{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 12. three hearts, one love

که....

ته‌ته: آقای پارک، خانواده لی و شی رو به خاطر این اتفاق دستگیر کردن.

بابای ا/ت: ممنونم.

مامان ا/ت: خدایا... خودت به دخترم کمک کن... (با گریه)

بابای ا/ت: آروم باش... ان‌شاءالله اتفاقی نمی‌افته.

چند ساعت بعد...

دکتر: همراه خانم پارک ا/ت؟

همه: ما هستیم.

دکتر: خانم ا/ت به هوش اومدن، می‌تونید برید ببینیدشون. دست‌ها، پاها و کمرشون دچار سوختگی شده، اما با کرم و استراحت خوب میشه.

بابای ا/ت: خیلی ممنون آقای دکتر.

---

ویو ا/ت

آروم چشمام رو باز کردم. تمام بدنم درد می‌کرد و حتی نفس کشیدن هم برام سخت بود. صدای آشنای مامان، بابام و دوستام رو می‌شنیدم. با سختی سرم رو به سمتشون چرخوندم.

مامانم: (با گریه دستم رو گرفت) دخترم... حالت خوبه؟ خیلی نگران شده بودم... جایی درد می‌کنه؟

بابام: راست میگه دخترم، خوبی؟

ته‌ته: ا/ت... حالت خوبه عزیزم؟

کوکی: ا/ت جان... بهتری؟

نایون: خوبی ا/ت؟ چرا چیزی نمیگی؟

اعضا: آره، یه چیزی بگو...

لبخند خیلی کمرنگی زدم.

ا/ت: نفس بگیرین... اجازه بدین حرف بزنم... آره، خوبم... فقط بدنم خیلی درد می‌کنه.

بابام: طبیعیه دخترم... مهم اینه که پیش خودمون هستی.

همون موقع دکتر وارد اتاق شد.

دکتر: به‌به... خانم ا/ت، حالتون چطوره؟ درد زیادی دارید؟

ا/ت: خوبم... فقط بدنم درد می‌کنه.

دکتر: جای نگرانی نیست. سوختگی‌ها با کرم خوب میشه، فقط چون خون زیادی از دست دادید، سعی کنید خرما، موز و آب انار بیشتر مصرف کنید تا زودتر بدنتون تقویت بشه.

ا/ت: حتماً، ممنونم.

دکتر: با اجازه.

ا/ت: دکتر... کی مرخص میشم؟

دکتر: همین الان می‌تونید مرخص بشید.

ا/ت: ممنونم.

---

ویو خونه

همه توی پذیرایی نشسته بودن. سکوت سنگینی بینمون بود تا اینکه بابام آروم گفت:

بابام: ا/ت... چرا فرار کردی؟

سرم رو پایین انداختم و بعد از چند لحظه گفتم:

ا/ت: هر کسی جای من بود فرار می‌کرد... من ازدواج اجباری نمی‌خوام.

بابام: باشه... حالا کامل برام تعریف کن. جانگ باهات چیکار کرد؟

چند ثانیه سکوت کردم.

ا/ت: اممم... فقط... کتکم می‌زد.

مامان و بابام همزمان با نگرانی نگاهم کردن.

مامان و بابا: ا/ت... راستشو بگو.

با تعجب بهشون نگاه کردم.

ا/ت: به خدا راست میگم... ولی منظورتون رو نمی‌فهمم.

بابام نفس راحتی کشید و آروم پرسید:

بابام: منظورم اینه... بهت دست نزد؟

با قاطعیت سرم رو تکون دادم.

ا/ت: نه بابا.

مامانم همون لحظه اشک شوق ریخت و بابام زیر لب گفت:

بابام: خداروشکر...

بعد لبخند آرومی زد.

بابام: برو استراحت کن دخترم. به اندازه کافی سختی کشیدی.

ا/ت: باشه... از همگیتون ممنونم که کنارم بودین.

---

ویو ا/ت

یک هفته گذشته بود.

تمام زخم‌هام تقریباً خوب شده بود و فقط چند جای سوختگی کم‌رنگ روی بدنم مونده بود.

اون صبح کنار مامان و بابام مشغول صبحونه خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد.

کوکی: سلام ا/ت، خوبی؟

ا/ت: سلام، ممنون. آره، تو خوبی؟

کوکی: آره. آدرس یه کافه برات می‌فرستم، می‌تونی بیای؟

ا/ت: اگه کارت واجبه، حتماً.

کوکی: آره... خیلی واجبه.

ا/ت: باشه، خداحافظ.

کوکی: خداحافظ.

---

بعد از تماس، دوش گرفتم، آماده شدم و راه افتادم سمت کافه.

وقتی رسیدم، جونگ‌کوک از دور منتظرم بود.

کوکی: سلام.

ا/ت: سلام.

کوکی: بیا، بشین.

ا/ت: حتماً... راستی، کارت چی بود؟

کوکی: اول سفارشت رو بده.

ا/ت: من یه اسپرسو می‌خورم.

کوکی: اوکی.

ا/ت: خودت چی؟

کوکی: من از قبل سفارش دادم.

چند لحظه بهش نگاه کردم. معلوم بود استرس داره و مدام با انگشتاش بازی می‌کنه.

ا/ت: حالا میشه بگی کارت چی بود؟

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید، نگاهم کرد و با صدایی آروم گفت:

کوکی: ا/ت... راستش...

ادامه پارت بعد...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۱ | سه قلب، یک عشقویو ا/تتوی خونه تنها بودم. ته‌یونگ ب...

اسلاید اول لباس خواب آت اسلاید دوم اتاق آت خونه تهیونگ اسلا...

پارت ۹ | سه قلب، یک عشقویو ا/ت | فردا صبحبا صدای زنگ ساعت از...

three hearts, one love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط