با خودش حرف میزد، گفت:
+«خونه خیلی ساکت میشه...»
لبخند محوی روی لبم نشست.
_«یعنی دلت برای کلکلهامون تنگ میشه؟»
فوراً سرش رو بلند کرد.
+«نه!»
_«مطمئنی؟»
+«صد درصد.»
_«پس خوبه.»
+«چی خوبه؟»
_«پس با خیال راحت میرم.»
دوین اخم کرد.
بالش کنار دستش رو برداشت.
_«جئون جونگ کوک...»
_«بله؟»
_«یه کلمهی دیگه بگی...»
_«چی میشه؟»
بالش رو محکم پرت کرد.
پوف!
این بار مستقیم به صورتم خورد.
بالش رو از روی صورتم برداشتم و خندیدم.
_«پس این یعنی...»
_«دلت نمیخواد برم؟»
دوین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد صورتش رو برگردوند و با لجبازی گفت:
+«فقط...»
+«اگه نباشی...»
+«کی اعصابمو خورد کنه؟»
خندهم بلندتر شد.
_«نگران نباش.»
_«فعلاً هیچ سفری در کار نیست.»
_«تا وقتی پروژهی گالری تموم نشه...»
_«جایی نمیرم.»
دوین چیزی نگفت.
فقط خیلی آروم...
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
و همون لبخند...
برای من کافی بود تا بفهمم سؤالش...
فقط از روی کنجکاوی نبود.
- ۱.۷k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط