BAD BOY LOVER 💋
BAD BOY LOVER 💋
Part 35 🖤
ویو جونگکوک:
آدرس را چند بار نگاه کردم.
هنوز باورم نمیشد.
همان خانهی قدیمی...
جایی که سالها پیش همهچیز از آنجا شروع شده بود.
نگاهم را از کاغذ گرفتم و به پدرم نگاه کردم.
_مطمئنی باید بریم اونجا؟
جانگی آرام سر تکان داد.
× اگر میخوای بفهمی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، آره.
ا/ت کنارم ایستاده بود.
چهرهاش هنوز از چیزهایی که فهمیده بود، مضطرب به نظر میرسید.
آرام پرسید:
÷ منم باید بیام؟
قبل از اینکه پدرم جواب بده، گفتم:
_آره.
نگاهش به من افتاد.
÷ چرا؟
چند لحظه سکوت کردم.
_چون این داستان فقط دربارهی خانوادهی من نیست.
نگاهم روی چشمانش ثابت ماند.
_دربارهی تو هم هست.
ا/ت چیزی نگفت.
فقط آرام سر تکان داد.
چند ساعت بعد...
ماشین مقابل خانهی قدیمی متوقف شد.
هوا تاریک شده بود.
خانه سالها بود خالی مانده بود و باغ اطرافش کاملاً ساکت بود.
پیاده شدم.
ا/ت هم از ماشین بیرون آمد.
نگاهی به ساختمان انداخت.
÷ اینجا خیلی آشناست...
متعجب به او نگاه کردم.
_یعنی چی؟
چشمهایش را ریز کرد.
÷ نمیدونم...
÷ انگار قبلاً اینجا بودم.
قلبم برای لحظهای ایستاد.
سه سالگی...
پدرها...
خانوادهها...
همهچیز داشت کمکم به هم وصل میشد.
درِ خانه را باز کردم.
داخل، گردوغبار همهجا را پوشانده بود.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان ا/ت ایستاد.
÷ جونگکوک...
برگشتم.
ا/ت به دیوار روبهرو خیره شده بود.
روی دیوار، جای دو قاب عکس قدیمی باقی مانده بود.
÷ من اینجا...
دستش را روی سرش گذاشت.
÷ یه چیزی یادم اومد.
آرام نزدیکش شدم.
_چی؟
چند ثانیه چشمهایش را بست.
÷ صدای پدرم...
÷ داشت با یه نفر دعوا میکرد.
نفس در سینهام حبس شد.
_چی میگفت؟
÷ نمیدونم...
چشمهایش را باز کرد.
÷ فقط یه جمله یادمه.
_چه جملهای؟
لبهایش لرزید.
÷ «اگر به دخترم نزدیک بشی، همهچیز رو به بقیه میگم.»
سکوت.
حتی صدای باد هم انگار قطع شده بود.
من و ا/ت به هم نگاه کردیم.
پشت سرمان صدایی آمد.
× پس بالاخره یادت اومد.
هر دو برگشتیم.
مردی در تاریکی ایستاده بود.
همان مردی که همراه جانگی به خانه آمده بود.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
_تو از کجا میدونی اون چی یادشه؟
مرد جواب نداد.
فقط به ا/ت نگاه کرد.
× چون من اون شب اینجا بودم.
ا/ت با ناباوری پرسید:
÷ شما... شاهد بودین؟
مرد سر تکان داد.
× بیشتر از یه شاهد.
جونگکوک اخم کرد.
_پس چرا تا الان چیزی نگفتی؟
مرد آرام به سمت دیوار رفت.
دستش را روی قسمت پایینی دیوار گذاشت.
صدای کلیک کوچکی آمد.
بخشی از دیوار باز شد.
یک محفظهی مخفی پشت آن بود.
داخلش...
یک جعبهی فلزی قدیمی قرار داشت.
مرد جعبه را بیرون آورد.
× این چیزی بود که پدرتون سعی کرد ازش محافظت کنه.
جونگکوک جعبه را گرفت.
قفل داشت.
اما روی قفل...
یک علامت حک شده بود.
همان علامتی که بارها در مدارک «سایه» دیده بودیم.
قلبم تندتر زد.
_کلیدش کجاست؟
مرد به ا/ت نگاه کرد.
× کلید...
مکث کرد.
× همیشه پیش کسی بوده که سایه هیچوقت نتونست بهش دست پیدا کنه.
ا/ت با تعجب به خودش اشاره کرد.
÷ یعنی... من؟
مرد فقط گفت:
× آره.
همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقهی بالا آمد.
همه به سمت صدا برگشتیم.
من سریع جلوی ا/ت ایستادم.
_عقب بمون.
اما قبل از اینکه قدمی بردارم...
چراغهای خانه روشن شدند.
و روی دیوار روبهرو، با رنگ قرمز نوشته شده بود:
«دیگه وقتشه حقیقت رو بهشون بگی.»
نگاهم روی جمله خشک شد.
بعد صدای ضبطشدهای از بلندگوی قدیمی خانه پخش شد.
صدای کیم سانگهو...
پدر ا/ت.
× اگر این صدا رو میشنوی...
چند ثانیه سکوت کرد.
× یعنی دیگه نمیتونستم خودم حقیقت رو بهت بگم.
ا/ت دستش را روی دهانش گذاشت.
و من فقط به صدای پدر او گوش میدادم.
× دخترم...
× اگر روزی فهمیدی چرا من و جئون جانگی از هم جدا شدیم...
× بدون که دلیلش دشمنی نبود.
صدای ضبطشده قطع شد.
و جملهی بعدی...
همهچیز را تغییر داد.
× دلیلش این بود که...
یکی از ما مجبور شد وانمود کنه به دیگری خیانت کرده.
خب خب خب
حمایتاتونو ببینما😭💖🎬
Part 35 🖤
ویو جونگکوک:
آدرس را چند بار نگاه کردم.
هنوز باورم نمیشد.
همان خانهی قدیمی...
جایی که سالها پیش همهچیز از آنجا شروع شده بود.
نگاهم را از کاغذ گرفتم و به پدرم نگاه کردم.
_مطمئنی باید بریم اونجا؟
جانگی آرام سر تکان داد.
× اگر میخوای بفهمی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، آره.
ا/ت کنارم ایستاده بود.
چهرهاش هنوز از چیزهایی که فهمیده بود، مضطرب به نظر میرسید.
آرام پرسید:
÷ منم باید بیام؟
قبل از اینکه پدرم جواب بده، گفتم:
_آره.
نگاهش به من افتاد.
÷ چرا؟
چند لحظه سکوت کردم.
_چون این داستان فقط دربارهی خانوادهی من نیست.
نگاهم روی چشمانش ثابت ماند.
_دربارهی تو هم هست.
ا/ت چیزی نگفت.
فقط آرام سر تکان داد.
چند ساعت بعد...
ماشین مقابل خانهی قدیمی متوقف شد.
هوا تاریک شده بود.
خانه سالها بود خالی مانده بود و باغ اطرافش کاملاً ساکت بود.
پیاده شدم.
ا/ت هم از ماشین بیرون آمد.
نگاهی به ساختمان انداخت.
÷ اینجا خیلی آشناست...
متعجب به او نگاه کردم.
_یعنی چی؟
چشمهایش را ریز کرد.
÷ نمیدونم...
÷ انگار قبلاً اینجا بودم.
قلبم برای لحظهای ایستاد.
سه سالگی...
پدرها...
خانوادهها...
همهچیز داشت کمکم به هم وصل میشد.
درِ خانه را باز کردم.
داخل، گردوغبار همهجا را پوشانده بود.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان ا/ت ایستاد.
÷ جونگکوک...
برگشتم.
ا/ت به دیوار روبهرو خیره شده بود.
روی دیوار، جای دو قاب عکس قدیمی باقی مانده بود.
÷ من اینجا...
دستش را روی سرش گذاشت.
÷ یه چیزی یادم اومد.
آرام نزدیکش شدم.
_چی؟
چند ثانیه چشمهایش را بست.
÷ صدای پدرم...
÷ داشت با یه نفر دعوا میکرد.
نفس در سینهام حبس شد.
_چی میگفت؟
÷ نمیدونم...
چشمهایش را باز کرد.
÷ فقط یه جمله یادمه.
_چه جملهای؟
لبهایش لرزید.
÷ «اگر به دخترم نزدیک بشی، همهچیز رو به بقیه میگم.»
سکوت.
حتی صدای باد هم انگار قطع شده بود.
من و ا/ت به هم نگاه کردیم.
پشت سرمان صدایی آمد.
× پس بالاخره یادت اومد.
هر دو برگشتیم.
مردی در تاریکی ایستاده بود.
همان مردی که همراه جانگی به خانه آمده بود.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
_تو از کجا میدونی اون چی یادشه؟
مرد جواب نداد.
فقط به ا/ت نگاه کرد.
× چون من اون شب اینجا بودم.
ا/ت با ناباوری پرسید:
÷ شما... شاهد بودین؟
مرد سر تکان داد.
× بیشتر از یه شاهد.
جونگکوک اخم کرد.
_پس چرا تا الان چیزی نگفتی؟
مرد آرام به سمت دیوار رفت.
دستش را روی قسمت پایینی دیوار گذاشت.
صدای کلیک کوچکی آمد.
بخشی از دیوار باز شد.
یک محفظهی مخفی پشت آن بود.
داخلش...
یک جعبهی فلزی قدیمی قرار داشت.
مرد جعبه را بیرون آورد.
× این چیزی بود که پدرتون سعی کرد ازش محافظت کنه.
جونگکوک جعبه را گرفت.
قفل داشت.
اما روی قفل...
یک علامت حک شده بود.
همان علامتی که بارها در مدارک «سایه» دیده بودیم.
قلبم تندتر زد.
_کلیدش کجاست؟
مرد به ا/ت نگاه کرد.
× کلید...
مکث کرد.
× همیشه پیش کسی بوده که سایه هیچوقت نتونست بهش دست پیدا کنه.
ا/ت با تعجب به خودش اشاره کرد.
÷ یعنی... من؟
مرد فقط گفت:
× آره.
همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقهی بالا آمد.
همه به سمت صدا برگشتیم.
من سریع جلوی ا/ت ایستادم.
_عقب بمون.
اما قبل از اینکه قدمی بردارم...
چراغهای خانه روشن شدند.
و روی دیوار روبهرو، با رنگ قرمز نوشته شده بود:
«دیگه وقتشه حقیقت رو بهشون بگی.»
نگاهم روی جمله خشک شد.
بعد صدای ضبطشدهای از بلندگوی قدیمی خانه پخش شد.
صدای کیم سانگهو...
پدر ا/ت.
× اگر این صدا رو میشنوی...
چند ثانیه سکوت کرد.
× یعنی دیگه نمیتونستم خودم حقیقت رو بهت بگم.
ا/ت دستش را روی دهانش گذاشت.
و من فقط به صدای پدر او گوش میدادم.
× دخترم...
× اگر روزی فهمیدی چرا من و جئون جانگی از هم جدا شدیم...
× بدون که دلیلش دشمنی نبود.
صدای ضبطشده قطع شد.
و جملهی بعدی...
همهچیز را تغییر داد.
× دلیلش این بود که...
یکی از ما مجبور شد وانمود کنه به دیگری خیانت کرده.
خب خب خب
حمایتاتونو ببینما😭💖🎬
- ۹۶
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط