"You come late"
"You come late"
________________________
صدای قدم های محکم و پرسروصداش توی سالن عمارت میپیچید، که این باعث شد جمعیتِ توی عمارت سکوت کنن.
با تمسخر به این سکوت پوزخندی زد و بدون تردید کنار خاله بزرگش نشست،رسم این بود باید به همه سلام و احوال پرسی کامل میکرد ولی خب این برای هیونجین معنی نمیداد!
مین_جی(خاله بزرگ عمارت) با تُن آرومی که فقط هیون بشنوه گفت:"خوش اومدی، انتظار نداشتم به ماهم سری بزنی جناب هوانگ."
هیونجین به صندلی تکیه ای داد و گفت :"خب، فقط برای نگه داشتن رسم پدرم اومدم.راستی، اون پسربچه کجاست؟"
مین_جی قهقه خفه ای زد و ادامه داد:"پسربچه؟اون الان نزدیکای 20 سالش شده تو نمیتونی بهش بگی پسربچه،ولی خب...فکر کنم الان خواب باش_"
قبل از اینکه حرفش تموم شه هیونجین بلند شد و گفت:"میرم بهش سر بزنم."
و به سمت پله ها رفت.
(ادامش رو از زبون فلیکس میشنویم)
بعد از اینکه از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم یک دوش آب سرد بگیرم تا خواب از سرم بپره،از حموم اومدم بیرون و سشوار رو برداشتم. در همین حین متوجه تقویم شدم که تاریخ "9 اکتبر" رو نشون میداد، یعنی روزی که جنابعالی قرار بود تشریف بیاره کره! ولی خب برای من اصلا اهمیت نداره،اون توی سخت ترین شرایط زندگیم بدون هیچ خبری رفت سنگاپور، با اینکه فکر میکردم شبیه برادرم بود.
سریعا از افکارم اومد بیرون و روی خشک کردن موهام تمرکز کردم،همینطور که توی خشک کردن موهام غرق شده بودم که با باز شدن در کنترلم رو از دست دادم و سشوار افتاد روی زمین و خاموش شد.
با اعصبانیت برگشتم سمت در تا ببینم کی ساعت 6 صبح اینطوری در یک دانش آموز کم خواب و باز میکنه؟
با دیدن چهره هیونجین خششم صدبرابر شد ولی نفس عمیقی کشیدم و سشوار رو از روی زمین برداشتم،خواستن روشنش کنم که دیدم روشن نمیشه.
عالیهه، سشوار سوخته بود و این یعنی چی؟ یعنی اینکه قراره توی اتاقم حبس شم چون خاله مین_جی خیلی روی وسایل حساسه!
برگشتم و بعد از 15 سال توی چشماش نگاه کرد و گفتم:"همینو میخواستی؟چیشد بلخره برگشتی قبله عالم؟!"
هیونجین پوزخندی زد و به کمد تکیه داد:"فکر میکردم قراره واکنش دیگه نشون بدی..."
فلیکس نیم نگاهی انداخت و ادامه داد :"خب...من فقط تورو به عنوان یک پسرخاله عادی میشناسم."
هیونجین خواست حرفی بزنه که همون لحظه پیشخدمت در زد و وارد شد...
____________________
خب به عنوان پارت اول خوب نبود🤓
ولی خب امیدوارم خوشتون اومده باشه و یک نکته که
اینجا فلیکس دورگه حساب میشه بخاطر همین پسرخاله هیونجین هم حساب میشه.
________________________
صدای قدم های محکم و پرسروصداش توی سالن عمارت میپیچید، که این باعث شد جمعیتِ توی عمارت سکوت کنن.
با تمسخر به این سکوت پوزخندی زد و بدون تردید کنار خاله بزرگش نشست،رسم این بود باید به همه سلام و احوال پرسی کامل میکرد ولی خب این برای هیونجین معنی نمیداد!
مین_جی(خاله بزرگ عمارت) با تُن آرومی که فقط هیون بشنوه گفت:"خوش اومدی، انتظار نداشتم به ماهم سری بزنی جناب هوانگ."
هیونجین به صندلی تکیه ای داد و گفت :"خب، فقط برای نگه داشتن رسم پدرم اومدم.راستی، اون پسربچه کجاست؟"
مین_جی قهقه خفه ای زد و ادامه داد:"پسربچه؟اون الان نزدیکای 20 سالش شده تو نمیتونی بهش بگی پسربچه،ولی خب...فکر کنم الان خواب باش_"
قبل از اینکه حرفش تموم شه هیونجین بلند شد و گفت:"میرم بهش سر بزنم."
و به سمت پله ها رفت.
(ادامش رو از زبون فلیکس میشنویم)
بعد از اینکه از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم یک دوش آب سرد بگیرم تا خواب از سرم بپره،از حموم اومدم بیرون و سشوار رو برداشتم. در همین حین متوجه تقویم شدم که تاریخ "9 اکتبر" رو نشون میداد، یعنی روزی که جنابعالی قرار بود تشریف بیاره کره! ولی خب برای من اصلا اهمیت نداره،اون توی سخت ترین شرایط زندگیم بدون هیچ خبری رفت سنگاپور، با اینکه فکر میکردم شبیه برادرم بود.
سریعا از افکارم اومد بیرون و روی خشک کردن موهام تمرکز کردم،همینطور که توی خشک کردن موهام غرق شده بودم که با باز شدن در کنترلم رو از دست دادم و سشوار افتاد روی زمین و خاموش شد.
با اعصبانیت برگشتم سمت در تا ببینم کی ساعت 6 صبح اینطوری در یک دانش آموز کم خواب و باز میکنه؟
با دیدن چهره هیونجین خششم صدبرابر شد ولی نفس عمیقی کشیدم و سشوار رو از روی زمین برداشتم،خواستن روشنش کنم که دیدم روشن نمیشه.
عالیهه، سشوار سوخته بود و این یعنی چی؟ یعنی اینکه قراره توی اتاقم حبس شم چون خاله مین_جی خیلی روی وسایل حساسه!
برگشتم و بعد از 15 سال توی چشماش نگاه کرد و گفتم:"همینو میخواستی؟چیشد بلخره برگشتی قبله عالم؟!"
هیونجین پوزخندی زد و به کمد تکیه داد:"فکر میکردم قراره واکنش دیگه نشون بدی..."
فلیکس نیم نگاهی انداخت و ادامه داد :"خب...من فقط تورو به عنوان یک پسرخاله عادی میشناسم."
هیونجین خواست حرفی بزنه که همون لحظه پیشخدمت در زد و وارد شد...
____________________
خب به عنوان پارت اول خوب نبود🤓
ولی خب امیدوارم خوشتون اومده باشه و یک نکته که
اینجا فلیکس دورگه حساب میشه بخاطر همین پسرخاله هیونجین هم حساب میشه.
- ۴۷۷
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط