{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*راز دل*

*راز دل*



کیهان:
- چی شدین
برگشتم نگاش کردم وگفتم : چی نشدم پام داغون شد
دستمال تو دستم پر خون شده بود
ماه وش : بزارید ببینم
پام رو نگاه کرد وگفت : شیشه توش مونده بزارید در بیارم
یهو شیشه رو کشید داد زدم خون ریخت رو لباسش چندتا دستمال گذاشت روی زخم وگفت : برم به مادرتون بگم
- نه نمی خواددعوات می کنه
متعجب نگام کرد
- بیا کمکم برم بشورمش
مثله خنگ ها وایساده بود نگام می کرد
- مگه گوشات مشکل داره
بلند شدم اونم کمک کرد تا رفتم حمام آب رو باز کرد
- اب سرد رو باز کن
آب سرد رو روی پام گرفتم تا یکم خونش بند اومد نیاز به بخیه نداشت
- باند بیار
باچند تا باند اومد نشستم لبه ای وان خودش برام پانسمان کرد وگفت : ببخشید بخدا شیشه رو ندیدم
- اشکال نداره از این بع بعد حواست باشه
سرمو بلند کردم از دیدن فانی اخم کردم
فانی : باز چی شده تو اینجایی
مخاطبش ماه وش بود که برگشت نگاش کرد بعد منو یه نفس عمیق کشیدم وبلند شدم کف پام رو گذاشتم زمین تا راحت راه برم
فانی : چی شده کیهان
- میشه بری بیرون چون هنوزم از دستت عصبیم
فانی با خشم گفت : لبت چی شده
- گفتم بیرون فانی
فانی : نمیرم ...این کار کیه
- یادم نمیاد دیشب با تو اومدم مهمونی
فانی : انقدر از خود بی خود شدی رفتی تو بغل هر هرزه ای
با سیلی که بهش زدم مات ومبهوت نگاهم کرد بعد هولم داد عقب که نزدیک بود بیفتم ولی از پشت گرفته شدم ماه وش بود که اروم رهام کرد
فانی جیغ زد وصداش رو بلند کرده بود دلم می خواست خفه اش کنم کاملا خودشو بی تقصیر نشون می داد
مامان اومد داخل وگفت : چی شده فانی تو کی اومدی داخل مگه نگفتم نرو پیش کیهان ازت ناراحته
مامان نگاهم کردوبعد گفت : وای خدا چت شده
- چیزی نیست
فانی : با این دختره تو حموم چیکار داشتی
- فانی خفه شو که خفه ات می کنم
فانی : کی لبتو اینجوری کرده بگوووو
مامانم نگام کرد وگفت : کیهان فانی چی میگه
- مگه نمیگم یادم نمیاد .چند بار بگم تو حالت مستی چیزی متوجه نمیشم ...چرا دیشب خودتو یاد آوری نمی کنی که تو بغل مردای غریبه می رقصیدی نکنه دنیا بر عکس شده تو غیرتی شدی رو من اگه دیشب حال خودمو داشتم همونجا می کشتمت من چیزی نمیگم تو پر رو نشو حالا هم گمشو بیرون
مامانم : چتون شده شما دونفر
فانی : از وقتی این دختره اومده تو این خونه کیهانم عوض شده
- بسه دیگه فانی داری عصبیم می کنی
مامانم : هر دوتات مقصرید تو هم خودت بدبینی فانی
فانی به من اشاره کرد وگفت : بدبینم پس این کار کیه
- تو که دیشبو یادته پس از قصد بامردا لاس می زدی
فانی : خیلی بیشعوری من زنتم
- دیگه نیستی ....گمشو نبینمت
مامان : کیهان
فانی : کسی که باید از اینجا بره این دختره است
ماه وش می خواست بره بیرون دستشو گرفتم سرشو بلند کرد نگام کرد چشاش غرق اشک بود کشوندمش عقب وگفتم : هر وقت شعور حرف زدن رو یاد گرفتی بعد برگرد حالا هم گمشو نبینمت
فانی نگاهم کرد وگفت : باشه ...
رفت ومامان متعجب نگاهم کرد
- به چی نگاه می کنید مامان ؟!
مامانم : چت شده کیهان ؟!
- چرا شما فقط از من انتظار دارید خسته شدم از خوب بودن رفتم لبه ای تخت نشستم وگفت : لطفا برین بیرون
مامان وماه وش باهم رفتن بیرون عصبی بودم چرا مامان به حرفای فانی توجه می کرد ولی حرفای من رو نه ؟!
دیدگاه ها (۳)

*راز دل*کیهان : وقتی اروم شدم زنگ زدم پایین تا ماه وش اومد و...

*رازدل*مستانه: با گریه نگاش کردم بدون توجه گفت : هیچی از این...

*راز دل*کیهان : با یه حس خوب چشامو باز کردم دستاش دور گردنم ...

*راز دل*ماه وش : با شنیدن صدای در که باز شد متحیر شدم مگه قر...

Part: 2 $شوهر پولی

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط