{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#P𝗔R𝗧 : ۹۰

#P𝗔R𝗧 : ۹۰
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
ــ من گذشته‌مو پاک نمی‌کنم اما اجازه هم نمی‌دم برگرده

دستش به آرامی بالا آمد و تاره مویی که روی گونه‌ی لارا افتاده بود را کنار زد. لمسش این بار ملایم‌تر بود، اما همچنان حسی از جدیتی عمیق در خود داشت. نگاهش خیره ماند.

ــ امشب قراره همه بدونن که من کنار کی وایستادم.

لارا با نگاهی نافذ به چشمانش گفت:یا قراره همه بدونن که من کنار کی وایستادم؟

لبخند کم‌رنگی بر لـب های جونگکوک نشست؛ همان لبخند خاصی که همیشه در هاله‌ای از ابهام بود، عاشقانه‌اش می‌نمود یا خطرناک...

ــ هر دو

«ساعت ۲۲:۰۰»
«شب همان روز»

اتاق خواب در نیمه‌تاریکی دلنشینی فرو رفته بود. نور غروب، که چون پرده‌ای نازک از پشت پنجره‌ها عبور می‌کرد، سایه‌های نارنجی و گرمی را بر دیوارها می‌انداخت.

لباس شب، پارچه‌ای براق به رنگ قرمز جگری، بر روی تخت پهن شده بود و زیر نور کم‌جان غروب می‌درخشید. لارا جلوی آینه ایستاده بود و زیپ لباس را تا بالا کشید. پارچه به طرز بی‌نقصی روی تنش نشست؛ نه بیش از حد باز که حیا را زیر پا بگذارد، نه بیش از حد بسته که جذابیتش را پنهان کند. تعادلی کامل که نگاه‌ها را خیره نگه می‌داشت.

صدای باز شدن در سکوت را شکست. جونگکوک وارد شد. کت مشکی‌اش را به تن داشت و موهایش به شکلی منظمتر از همیشه آراسته شده بود. چند لحظه همان‌جا ایستاد، تنها با نگاهی که بر لارا قفل شده بود. نه حرفی زد، نه حرکتی کرد.

لارا در آینه نگاهش را دید

+جانم؟

جونگکوک آهسته نزدیک شد و درست پشت سرش ایستاد. دستانش دو طرف ک*مر او قرار گرفت

ــ فکر کنم اشتباه کردم

+چرا؟

سرش را خم کرد و لـب‌هایش را نزدیک گوش لارا برد..با زمزمه‌ای که نفسش گرمای خاصی به پوست او می‌بخشید، گفت:گفتم قراره بدرخشی...ولی اینجوری همه کور میشن

لارا لبخندی زد، اما قلبش دوباره با هیجان شروع به تپیدن کرد. دستان جونگکوک به آرامی روی پهلوی لباسش حرکت کرد و سپس ایستاد.

ــ امشب کسی حق نداره بیشتر از حد لازم نگات کنه

+تو که گفتی باید بدرخشم

ــ بدرخش...

نگاهش در آینه با نگاه لارا گره خورد.

ــ ولی فقط برای من.

آن نگاه، ترکیبی بود از عشق عمیق و تملکی شیرین
گرم بود، اما مرزهایش مشخص.

صدای زنگ موبایل، سکوت را شکست. جونگکوک عقب رفت و گوشی را برداشت. چند ثانیه به صفحه گوش داد، صورتش جدی شد.

ــ باشه

تماس را قطع کرد

ــ وقتشه...باید بریم

لارا نفس عمیقی کشید و کفش‌های پاشنه‌بلندش را پوشید
آرام تق‌تق پاشنه‌ها در اتاق پیچید جونگکوک دستش را جلو آورد ، نگاهش نرم‌تر شده بود.

ــ آماده‌ای؟ پرنسسِ زیبای من

لارا لحظه‌ای به دستش خیره شد، سپس دستش را در دست جونگکوک گذاشت.

+بریم ببینیم کی قراره امشب بسوزه

جونگکوک لبخندی زد و دست در دست هم از اتاق بیرون آمدند. نگاهی به اطراف انداختند. هانول هم تازه از اتاقش بیرون آمده بود. با دیدن لارا و جونگکوک، لبخندش محو شد. سرش را پایین انداخت و به سمت طبقه پایین حرکت کرد.

جونگکوک هم همراه لارا از خانه خارج شد. راننده با دیدنشان جلو آمد و تعظیمی کرد. در ماشین را برایشان باز کرد و پس از سوار شدنشان، در را بست و خودش هم پشت فرمان نشست.

بعد از نیم ساعت، به مقصد رسیدند. ماشین جلوی خانه‌ای بزرگ، سفید و بسیار زیبا توقف کرد
راننده سریع در را برایشان باز کرد
از ماشین پیاده شدند
لارا نگاه کوتاهی به خانه انداخت و با پوفی گفت:همچین خونه‌ای رو فقط تو فیلما می‌دیدم

جونگکوک با لبخندی که عمق عشقش را نشان می‌داد، گفت:چیز زیادی نیست

+برای تو آره...

...

حستون نسبت به هانول چیه؟
دیدگاه ها (۲۶)

#P𝗔R𝗧 : 9۱#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 92#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : ۸۹#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#PART: ۸۸#CHAPTER: 2〖#Creepy_Love عشقِ ترسناک✦.................

#P𝗔R𝗧 : 87#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 85#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط