{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روی شیشه با قرمز نوشته بود:

روی شیشه با قرمز نوشته بود:
" آی سی یو "
و من بیخودانه داشتم فكر میكردم " آی سی یو " یعنی
" می بینمت "
پرستار با وحشت گفت: بیمار از دست رفت
و من كبود شدم ......از دست می روم ...شوك می دهند
از تخت می جهد... جسم مرده ام
اما خط مانیتور مراقبت های ویژه همچنان صاف است...
هیچ كس نمی داند كه فقط تنفس مصنوعی كارساز است
آن هم از لبهای مكرر تو...
جسدم كه رفت !!روحم هنوز بیخودانه فكر می كند
" آی سی یو " یعنی " می بینمت...
دیدگاه ها (۴)

پارت ۷۳

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت پنجم: تماشایِ کابوس‌هایِ از یا...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت سی‌وهشتم 𓆪 🖤🥀در با صدای آرامی پشت سرشان بسته...

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

33pلارا با آرامشی که از خودش هم عجیب بود، بالا رفت و یک لباس...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت هشتم: بازیِ دو رویِ پرده 🎭[دیدگاه ته...

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎აp⁷کمتر از چهل دقیقه بعد، زنگ خانه به ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط