★彡 Part 11 彡★
★彡 Part 11 彡★
داخل خونه، اتاق ها و حتی سرویس های بهداشتی هر کدوم عمارتی برای خودشون بودن!
مثلا، حموم اتاقی که به من دادن اندازه ی کل مساحت کلبه ی تو روستا هم نمیشه.
"این زندگی رویایی عه."
با ذوق روی تخت تکون خوردم.
الان وقتشه شل کنم و یکم از زندگی لذت ببرم.
اول از همه، یه حموم آب گرم گرفتم. آخ که چقدر حال داد.
دوم به کمد پر از لباسی نگه کردم که به طور ویژه برام تهیه شده بود.
کیم، جنتلمن به معنای واقعی کلمه است.
یه دست لباس خوشگل پوشیدم.
بعد پشت میز آرایش نشستم و حسابی به خودم رسیدم.
هیچ وقت فکر نمی کردم چنین روزی رو ببینم.
کل روز مشغول رصد این قصر بودم. اون طور که خدمتکار ها میگفتن این آقای جنتلمن رفته تا یه سری کار ها رو ردیف کنه که مبادا توی زمان اقامت من داخل قصرش مشکلی پیش بیاد.
این فکر ها باعث میشد هر از گاهی به خودم بگم "خوش به حال زنش." و بعد دوباره به حالت عادی برگردم.
موقع ناهار و عصرونه خونه نبود، اما درست قبل از آماده شدن شام شنیدم صدای در اصلی اومد و چند نفری با احترام سلام دادن. خب، نیاز نبود حدس بزنم اون کیه.
به هر حال که اتاقش بغل اتاق من بود و سر راه نظرم رو راجب به قصر همه چیز تمومش پرسید و منم فقط گفتم عالیه. همین.
عالیه.
در حالی که شدت زیباییش توی پوست خودم نمی گنجیدم.
موقع شام با همون سر و وضع رفتم پایین. یه شلوارک که تا پایین زانوم بود به همراه تیشرک گشاد صورتی رنگ پوشیده بودم. موهام رو گوجه ای بسته بودم، ولی نامرتب بود. از هر سو، دسته ای مو بیرون زده بود.
آرایش هم به کلی پاک شده بود و کمی هم ریمل به زیر چشمم خورده بود.
رژ لب هم کمی به این سمت و اون سمت لبم پخش شده بود که هرکی نمیدونست فکر میکرد یکی من رو بوسیده!
وای خاک تو سرت رینا. اینا چیه میگی؟!
آخرش با کلی قربون صدقه رفتن خودم از آینه دل کندم. خدایی چرا از این سر و وضع خوشم میاد؟
من چهره ی عادی دارم. خیلی عادی. دقیقا مثل همه ی مردم، هیچ چیز خاصی توی چهره ام نیست که بخواد باعث جلب توجه بشه. اما من باز هم اعتماد به نفس دارم. اونم خیلی زیاد.
نمیدونم فکر کنم دیوونه شدم.
داخل خونه، اتاق ها و حتی سرویس های بهداشتی هر کدوم عمارتی برای خودشون بودن!
مثلا، حموم اتاقی که به من دادن اندازه ی کل مساحت کلبه ی تو روستا هم نمیشه.
"این زندگی رویایی عه."
با ذوق روی تخت تکون خوردم.
الان وقتشه شل کنم و یکم از زندگی لذت ببرم.
اول از همه، یه حموم آب گرم گرفتم. آخ که چقدر حال داد.
دوم به کمد پر از لباسی نگه کردم که به طور ویژه برام تهیه شده بود.
کیم، جنتلمن به معنای واقعی کلمه است.
یه دست لباس خوشگل پوشیدم.
بعد پشت میز آرایش نشستم و حسابی به خودم رسیدم.
هیچ وقت فکر نمی کردم چنین روزی رو ببینم.
کل روز مشغول رصد این قصر بودم. اون طور که خدمتکار ها میگفتن این آقای جنتلمن رفته تا یه سری کار ها رو ردیف کنه که مبادا توی زمان اقامت من داخل قصرش مشکلی پیش بیاد.
این فکر ها باعث میشد هر از گاهی به خودم بگم "خوش به حال زنش." و بعد دوباره به حالت عادی برگردم.
موقع ناهار و عصرونه خونه نبود، اما درست قبل از آماده شدن شام شنیدم صدای در اصلی اومد و چند نفری با احترام سلام دادن. خب، نیاز نبود حدس بزنم اون کیه.
به هر حال که اتاقش بغل اتاق من بود و سر راه نظرم رو راجب به قصر همه چیز تمومش پرسید و منم فقط گفتم عالیه. همین.
عالیه.
در حالی که شدت زیباییش توی پوست خودم نمی گنجیدم.
موقع شام با همون سر و وضع رفتم پایین. یه شلوارک که تا پایین زانوم بود به همراه تیشرک گشاد صورتی رنگ پوشیده بودم. موهام رو گوجه ای بسته بودم، ولی نامرتب بود. از هر سو، دسته ای مو بیرون زده بود.
آرایش هم به کلی پاک شده بود و کمی هم ریمل به زیر چشمم خورده بود.
رژ لب هم کمی به این سمت و اون سمت لبم پخش شده بود که هرکی نمیدونست فکر میکرد یکی من رو بوسیده!
وای خاک تو سرت رینا. اینا چیه میگی؟!
آخرش با کلی قربون صدقه رفتن خودم از آینه دل کندم. خدایی چرا از این سر و وضع خوشم میاد؟
من چهره ی عادی دارم. خیلی عادی. دقیقا مثل همه ی مردم، هیچ چیز خاصی توی چهره ام نیست که بخواد باعث جلب توجه بشه. اما من باز هم اعتماد به نفس دارم. اونم خیلی زیاد.
نمیدونم فکر کنم دیوونه شدم.
- ۱۰۶
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط