تیکه دوم...
تیکه دوم...
_نگران نباش اون همینجاس
_بیارینش داخل
بیادیگاردا اونو اوردن داخل که از ترسش وقتی اوردنش داخل بیهوش شد (نکته باباش به جی نگفته بود که دخترش قلبش مشکل داره و نباید استرس بگیره)
_چه اتفاقی افتاد اون چش شده؟؟(داد و عصبی)
÷ق...قربان...اون....اون فقط....
_اون چی بنال دیگه
÷ اون قلبش مشکل داره.....نباید استرس داشته باشه...
جی رفت سمت لی و مشت محکمی خابوند تو دهنش و دوباره تکرار کرد تا جایی که لی دیگه نتونست تکون بخوره
و بعدش رفت سمت دخترو براید بغلش کرد و رفت سمت ماشین و گذاشتش توماشینو رفتن سمت عمارتش
بفد از یک ساعت رسیدن به عمارت و جی دخترو برد
تو اتاق خودشو اونو گذاشت رو تختش
و محوش شد که چرا انقداین دختر خوشگله
و بعد با خودش اومدو رفت سمت میزش تا وقتی دختر بیدار میشه کاراش رو زودتر تموم بکنه
شب ویو جی:
_اجوما؟؟
*بله پسرم؟؟
_عا...میگم که برای شب چند تا غذای خوشمزه درست کن
*برای اون دختره میخای؟؟(لبخند)
_ خب راستش...اره
*ببینم نکنه عاشق شدی؟؟
_خب یجورایی اخه نمیشه از نگاه کردنش دست کشید خودت که دیدیش خیلی خوشگله
جی داشت حرفشو میزد که دختر بیدار شد و از اتاق رفت بیرون و داشت به اشپزخونه نگاه میکرد که دید
همون مردی که اوردتش اینجا توی اشپزخونس که یهو جی دخترو دید و صداش کرد
_هی بیدار شدی!!بیا پایین شام امادس
اما دختر ترسید و سمتش نرفت و بیشتر به عقب برگشت که جی از پله ها رفت بالا
و دختر انقدر ترسید که حتی یادش نبود پشتشو نگاه کنه که افتاد رو زمین
و شروع کرد با گریه کردن و قلبش داشت درد میگرفت
و شروع گرد به نفس نفس زدن
_تو چت شده ..؟؟؟حالت خوبه؟؟؟؟
+..ههه....تو کی هستی...هق....منو...هق ..چرا اوردی اینجا...؟؟؟(گریه )
_چیزی نیست بهت هم اول گفتم باهات کاری ندارم
اگه ادامه بدی قلبت درد میره
کم کم چشام داشت سیهی میرفت اما بغلم کرد و بردم سمت میز شام
کمی بهم اب داد و حالم یکم بهتر شد اما نه کامل خوب
+...من چرا اینجام؟؟؟
_پدرت به من بدهکار بود و باید بدهیرو میداد ولی چون پول نداشت تورو داد به من
+خیلی عوضی هستی(زیر لب زمزمه میکرد)
_خیل خب غر نزنو غذاتو بخور باهات کار دارم(اوووو)
+چی....چیکار داری..؟؟؟
_میفهمی(پوزخند)
بعد شام دختر ظرفارو حمع کرد و گذاشتشون توظرفشویی و وقتی میخاست شزوع کنه به شستن حس کرد یکی دستاشو گرفته
_قرار نیست تو کار کنی!!
+پس ظرفا پی کثیفن..
_مهم نیس به یکی از خدمتکارا میگم که بشورتشون بیا فعلا کارت دارم
+عاا....باشه
جی دستکشارو از دست دختر کشید بیورن و دخترو براید بغل کرد و بردش سمت اتاقش
+اههه...ولم کن داری چیکار میکنی؟؟؟؟
_هیششش ساکت کوچولو
و بعدش دخترو برد سمت اتاقشو اونو انداخدات رو تختش و شروع کرد به بوسیدنشو...(اسمات هرکی میخواد بیاد پیوی)
(ویو دختر دو سال بعد)
منو جی عاشق هم شدیم با اینکه سنم پایین بود ولی اون با من ازدواج کرد و الان من یه بچه تو شکمم دارم جی خیلی یهم میرسه هر روز هر لحظه بخم عشقشو ثابت میکنه و منم خیلی دوسش دارم امیدوارم برا همیشه اینجوری بمونیم
خوشگلا اینم تیکه دوم ببخشید دیر گذاشتم😊😊
_نگران نباش اون همینجاس
_بیارینش داخل
بیادیگاردا اونو اوردن داخل که از ترسش وقتی اوردنش داخل بیهوش شد (نکته باباش به جی نگفته بود که دخترش قلبش مشکل داره و نباید استرس بگیره)
_چه اتفاقی افتاد اون چش شده؟؟(داد و عصبی)
÷ق...قربان...اون....اون فقط....
_اون چی بنال دیگه
÷ اون قلبش مشکل داره.....نباید استرس داشته باشه...
جی رفت سمت لی و مشت محکمی خابوند تو دهنش و دوباره تکرار کرد تا جایی که لی دیگه نتونست تکون بخوره
و بعدش رفت سمت دخترو براید بغلش کرد و رفت سمت ماشین و گذاشتش توماشینو رفتن سمت عمارتش
بفد از یک ساعت رسیدن به عمارت و جی دخترو برد
تو اتاق خودشو اونو گذاشت رو تختش
و محوش شد که چرا انقداین دختر خوشگله
و بعد با خودش اومدو رفت سمت میزش تا وقتی دختر بیدار میشه کاراش رو زودتر تموم بکنه
شب ویو جی:
_اجوما؟؟
*بله پسرم؟؟
_عا...میگم که برای شب چند تا غذای خوشمزه درست کن
*برای اون دختره میخای؟؟(لبخند)
_ خب راستش...اره
*ببینم نکنه عاشق شدی؟؟
_خب یجورایی اخه نمیشه از نگاه کردنش دست کشید خودت که دیدیش خیلی خوشگله
جی داشت حرفشو میزد که دختر بیدار شد و از اتاق رفت بیرون و داشت به اشپزخونه نگاه میکرد که دید
همون مردی که اوردتش اینجا توی اشپزخونس که یهو جی دخترو دید و صداش کرد
_هی بیدار شدی!!بیا پایین شام امادس
اما دختر ترسید و سمتش نرفت و بیشتر به عقب برگشت که جی از پله ها رفت بالا
و دختر انقدر ترسید که حتی یادش نبود پشتشو نگاه کنه که افتاد رو زمین
و شروع کرد با گریه کردن و قلبش داشت درد میگرفت
و شروع گرد به نفس نفس زدن
_تو چت شده ..؟؟؟حالت خوبه؟؟؟؟
+..ههه....تو کی هستی...هق....منو...هق ..چرا اوردی اینجا...؟؟؟(گریه )
_چیزی نیست بهت هم اول گفتم باهات کاری ندارم
اگه ادامه بدی قلبت درد میره
کم کم چشام داشت سیهی میرفت اما بغلم کرد و بردم سمت میز شام
کمی بهم اب داد و حالم یکم بهتر شد اما نه کامل خوب
+...من چرا اینجام؟؟؟
_پدرت به من بدهکار بود و باید بدهیرو میداد ولی چون پول نداشت تورو داد به من
+خیلی عوضی هستی(زیر لب زمزمه میکرد)
_خیل خب غر نزنو غذاتو بخور باهات کار دارم(اوووو)
+چی....چیکار داری..؟؟؟
_میفهمی(پوزخند)
بعد شام دختر ظرفارو حمع کرد و گذاشتشون توظرفشویی و وقتی میخاست شزوع کنه به شستن حس کرد یکی دستاشو گرفته
_قرار نیست تو کار کنی!!
+پس ظرفا پی کثیفن..
_مهم نیس به یکی از خدمتکارا میگم که بشورتشون بیا فعلا کارت دارم
+عاا....باشه
جی دستکشارو از دست دختر کشید بیورن و دخترو براید بغل کرد و بردش سمت اتاقش
+اههه...ولم کن داری چیکار میکنی؟؟؟؟
_هیششش ساکت کوچولو
و بعدش دخترو برد سمت اتاقشو اونو انداخدات رو تختش و شروع کرد به بوسیدنشو...(اسمات هرکی میخواد بیاد پیوی)
(ویو دختر دو سال بعد)
منو جی عاشق هم شدیم با اینکه سنم پایین بود ولی اون با من ازدواج کرد و الان من یه بچه تو شکمم دارم جی خیلی یهم میرسه هر روز هر لحظه بخم عشقشو ثابت میکنه و منم خیلی دوسش دارم امیدوارم برا همیشه اینجوری بمونیم
خوشگلا اینم تیکه دوم ببخشید دیر گذاشتم😊😊
- ۱۰۵
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط