عشق من part18
عشق من part18
+ عامم...هیسونگ منم میرم پایین
_وایسا با هم بریم
+باشه
هیسونگ رفت و لباسشو تنش کرد و با هم اومدن پایین که بابای هیسونگ رفت نزدیک لیا تا باهاش حرف بزنه
+عا سلام من لیام
/سلام عزیزم میدونم
+ببخشید؟؟
/هیسونگ خیلی ازت تعریف میکرد واقعا فک نمیکردم همچین دختری وجود داشته باشه به هرحال خوشبختم دخترم
و باهم دست دادن
+منم همینطور
_خیل خب بسه دیگه بریم شاممون رو بخوریم
+شکمو😁😁
رفتن و پشت میز نشستن و شروع کردن به غذا خوردن ولی مامان هیسونگ فقط داشت به لیا زل میزد و تو دلش از اینکه انقدر این دختر خوشگله برای خودش تعریف میکرد که یهو لیا بلند شد
+خانم...عا..مامان ممنون بابت غذا
=وا لیا تو که هیچی نخوردی!!!
/دختر بشین غذاتو بخور حتی بشقابت هم کثیف نشده
+ممنون ولی دیکه نمیتونم
_اینجوری نمیشه یه لخظه صبر کنین
هیسونگ لیا رو بلند کردو گذاشتش رو پاهاش و شروع کرد به غذا دادن به اون
_بخور دیکه لج نکن
+عا هیسونگ....نمیتونم...بسه ...خیلی زیاده
_عاااااا...عا کن نگا هواپیما داره میاد(منکه مردم از خنده😂😂)
+وای هیسونگ مگه من بچم نمیتونم دیگه
ولی هیسونگ ولکن نبود که نبود اخر چن تا قاشق بهش داد و لیا هم مجبوری خوردشون و سر قاشق اخر حال تهوع گرفت
+اوع....هیسونگ...بسه دیگه نمیتونم..
_عا باشه باشه..
=بچمو ترکوندی هیسونگ بسه دیگه 😂😂
/خیل خب بچه ها نظرتون درباره اینکه امشب بریم بیرون چیه؟؟
_عا بابا حس نمیکنی خیلی دیر گفتی؟؟
/چرا دیر گفتم؟؟؟
_بابا ساعت نهه الان بریم بیرون کی برگردیم
/اه غر نزنین دیگه بلند شین حاضر شین
+اخ جون!!!!
_مثل اینکه خیلی ذوق داری ها
+اره چرا ذوق نداشته باشم به هرحال قراره با دوس پسرم برم بیرون😁😁😁
_خیلی شیطون شدی لیا🙂🙂
+میدونم
یهو لیا بلند شد و از پشت موهای هیسونگو بهم ریخت و سریع دویید سمت پله ها تا بره تو اتاق
_گیرت میندازم کوچولو!!!
سلام به همگی اینم پارت ۱۸
ببخشید که دیر شد الان براتون چند تا پارت دیگه اپ میکنم بجای اون چند روزی که نبودم😊😊
#enhypen
+ عامم...هیسونگ منم میرم پایین
_وایسا با هم بریم
+باشه
هیسونگ رفت و لباسشو تنش کرد و با هم اومدن پایین که بابای هیسونگ رفت نزدیک لیا تا باهاش حرف بزنه
+عا سلام من لیام
/سلام عزیزم میدونم
+ببخشید؟؟
/هیسونگ خیلی ازت تعریف میکرد واقعا فک نمیکردم همچین دختری وجود داشته باشه به هرحال خوشبختم دخترم
و باهم دست دادن
+منم همینطور
_خیل خب بسه دیگه بریم شاممون رو بخوریم
+شکمو😁😁
رفتن و پشت میز نشستن و شروع کردن به غذا خوردن ولی مامان هیسونگ فقط داشت به لیا زل میزد و تو دلش از اینکه انقدر این دختر خوشگله برای خودش تعریف میکرد که یهو لیا بلند شد
+خانم...عا..مامان ممنون بابت غذا
=وا لیا تو که هیچی نخوردی!!!
/دختر بشین غذاتو بخور حتی بشقابت هم کثیف نشده
+ممنون ولی دیکه نمیتونم
_اینجوری نمیشه یه لخظه صبر کنین
هیسونگ لیا رو بلند کردو گذاشتش رو پاهاش و شروع کرد به غذا دادن به اون
_بخور دیکه لج نکن
+عا هیسونگ....نمیتونم...بسه ...خیلی زیاده
_عاااااا...عا کن نگا هواپیما داره میاد(منکه مردم از خنده😂😂)
+وای هیسونگ مگه من بچم نمیتونم دیگه
ولی هیسونگ ولکن نبود که نبود اخر چن تا قاشق بهش داد و لیا هم مجبوری خوردشون و سر قاشق اخر حال تهوع گرفت
+اوع....هیسونگ...بسه دیگه نمیتونم..
_عا باشه باشه..
=بچمو ترکوندی هیسونگ بسه دیگه 😂😂
/خیل خب بچه ها نظرتون درباره اینکه امشب بریم بیرون چیه؟؟
_عا بابا حس نمیکنی خیلی دیر گفتی؟؟
/چرا دیر گفتم؟؟؟
_بابا ساعت نهه الان بریم بیرون کی برگردیم
/اه غر نزنین دیگه بلند شین حاضر شین
+اخ جون!!!!
_مثل اینکه خیلی ذوق داری ها
+اره چرا ذوق نداشته باشم به هرحال قراره با دوس پسرم برم بیرون😁😁😁
_خیلی شیطون شدی لیا🙂🙂
+میدونم
یهو لیا بلند شد و از پشت موهای هیسونگو بهم ریخت و سریع دویید سمت پله ها تا بره تو اتاق
_گیرت میندازم کوچولو!!!
سلام به همگی اینم پارت ۱۸
ببخشید که دیر شد الان براتون چند تا پارت دیگه اپ میکنم بجای اون چند روزی که نبودم😊😊
#enhypen
- ۱۷۸
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط