🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁷³
یونگی به سمت جلو قدم برداشت ، پاهای من خشک شده بودن . دوست نداشتم جلوتر برم ، دوست داشتم یا همین پله هارو برگردم بالا یا از در این عمارت بیرون برم . با این حال با قدم هایی لرزون دنبال یونگی جلو رفتم و رو مبل کنار یونگی نشستم .
لحظه ای نگاهم به نگاه مامانم گره خورد که نفرت و عصبانیت تو نگاهش موج میزد . معدم خالی بود که با این نگاهش خالی تر شد و لحظه ای تیر کشید . امروز چه مدلی میخواد روزمو خراب کنه؟ نمیدونم فقط خدا به خیر کنه .
م.ات : سلام دخترم خوشحالم میبینم حالت خوبه .
اره حالم خوبه واسه اینکه تو خرابش کنی .
م. ات : دقیقه مثل من .
هه حتما بابا به جای من زدتش که اینطوری حرف میزنه .
ات ✨ س.سلام مامان .
بلند شد و امد سمتم و من حتی گردنمم خشک شده بود و بالا نمیومد . یا شایدم نمیخواستم نگاهم دوباره به چشمای پر از نفرتش بخوره . نگاه یونگی رو بین من و مامانم اخساس میکردم ، با انگش شصتش دستمو نوازش میکرد که اروم باشم ولی فایده نداشت .
م.ات : دتخرم چیشده ؟ بلند شو بریم میخوام باهات تنها حرف بزنم .
دستشو جلوم دراز کرد که بگیرمش . دست یونگی رو فشردم و تو دلم بهش التماس کردم تا اون یه چیزی بگه تا من نرم ، چون میدونستم ته این تنها حرف زدن چیز خوبی در انتظارم نیست .
نگاهم به کبودی روی مچ دست مامانم خورد . درست حدس زدم بابا زدتش که امده سر من خالی کنه .
پ.ب.یونگی : دخترم بلند شو مادرت باهات کار داره .
ناگهان نگاهم رفت سمت پدربزرگ یونگی که لبخندی به لب داشت . لحن نرم پدربزرگ یونگی و لبخندش باعث شد بغضم بگیره . اخه این پیر مرد چی میدونست از این مادر ؟ چی میدونست از دل من ؟هیچی نمیدونست هیچی . برای اخرین بار دست یونگی رو فشردم .
ات ✨ باشه.
دستمو از دست یونگی بیرون کشیدم و تو دست مامانم گذاشتم و بلند شدم . دستمو با حرص فشار داد و ناخنشو فرو کرد تو پوست دستم . قورت دادن بغضم به اندازه کافی سخت بود که این کارش تقریبا غیر ممکنش کرد .
م.ات : خب دخترم بریم اتاقت باهم حرف بزنیم .
نگاهی به یونگی کردم که میخواست چیزی بگه اما مامان دستمو کشید سمت پله ها و منو با خودش برد بالا .
م.ات : اتاقت کدومه ؟(عصبی)
بزور به سمت اتاق اشاره کردم که منو کشید برد سمت اتاق و درو باز کرد و رفتیم داخل . اروم در و بست و منو پرت کرد رو تخت . بلند شدم نشستم که سوزشی رو سمت راست صورتم حس کردم. منو زد .... به همین راحتی .
شرط
³⁵ لایک
³⁰ کامنت
¹² بازشر
Part ⁷³
یونگی به سمت جلو قدم برداشت ، پاهای من خشک شده بودن . دوست نداشتم جلوتر برم ، دوست داشتم یا همین پله هارو برگردم بالا یا از در این عمارت بیرون برم . با این حال با قدم هایی لرزون دنبال یونگی جلو رفتم و رو مبل کنار یونگی نشستم .
لحظه ای نگاهم به نگاه مامانم گره خورد که نفرت و عصبانیت تو نگاهش موج میزد . معدم خالی بود که با این نگاهش خالی تر شد و لحظه ای تیر کشید . امروز چه مدلی میخواد روزمو خراب کنه؟ نمیدونم فقط خدا به خیر کنه .
م.ات : سلام دخترم خوشحالم میبینم حالت خوبه .
اره حالم خوبه واسه اینکه تو خرابش کنی .
م. ات : دقیقه مثل من .
هه حتما بابا به جای من زدتش که اینطوری حرف میزنه .
ات ✨ س.سلام مامان .
بلند شد و امد سمتم و من حتی گردنمم خشک شده بود و بالا نمیومد . یا شایدم نمیخواستم نگاهم دوباره به چشمای پر از نفرتش بخوره . نگاه یونگی رو بین من و مامانم اخساس میکردم ، با انگش شصتش دستمو نوازش میکرد که اروم باشم ولی فایده نداشت .
م.ات : دتخرم چیشده ؟ بلند شو بریم میخوام باهات تنها حرف بزنم .
دستشو جلوم دراز کرد که بگیرمش . دست یونگی رو فشردم و تو دلم بهش التماس کردم تا اون یه چیزی بگه تا من نرم ، چون میدونستم ته این تنها حرف زدن چیز خوبی در انتظارم نیست .
نگاهم به کبودی روی مچ دست مامانم خورد . درست حدس زدم بابا زدتش که امده سر من خالی کنه .
پ.ب.یونگی : دخترم بلند شو مادرت باهات کار داره .
ناگهان نگاهم رفت سمت پدربزرگ یونگی که لبخندی به لب داشت . لحن نرم پدربزرگ یونگی و لبخندش باعث شد بغضم بگیره . اخه این پیر مرد چی میدونست از این مادر ؟ چی میدونست از دل من ؟هیچی نمیدونست هیچی . برای اخرین بار دست یونگی رو فشردم .
ات ✨ باشه.
دستمو از دست یونگی بیرون کشیدم و تو دست مامانم گذاشتم و بلند شدم . دستمو با حرص فشار داد و ناخنشو فرو کرد تو پوست دستم . قورت دادن بغضم به اندازه کافی سخت بود که این کارش تقریبا غیر ممکنش کرد .
م.ات : خب دخترم بریم اتاقت باهم حرف بزنیم .
نگاهی به یونگی کردم که میخواست چیزی بگه اما مامان دستمو کشید سمت پله ها و منو با خودش برد بالا .
م.ات : اتاقت کدومه ؟(عصبی)
بزور به سمت اتاق اشاره کردم که منو کشید برد سمت اتاق و درو باز کرد و رفتیم داخل . اروم در و بست و منو پرت کرد رو تخت . بلند شدم نشستم که سوزشی رو سمت راست صورتم حس کردم. منو زد .... به همین راحتی .
شرط
³⁵ لایک
³⁰ کامنت
¹² بازشر
- ۵۷۱
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط